رمان یسنا 2

رمان یسنا 2

لباسم رو دراوردم و برعکس همیشه تک تکشون رو آویزون کردم…راهی حموم شدم،بلکه آب سرد بتونه آرومم کنه…
سرمای آب واقعا برام تسکین دهنده بود…منو از گذشته و آینده ایی که نگرانش بودم بیرون کشید و تو لحظه آورد…
بعد از خشک کردن خودم شروع کردم به پوشیدن لباسام…بدون اینکه موهام رو خشک کنم روی تخت خودم رو پرت کردم…
زل زدم به سقف و مشغول فکر کردن شدم…حالا چیکار کنم؟یعنی عرضه هم ندارم حال اون نفله رو بگیرم؟
همینجور که دنبال یه راه حل بودم،چشمام گرم شد و سریع خوابم برد..
صدای مامانم برای بیدار کردن من قطع نمیشد:
-یســـنا؟چقدر میخوابی اخه دختر؟بدو..بدو مدرسه دیر شد…
واا؟یعنی من از دیروز بعدازظهر خوابم؟فکر کنم معتادی چیزی شدم…یه معاینه باید برم به جون خودم…
هنوز داشتم برای خودم فلسفه میبافتم که صدای بلند مامانم باعث شد نه تنها خواب از سر خودم بلکه از سرهفت جد و آبادم هم بپره
-یسنــــا…
-پاشدم بخدا مامان…تو حرص نخور فعلا صبحونه بخور
با کرختی ناشی از خواب زیاد از رخت خواب دل کندم…بعداز پوشیدن لباس و خوردن سرسری صبحونه سریع ازخونه زدم بیرون تا ناظم محترمه بهم گیر نده “تو که دوباره دیر کردی!”
زنگ اول که به همون امتحان مزخرف نیم ترم گذشت…بقیه زنگ هام از صدقه سری امتحان صبح درسی نپرسیدن و فقط درس دادن!
موقع برگشتن به خونه قصد کردم که از خیابون قدیمیون برگردم،به یاد پارسال که همیشه توراه با سارا دیوونه بازی درمیاوردیم..اروم اروم راه میرفتم..با هرقدمم خاطره ایی از پارسال به ذهنم میرسید..دوست داشتم بازم برگردم به قدیم..ازاینکه هرسال بزرگتر میشدم متنفر بودم…میخواستم برگردم به دوران بچگی …میخواستم نهایت دوست داشتن همون ده تا باشه..نه بیشتر نه کمتر…اما خیلی دیر بود…برگشتن به عقب کاری غیرممکن بود!
دستام رو ازدو طرف به بندهای کیفم گرفتم و آروم اروم با سنگ ریزه های زیر پام بازی میکردم و هولشون میدادم جلو…دیگه داشتم کم کم به خونمون نزدیک میشدم…طبق عادت همیشگی که وقتی به کوچه بهبد اینا میرسیدم سرم رو بلند میکردم و یه دید کوچیک میزدم،سرم رو بلند کردم…
چیزی که میدیدم برام غیرقابل هضم بود..درسته شنیده بودم با کسی دیگه هست اما…
اما شنیدن کی بود مانند دیدن…
وایستادم..داشتم همینجور نگاشون میکردم…بهبد…ازماشین پیاده شد..دختره هم پشت سرش پیاده شد..جلوی ماشین نزدیک هم وایستادن تا خداحافظی کنن..دست هم رو برای مدتی نگه داشته بودن..
نمیتونستم بااین صحنه کنار بیام..یعنی این واقعا بهبد بود..یعنی تمام مدت یکسال من رو بازی داد؟
هنوزم داشتم نگاشون میکردم..انگار سنگینی نگاه من رو روی خودشون فهمیدن که همزمان سرشون سمت من برگشت..نگاه هرکدوم یک جور بود…نگاه دختره با تعجب و نگاه بهبد…

شکستم…نتونستم دیگه وایستم..با قدم های تند از کنارشون رد شدم…شنیدم بهبد بادختره خیلی سرسری خداحافظی کرد و اونو راهی کرد…صدای قدم های بلندش رو پشت سرم شنیدم…

 

اسمم رو صدا کرد…بعداز یک سال..بالاخره صدام کرد…اما دیگه خیلی دیر بود..نمیخواستم اسمم رو بیاره..
بهبد-یـــسنا..
محل ندادم…دقیقا پشتم رسید و بازوم رو از پشت گرفت و منو به سمت خودش برگردوند…بااین کارش دستم رو ازش دور کردم:
-آقای به اصطلاح محترم..اولا کشمش دم داره…ثانیا مزاحم نشید…
سریع ازش دور شدم…چون نزدیک خونه بودم،یه ذره راهی که مونده بود رو دویدم..کلید رو روی در انداختم سریع خودم رو تو راهرو ساختمون پرت کردم..
باورم نمیشد…همونجا روی زمین نشستم..نشستم که ببینم کجای کارم غلط بوده…کی اشتباه کردم؟؟یعنی این من بودم؟؟اینی که اینجا نشسته بود من بودم؟یعنی تااین حد خورد شده بودم؟؟
به سختی ازجام بلند شدم..انگار بدنم رو به جایی کوبیده بودن…حال نداشتم چهارطبقه رو بالا برم،اما به هرسختی ای بود خودم رو رسوندم…
وقتی وارد اتاقم شدم تمام صحنه های این یکسال جلوی چشمم اومد..ازهمون روز اول تاهمین امروز..نمیخواستم گریه کنم اما کردم..شاید اونطوری که الینا میگفت قوی نبودم..خب مگه چقدر میتونستم؟منم ادم بودم..ازسنگ که نبودم!احساس داشتم…درسته به پسرا بدی کرده بودم اما همین پسرا بارفتارشون بهم نشون دادن که نباید بهشون اعتماد کنم…
درستم نشونم دادن..نتیجه اعتماد بی خودی رو هم همین الان دیدم..
لباسام رو ازتنم کندم و گوشه اتاق پرت کردم…خودمم کنج اتاق نشستم و سرم رو انداختم رو زانوهام…چرا من؟چرا من میبایست همچین چیزایی برام پیش میومد..!
به سمت گوشیم خیز برداشتم…الان به الینا نیاز داشتم..هضم این موضوع به تنهایی برام غیر ممکن بود…گوشیم رو که برداشتم دیدم درحال زنگ زدن…
باورم نمیشد…این شماره بهبد بود که روی گوشیم سیو کرده بودم…اون شماره منو ازکجا داشت؟؟
ازپنج دقیقه پیش تابه حال 19تا میسکال انداخته بود…جواب ندادم…شد 20تا!
به ثانیه نکشید که دوباره زنگ زد..اومدم قطعش کنم اما ناخواسته دستم سمت دکمه برقراری تماس رفت..تونستم صداش رو بشنوم…
بهبد-الو؟؟یسنا خواهش میکنم به حرفم گوش بده..
گمشو بابا،کی حوصله ی تورو داره؟گوشیمو قطع کردم…به سمت تلفن خونمون رفتم…باید میزاشتم انقدر زنگ بزنه تا بمیره…
شروع کردم به شماره گیری:بااولین بوق الینا گوشی رو برداشت:
الینا-بله؟
-سلام الینا…
الینا-سلام..چیه؟کشتیات غرقن…چی شده؟؟
-همه چی تموم شد..
الینا-یعنی چی همه چی تموم شد؟واضح تر بگو…
شروع کردم به توضیح همه چیز…حتی زنگایی که الان میزد…
الینا-خب خره بردار ببین چی میگه؟
-چی میخواد بگه مثلا؟چی داره بگه؟بگه یک سال تمام باهام بازی کرد؟بگه چقدر درموردم دروغ گفته؟یا ازاون دختره بگه؟؟
الینا-دختر بردار..لابد چیزی برای گفتن داره که زنگ میزنه…چیزی رو ازدست نمیدی..فقط جواب بده…

باشه ی ارومی گفتم و گوشی رو قطع کردم..

 

به سمت موبایلم رفتم…هنوز داشت زنگ میزد..سریع جواب دادم:-بله؟

بهبد-سلام

-بفرمایید

بهبد-یسنا بخدا اونجور که تو فکر میکنی نیست…

-اقا بهتون یاداور نشدم کشمش دم داره؟مگه من ختر خالتم انقدر راحت صدام میزنی؟بعدشم من درمورد تو جوری فکر نمیکنم..درواقع اصلا بهت فکر نمیکنم..

بهبد-من بااون دختره تموم کرده بودم…به عنوان اخرین دیدارمون بود..اون همه چیز رو دمورد ما میدونست…

-ببین من چیزی بین من و تو نمیبینم که ما بشه…برای من هیچ چی مهم نیست…نه اون دروغی که پشت سرم گفتی مهمه…نه تحقیرایی که کردی…نه هیچ چیزه دیگه ایی…لطفا دیگه مزاحم نشو..

بهبد-بخدا میدونم اشتباه کردم..اشتباهام هم یکی دوتا نبوده اما حسم بهت واقعیه…

-برام مهم نیست…دیگه هم مزاحم نشو

بهبد-باید ببینمت..از پشت تلفن نمیشه..

-انقدر دور برندار،خب؟؟دیگه نمیخوام ببینمت..اگه پشت گوشتو دیدی منم میبینی…

بهبد-من میام سراغت…حتی اگه به قیمت حرف زدن با تیرداد تموم شه…

-برو بابا

گوشی رو قطع کردم..درجا گوشیم رو هم خاموش کردم تا دیگه بهم زنگ نزنه…خودم رو روی تخت پرت کردم تا راحت بتونم گریه کنم…البته گریه نمیکردم زار میزدم…

میبایست ازاینجا دور میشدم…نمیخواستم دیگه ببینمش…تحقیر و دروغ بس بود…من دیگه نمیتونستم…

چیزی به ذهنم خطور کرد…چندوقت پیش مامانم پیشنهاد داده بود برم پیش خالم اینا..اینطوری رفت و امدم به مدرسه هم راحت میشد…لیلا هم خونه تنها نمیموند…

اگه خودم پیشنهاد میدادم مطمئنا مامانم ازش استقبال میکرد…

چشمام از زور گریه باز نمیشد..برای همین خیلی زود خوابم برد..باصدای مامانم از خواب بلند شدم:

-یسنا جان؟مامان…تو چرا ناهار نخوردی خوابیدی؟

چشمام رو باز کردم ببینم ساعت چنده،نگاهی به ساعت انداختم..6بود..

ازجام اروم بلند شدم…بعداز شستن دست و صورتم به پذیرایی رفتم که با مامانم درمورد تصمیمی که گرفته بودم صحبت کنم..

روی مبل نشستم…دقیقا کنار مامانم…داشت کانال های ماهواره ایی رو بالا پایین میکرد..حوصله صبر کردن نداشتم..حتی حوصله حاشیه رفتن رو هم نداشتم:

-مامان؟

مامان-بله؟

-یادته قبلا گفتی برای اینکه راحت بتونم رفت و امد کنم،برم پیش خاله اینا بمونم؟

مامان-توکه اونموقع گفتی باراه طولانی راحتی؟

-نه نیستم..هم خیلی خسته میشم هم خیلی از وقتم برای درس خوندن میره…میخوام برم اونجا..

مامان-مطمئنی؟بعدش غرغر نکنی میخوای برگردی…

-اره مطمئنم..

مامان-باشه..فردا که جمعه است..میبریمت اونجا…خالتم خوشحال میشه دیگه لیلا تنها نمیمونه..

-باشه…

ازجام بلند شدم تا برم وسایلم رو جمع کنم و راحت شم از همه چیز…

دنبال سیم کارت قدیمیم گشتم که اون رو جایی این یکی بندازم…بدون گوشی نمیتونستم سر کنم…

وقتی خط رو تو گوشیم انداختم به الینا اس ام اس دادم…ازش خواهش کردم که اگه بهبد از اراد خواست و آراد هم ازالینا پرسید بگه ازم خبر نداره…

 

بالاخره میبایست یه نقطه برای پایان این قصه شوم پیدا میکردم..چه بهتر میشد که دیگه اون رو نمیدیدم..
فصل 5: بازگشت

با خیال راحت چمدونم رو از در خونه این که سه سال شب و روزم رو توش سر کرده بودم بیرون آوردم…دیگه طاقت نداشتم خیلی سخت بود…باید برمیگشتم…با اینکه اطرافم همیشه شلوغ بود و مشغول بودم ولی خیلی سختم بود حتی دور بودن از خانواده هم برام سخت بود…از همه سخت تر غذا درست کردن وقتایی که سحر پیشم تلپ نبود…دلم طاقت نیاورد و چمدون رو همونطور وسط راه پله رها کردم و خودمو پرت کردم تو خونه تا دل سیر ازش خداحافظی کنم…سه سال کم نیست…با اینکه اکثرا تمرین بودم ولی باز خونم بود و باهاش انس گرفته بودم…
به اتاقم سرک کشیدم…خونه رو همونطور با وسایل تحویل داده بودم…یه نگاه به تخت خواب دو نفره برگ و چوبیم کردم…چه شبایی که تا صبح بجای طول تخت رو قطر تخت نخوابیده بودم و فکر نکرده بودم…چه شبایی که رو همین تخت یاد کوچه و محلمون نبودم…همه رو با هم فروختم..دلم برای خونه و محلمون تنگ بود…طوری که بیخیال پیشنهاد تیم خارجی رو رد کردم و پیشنهاد تهران رو قبول کردم…باید بعد از سه سال به قولم عمل میکردم…
با این فکر به سه سال پیش برگشتم…به محرما و سر کوچه الافی ها…به دم مدرسه دخترا رفتن و خوشگذرونی ها…اون بهبد کجا رفته؟غرق پول و شهرت و تیمش…انقدر تو پول هام غرق بودم که هیچی رو نمیدیدم حتی یادم رفته بود چه روزای خوشی داشتم…حتی اون یکسال دروغ و درد که هیچوقت نمیخواستم دوباره یادم بیاد…
سوار پرادو دو در سفیدم شدم و به سمت تهران راه افتادم…از رفیقام کم و بیش خبر داشتم…الینا و آراد در شرف مزدوج شدن بودن…وقتی خبر رو شنیدم از یه طرف واقعا خوشحال شدم از یه طرف قلبم تیر کشید…طوری که تا ی هفته حالم بد بود و این بدی به زیر سرم رفتن و قرص های 8 ساعت یه بار رسید…
دلم برای مامانم پر میکشید برای بابا…حتی برای اون مهبد دیوونه که شب اخری که دیدمش میخواستم سر به تنش نباشه…از همه جا روزای اول اعصابم خورد بود…کم مونده بود از اومدن پشیمون بشم و از خیر قرارداد به این مهمی و این همه پول و شهرت بگذرم…اون لحظه فقط سنگ صبورم آراد بود… هیچ وقت فکر نمیکردم آراد تا این حد احساساتی باشه و درک احساسش بالا باشه…همیشه پسر ها رو غد و تخس و مغرور میدونستم…خودم ظاهرش رو داشتم ولی واقعی نبود…تخس بودم ولی بقیه ظاهر نمایی بود…
یاد غرور بی مورد و دروغام باز قلبم رو فشار داد…انگار با سنجاق قفلی یه صندلی منگنم کرده بودن که حتی نمیتونستم از جام تکون بخودم…دستم رو به زور میچرخوندم…دور فرمون قفل شده بود…انقدر سفت فرمون رو تو دستم گرفته بودم که دستام بی حس شده بود…
صدای گوش خراش بوق کامیونی که نور بالاش تو چشام بود با صدای زنگ گوشیم درهم رفت…
نه چیزی حس میکردم نه میدیدم…سرم بدجور درد میکرد…فکر و خیال ولم نمیکرد…خدا به خیر کرد کم مونده بود جنازم برسه تهران اگر فرمون رو نپیچیده بودم تو خاکی تو این تاریکی شب هیچی ازم نمیموند…
لرزش دستم رو سعی میکردم کنترل کنم…هرچند خیلی سخت بود…دستم رو زنگ بود ولی نمیتونستم فشارش بدم…به کسی خبر نداده بودم بر میگردم ولی احتمالا از تو روزنامه ها خبر دار شده بودن با کدوم تیم قرارداد بستم…اونم میلیاردی…قرارداد های اینچنینی از چشم و گوش کسی دور نمیمونه…
بالاخره به التهاب درونیم مسلط شدم و با دستای لرزونم زنگ رو فشار دادم…
صدای قدم های بابا رو شناختم…
مامان:حاجی کیه اینوقت شب؟
بابا:نمیدونم خانم بذار ببینم…خیره ایشاا…
از شنیدن صداشون تازه به خودم اومدم و فهمیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم دلتنگشونم…
در آبی رنگمون باز شد و قامت بلند ولی شکسته جناب سرهنگ با چشم های خیس جلوم نمایان شد….
……………………………..

بی اختیار اشک از گوشه چشمم پایین چکید…دلتنگی بدجور به وجودم چنگ زده بود و بیخیال نمیشد…چمدونم خورد به پام و کنار پام ولو شد…دستام میلرزید و صورتم از اشک خیس بود…از اینکه پسر این خونه بودم خجالت کشیدم….ازاینکه سه سال دور بودم…از همه چی…سرم رو باید مینداختم پایین…از شرم از دلتنگی از خیلی چیزا…ولی اون لحظه تنها چیزی که آرومم کرد آغوش بابا بود…آغوشی که طعمش رو یادم رفت بود…آغوشی که یک ثانیه اش تکونم داد…دلم نمیخواست ازش جدا بشم…مثل یه بچه که داره میره کلاس اول اشک میریختم و نمیخواستم از بابام دورم کنن…میخواستم همونطور تو بغلش بمونم…
دستی به سرم کشید…بدنم رو بو میکشید…از خودم بدم اومده بود…از زندگی…از همه چیز…
صدای مامان که بابا رو ضدا میکرد شنیدم…ولی اونقدر غرق لذت آغوش بابا بودم که هیچکدوم توجه نکردیم به صدایی که از شخص پشت در خبر میگرفت…وقتی به خودمون اومدیم که صدای خدا رو شکر گفتن مامان به گوشمون رسید…لبه پله نشست بود و اشک میریخت…بالاخره رضایت دادم از بغل بابا بیام بیرون…
مامان:خدایا شکرت پسرم رو دیدم….
به سمت مامان خیز برداشتم و همونطور رو پله ها بغلش کردم…هیکل تپلش رو تو بغلم گرفتم…صدای اشکاش دلم رو آتیش میزد…من با اینا چیکار کردم خدا…چرا من اینقدر بی معرفتم…
مامان:خیلی بی معرفتی پسر….نمیگی اینجا پدر مادرت چشم به راهتن؟ما باید از روزنامه ها حال پسرمون رو با خبر بشیم؟نمیتونستی یه سر بهمون بزنی؟
شرمنده سرم رو به زیر انداختم…خودم رو از زندگی قبلیم پرت کرده بودم بیرون تا یه چیزهایی برای چند وقت از یادم بره غافل از اینکه مادر پدرم تو همون زندگیم جا مونده بودن…غافل از اینکه هویت بهبد سلطانی مال این دنیای کوچیک با آدماش بود…غافل از اینکه این همه آدم انتظارش رو میکشن و زندگی فقط پول و ورزش نیست….سه سال زندگی نکرده ام…همیشه فکرم رو دور از محله پرورش میدادم تا یادم نیاد…تا همه چیز رو یادم بره…حداقل برای چند دقیقه…وقتی فوتبال بازی میکردم…وقتی پام به توپ میخورد…وقتی با عشق جلو میرفتم تا ضربه ای بزنم که اسمم سر زبون ها بیوفته…همه اون وقتا هویت واقعیم مثل همیشه یادم رفته بود….بیشتر از قبل شرمنده بودم و سرم رو به زیر انداخته بودم…
مامان:قربونت برم بهبدم…دلم برات تنگ شده بود پسرم..
-مامان خیلی ماهی…دل من هم برات تنگ شده بود…بابت همه چیز ازت عذر میخوام…
مامان دستم رو گرفت و بلندم کرد…چشمم به سفره دو نفرشون افتاد که رو میز پهن بود…مامان همیشه عادت داشت وقتی رو میز غذا میخوردیم زیرش حتما سفره پهن میکرد…انگار به سفره ارادت خاصی داشت و غذا رو با وجود سفره غذا میدید…
-پس مهبد کجاس؟
بابا:با دوستاش رفته بیرون…گفت احتمالا شب دیر میاد…

بابا چمدونم رو برام آورده بود تو…درو تا دور اتاق چرخیدم ولی این چرخش نبود چند سال رو جبران نمیکرد…کل خونه عوض شده بود…مثل همیشه مامان همه سلیقه اش رو برای خونه به کار برده بود…به طبقه بالا و اتاق خودم رفتم…همه چیز دست نخورده سرجاش بود…حتی خودکاری شب صحبتم با یسنا داشتم باهاش ورق رو خط خطی میکردم همراه ورق خط خطی شده رو میز بود…آه یسنا…چقدر دلم براش تنگ شده…حتی برای اون اخم های ناز و توپیدن اون شبش پشت تلفنیاد آوری اون شب باز قلبم رو منقبض کرد…یاد یسنا همه دروغ ها و خرابکاری هامو به یادم میاورد…عشق از دست رفته ام رو…اگه اون شب یسنا میسا رو سر کوچه نمیدید هیچ وقت این اتفاقا نمی افتاد…
میخواستم زنگ بزنم یه یسنا و همه چیز رو اعتراف کنم…میخواستم بفهمه چقدر دوسش دارم حتی اگه دوسم نداشته باشه…حتی اگه منو نخواد…
با ملیسا قرار گذاشتم تا همه چی رو تموم کنم…قرار شد بیاد سر خیابون دنبالم…بدقولی کردم و نیم ساعت سر خیابون معطلش کردم…میخواستم یه طور بهش بفهمونم که نسبت بهش خیلی سرد شدم…وقتی رسیدم پیشش خیلی معمولی باهاش سلام علیک کردم و دست دادم…رفتیم فرحزاد…ولی من بهبد همیشه نبودم…
-ملیسا…من دارم میرم…
انگار توقع همچین حرفی از سمت من نداشت چون خیلی از حرفم تعجب کرد و با چشم های گشاد شده نگاهم کرد…
-باید برم شهرستان…برای یکی از تیم ها دعوتم کردن خیلی پیشرفت بزرگیه…نمیتونم بخاطر چیزای کوچیکی که اینجا دارم بیخیال اون پیشرفت بزرگ بشم…
چند لحظه بینمون سکوت برقرار شد…صدای آروم ملیسا که از ته چاه بیرون میومد و به زور شنیده میشد این سکوت عذاب آور رو شکست…
ملیسا:هرجا و با هرکی هستی خوشبخت بشی…
-راستش…راستشو بخوای…نمیدونم بهت چطوری بگم…خیلی وقته یه نفر تو زندگیم هست…یکسالی میشه…نه از اون نظر که تو فکر کنی…نه…فقط فکر و ذهن و قلبم پیشه…حتی تا بحال باهاش حرف نزدم….میخواستم همه چیز رو بهت بگم…
پوفی کشیدم و نگاهم رو به سمت دختر پسری که چهار زانو روی تخت رستوران نشته بودن و سرشون بهم نزدیک بود و میخندیدند چرخوندم…ای خدا…یسنا…
ملیسا:میدونستم…حس کرده بودم…ایشاا… هرجا هستی خوش باشی…برات آرزو بهترین ها رو دارم…
-ممنون که درکم میکنی…
ملیسا:با یه ناهار دموستانه برای خداحافظی چطوری؟
-عالیه…به شرط اینکه مهمون من باشی…
سرش رو تکون داد…هردومون همه چیز رو فراموش کردیم و مثل دو تا دوست با هم نهار خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم…قرار شد مثل یه برادر روم حساب کنه و هر مشکلی داشت بهم بگه…اونم ازم خواست اگر به مشکل برخوردم بهش بگم…خیلی بی سر و صدا رابطه رو تموم کردیم…خیلی دختر منطقی ای بود…منم راجع به یسنا گفتم و راجع به احساسی که بهش داشتم…راجع به دروغ هام….اولین کسی بود که واقعیت رو میشنید…نمیدونم چرا انقدر باهاش احساس راحتی میکردم…
تا دم خونه رسوندم…وقتی دستش رو به نشونه خداحافظی همیشگی میفشردم همه چیز خراب شد…خدا منو لعنت کنه که همیشه خرابکاری میکنم….
من همون شب میخواستم به یسنا زنگ بزنم و پیشش همه چیز رو اعتراف کنم…دیدن یسناهمه چیز رو خراب کرد…اون لحظه نمیدونستم بهش باید چی بگم…دنبالش میدوییدم و صداش میکردم…حال اون لحظه ام اصلا قابل توصیف نیست…خودم همه چیز رو خراب کرده بودم…وقتی هم که قرار بود همه چیز رو درست کنم باز گند زده بودم…انگار خدا منو یسنا رو جدا از هم آفریده بود…همونطور که قرار بود سه سال حتی از سایه و جسم و فکرش هم دور باشم….

 

زنگ صداش هنوز تو گوشم بود که اونطور باهام حرف زد…وقتی گفت آقای به اصطلاح محترم میخواستم داد بزنم بگم یسنااااااااااااااااا تو رو خدا با من اینطوری حرف نزن…میخواستم تو آغوشم بگیرمش و آرومش کنم…کشمش دم داره آره ولی یسنا فقط برای من یسناس…بدون پسوند و پیشوند…من یسنا رو میخواستم…چیزی که تازه فهمیده بودم..چیزی که از زمان خودش خیلی دور شده بود…من باید میرفتم…اینکه تقصیر من بود رو هزار و یکبار تو سر خودم کوبیدم و نمیتونستم خودم رو ببخشم…تمام این سه سال که از خونه و زندگیم دور بودم بخاطر یسنا بود…حس میکردم با عذاب دادن خودم همه چیز درست میشه وو مجازات میشم…ولی…فقط دلتنگی به بار اومد و عذاب های شبونه…دلم برای همه چیزش تنگ شده…حتی اون اخم های قشنگش…
با این فکر ها بدون اراده اشک هام گونه ام رو داغ کرد…بدون خجالت به اشک هام اجازه ریختن دادم…
عذاب من فقط این نبود…وجود مهبد هم بود…تو این سه سال با مهبد حی یک کلمه هم حف نزده بودم…حتی روز رفتنم هم بدرقه ام نکرد…حق داشت چون باهاش خیلی بد برخورد کرده بودم…
وقتی اومد خونه و گفت میخواد با خواهر تیرداد دوست بشه ولی دختره پسش زده انگار آب سردی روم ریختن…خونه آوار شد رو سرم…نشستم رو زمین و هیچی نگفتم…حالم به قدری خراب بود که نمیتونستم عکس العمل نشون بدم…وقتی به خودم اومدم که یقه مهبد تو دستم بود و داشتم داد و بیداد میکردم…
-تو مثل برادر منی…از تو هم باید بخورم؟؟تو به چه حقی رفتی سمت یسنا…
یقه شو تو دستم گرفته بودم و تکونش میدادم..مهبد لال شده بود و هیچ حرفی نمیزد…دیوونه شده بودم…همینطور داد میزدم و میزدمش…مامان از صدای ما اومد طبقه بالا و تو سر و صورت خودش میزد…اون بیچاره نه میدونست اوضاع از چه قراره نه حریف من میشد…هرچی سعی میکرد آرومم کنه بدتر میشدم…بیچاره مامان…دیوونه شده بودم…وقتی مهبد رو بیخیال شدم سرم رو میکوبیدم تو دیوار و مشت میزدم به دیوار…واقعا تو حال خودم نبودم..تنها چیزی که جلو چشمم بود چهره یسنا دست تو دست مهبد بود…با اینکه همش تصورات بود ولی حالم رو رفته بود…
مامان با آب قند و حرف ها تونست آرومم کنه..مثل یه بچه گربه کوچولو تو بغلش آروم گرفتم و چشم هامو بستم و اشک ریختم…انگار مامان هم فهمیده بود چمه که مزاحم گریه هام نمیشد و نوازشم میکرد…
مامان:پسرم خودت رو ناراحت نکن عزیزم…اینجوری هیچی درست نمیشه…نمیخوای با مامان درد و دل کن؟
سرم رو بیشتر تو بغلش فرو کردم و اشک ریختم…خجالت میکشیدم از مامان..از عشقم…از کارهام…از مهبد…از زندگی…حتی از خدام…
به مامان هیچی نگفتم ولی مطمئن بودم بو برده که دعوا سر چی بوده…از همون روز دیگه با مهبد حرف نزده بودم… همدیگرو میدیدیم و از کنار هم رد میشدیم…هر کدوم از یه چیز ناراحت بودیم…اون از برخورد حساب نشده ی من…من از پیشنهاد غیر منتظره مهبد به یسنا…هزمش برام سخت بود…انقدر خودم رو لعنت میفرستادم که چرا به هیچکس واقعیت رو نگفته بودم…اگر همون رو اول همه چیز رو میگفتم دیگه این بساط به راه نبود…الکی مهبد رو محکوم نمیکردم…سه سال ازش بی خبر نبودم…شاید…شاید حتی الان یسنا رو کنارم داشتم…-جانم داداش؟
آراد:سلا پسر کجایی تو؟من زن نزنم که تو از من خبر نمیگیری…
-بخدا تازه دیشب رسیدم…انقدر کار داشتم که وقت سر خاروندن نداشتم…
آراد:خب بابا…نمیای بیرون ببینیمت؟
-هر وقت شما بگید من آماده ام…
آراد:من که تا عصر شرکتم سرم هم خیلی شلوغه…بعدش هم باید برم دنبال الینا…شب مشکل نداری؟
-نه من وقتم تا شروع بازی ها آزاده…شب خوبه..
آراد:باشه داداش پس شب میبینیم همدیگرو…نوکرتم…فعلا کار نداری؟
-نه سلام برسون به خانمت هم…خدافظ…
گوشی رو قطع کردم و به الینا و آراد فکر کردم…زندگیشون خیلی خوب داشت پیش میرفت ولی من اندر خ یه کوچه مونده بودم…آراد یه شرکت تجارت لوازم آرایشی زده بود و وضعش هم روز به روز بهتر میشد…الینا هم که دانشجو بود…آراد میگفت اگر این کار رو دست و پا نکرده بود هیچوقت الینا رو با اون اوضاع دربه داغونی که درست کرده بودن بهش نمیدادن…
همیشه دوست داشت یکدفعه پیشرفت کنه همون هم شد…تو همون سنفی که خودش دوست داشت…آخر هم تاجر شد…تو سه سال خیلی خودش رو کشیده بود بالا…با کمک یکی از آشنا هاشون تونسته بود کار راه بندازه…
الینا مهندسی نفت میخوند…یسنا مدیریت بازرگانی…اون دوتا بجای ما هم رفتن دانشگاه…نمیدونستم تو دانشگاهشون چه خبره….اصلا نمیدونستم یسنا چیکار میکنه…فقط خبر داشتم درسش رو با جدیت ادامه میده….
از این جهت که الینا و آراد داشتن سر و سامون میگرفتن خیلی خوشحال بودم…از این جهت که من و یسنا بعد این همه سال…بعد این همه وقت با فکرش زندگی میکردم افسوس میخوردم…
از شهری که بودم یه عالمه برای مامان خوردنی و سوغاتی آورده بودم…کمکش کردم تا جابجا کنه…میخواستم با بودن کنارشون نبود سه سال رو جبران کنم…سعی کردم بدون فکر به یسنا به کارهام برسم…ولی مگه میشد…
تمام فکر و ذکرم پیش یسنا بود…پیش صحبت آخرمون…پیش حرف های نیشدارش…ولی من تصمیم گرفته بودم بیخیالش نشم…
خیلی زنگ زدم ولی جواب نداد بعد از اینکه فهمید منم…
دفعه آخر که جواب داد بیشتر غرق صداش بودم…دلم پیشش بود ولی خیلی دیر فهمیده بودم…
با دیدن کارت نامزدی آراد و الینا خشک شدم…
آراد:ایشاا… نامزدی خودت باشه ما بیایم….بخدا بهبد اگه نیای نه من نه تو ها…
بغلش کردم و بهش تبریک گفتم…خیلی خوشحال بودم…تو این سه سال حتی یه عروسی هم نرفته بودم…فقط جشن های بچه های تیم میرفتیم…خودم رو خیلی از زندگی دور کرده بودم…
یاد قبل از این سال ها افتادم و دیوونه بازی هامون…بیرون رفتن هامون…آخی چقدر خوب بود…
رفتیم اسپیو…من همیشه این رستوران رو دوست داشتم…منم که قاتل کباب لقمه تا تونستم کباب لقمه خوردم…به انداز این سه سال دوری با آراد حرف زدم و درد و دل کردم…خیلی شب خوبی بود…باید برای اخر هفته و نامزدی آراد هم آماده میشدم…
…………………………………
کت و شلوار مشکی و بلوز سرمه ای راه راه و کروات آبی سرمه ایم رو آماده رو تخت گذاشته بودم تا بعد از حموم و آرایشگاه بپوشم…
رفتم همون آرایشگاه قدیمی پیش ممد…کلی احوال پرسی کردیم و همونطور که موهام رو درست میکرد کلی حرف میزد…میدونست نامزدی آراده خودش هم دعوت بود و قرار بود بعد از آماده کرد من مغازه رو ببنده…
از دیدن خودم تو آینه احساس رضایت کردم…مثل همیشه ممد گل کاشته بود…سوار پرادو ناناسم شدم و رفتم سمت خونه…فعلا وقت داشتم…ولی آراد گفته بود زود بیا…بیشتر بچه ها دعوت بودن…نامزدی تو یکی از باغای اطراف تهران بود…تعجب کرده بودم چطوری خانواده الیا و آراد راضی شده بودن نامزدی زنونه و مردونه با هم باشه…
وارد باغ خوشگلی که در نظر گرفته بودن شدم…همه جا خیلی قشنگ تزئین شده بود…با دیدن فرزام که کنارش یه دختره نشسته بود خوشحال شدم که یه آشنا دیدم…خود عروس دوماد هنوز نیومده بودن…از اراد شنیده بودم فرزام زن گرفته…فقط من دور از همه مونده بودم…
رفتم سمت میزشون و سلام علیک کردم…فعلا تنها جایی بود که یکم راحت بودم…چون کس دیگه ای رو تو جمع نمیشناختم…
تقریبا همه مهمون ها اممده بودن که الینا درحالی که دستش دور بازو آراد حلقه شده بود وارد شدن…خیلی ناز شده بود…از دیدن یسنا که پشت سرشون میومد اشک تو چشم هام جمع شد…مریم هم همراهشون بود…چقدر بزرگ شده بودن اینا…یسنا مثل فرشته ها تو پیراهن مشکی ماکسیش میدرخشید….موهاو قهوه ای روشن کرده بود…هیکل ترکه ایش تو لباسش خیلی خودنمایی میکرد…یه شال هم رو شونه اش انداخته بود که دست های لختش معلوم نشه…همونطور محو صورتش بودم که میخندید و در گوش الینا پچ پچ میکرد…همه سرپا وایساده بودیم تا آراد و الینا بیان…از حق نگذریم خیلی به هم میومدن…تو این سه سال که من نبودم خیلی چیزها عوض شد بود…حتی قیافه الینا هم عوض شد بود…ولی یسنا همون چهره شر و شیطون رو داشت…مریم هنوز همون چهره بچگونه تو صورتش بود…یاد سامان افتادم…تو مجلس ندیده بودمش

عروس داماد به سمت جایگا نشستن میرفتن…تقریبا یکی از میز های نزدیک جایگاه نشست بودیم که باید از کنار ما رد میشدن…کنار میز وایساده بودم تا بعد از نشستن اونها من هم بینم…الینا مظلوم شده بود…خیلی سنگین سرش رو انداخته بود پایین و کنار آراد راه میرفت…انگار این دوتا جفتشون برای نامزدیشون رژیم گرفته بودن که انقدر لاغر شده بودن…
به طرف ما میومدن و من هم دست به سینه سر راه وایساده بودم…به آراد که چشم هاش برق میزد لبخند زدم و با لبخند جواب گرفتم…الینا که اصلا سر رو بالا نمیگرفت که بخوام بهش لبخند هم بزنم…خواهر های الینا چقدر بزرگ شده بودن…سه سال همه چیز رو عوض کرده بود…
یسنا از کنارم رد شد ولی ندیدتم که یهو انگار پاش به دنباله لباسش گیر کرد و با اون کفش های پاشنه 10 سانتی میرفت که با کله بیاد تو زمین که به خودم اومدم..
هر ثانیه زیر نظر داشتنش این حسن رو داشت که باعث شد نذارم زمین بیوفته و سریع به سمتش رفتم و زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم…اگر نمیگرفتمش مثل کارتون ها اول یه پاش میرفت هوا بعد پای بعدی بعد هم شالاپ…میوفتاد زمین…
وقتی صاف ایستاد ولش کردم…موهاشو از جلو صورتش کنار زد و به سمتم برگشت…انگار میخواست حرف بزنه که دنش همونطور بین حرف زدن و نزدن باز موند…
چند لحظه مات و مبهوت تو چشم های هم زل زده بودیم و از پس اشک چهره همدیگه رو برانداز میکردیم…بعد چند لحظه انگار به خودش اومد و خیلی آروم طوری که به زور صداش رو تو اون شلوغی تشخیص دادم گفت:ممنون…
لبخند بزرگی گوشه لبم نشست…سریع از کنارم گذشت و رفت…ولی من رو تو حال و هوای خودم باقی گذاشت….
مجلس گرم بود و همه جوون ها وسط مجلس بودن…یسنا از اول مجلس حتی یه دقیقه هم نشسته بود…این دختر این همه انرژی رو از کجا میاورد خدا میدونه…مامان الینا هم که مثلا صاحب مجلس بود از یسنا بدتر…امکان نداشت ی لحظه محل رقص رو ببینی و یسنا و مامان الینا رو نبینی…اونم با روسری…یسنا بعد از مستقر شدن شالش رو از رو شونش پایین آورد ولی مامان الینا با روسری میرقصید…خب نامزدی دخترش بود…
یسنا و مریم یار شدن و شروع به رقص کردن…دیدم بهترین موقعیته و مریم هم که کلا آدم پایه ایه…از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم…همون موقع آراد و الینا هم برای رقص بلند شدن…
-مریم خانم…یه چند لحظه دوستتون رو به من قرض میدید؟
لبخندی زد و کنار کشید…حس کردم مریم هم بزرگ شده…حتی اگر ظاهرش همونطوری باشه رفتارش فرق داره…
یسنا از این حرکت من شوک بزرگی بهش وارد شد و چند لحظه بی حرکت همونجا وایساد…سرم رو کار گوشش بردم و طوری که بشنوه صدام رو تنظیم کردم…
-نمیخوای که نامزدی دوستت رو خراب کنی خانمی؟چند دقیقه فقط افتخار بده بهم…
اینو گفتم و شروع به رقص کردم…اونم هم پای من شد ولی بی حال تر از قبل میرقصید و شور و هیجان قبل تو وجودش نبود…
-دلم برات تنگ شده بود….
جوابم رو نداد…ولی خیالم راحت شد که حرف دلم رو بهش زدم…خیالم راحت شد که بعد از چند وقت یه دل سیر نگاهش کردم..خیالم راحت شد که حس کردم دوسم داره…خیالم راحت شد که هنوز میتونم برای داشتنش تلاش کنم…
سعی کردم حرف نزنم و از کنارش بودن لذت ببرم…برای اولین بار بود ه تو این فاصله نزدیک باهاش قرار گرفته بودم…حالت چهره اش اصلا بهش نمیومد…مظلوم بودن به یسنا شر و شیطون من نمیومد…
صدای ارکستر که جوونا رو برای تانگو دعوت میکرد خوشحالم کرد…چهره یسنا کاملا مشخص بود که دنبال راه فرار میگرده…ولی من تازه خوشحال بودم که میتونم دستش رو تو دستم حس کنم…حتی حس کردنش هم قشنگ بود حتی اگه فقط تو رویا باشه….

قیافش درم رفت…نگاهم نمیکرد ولی من از نگاه کردنش لذت میبردم…داشتم با چشم هام میخوردمش…دستم رو دور کمرش گرفتم و دستش رو تو دستم گرفتم…میدونستم برای اولین برخورد نزدیکمون خیلی زیاده رویه ولی اصلا طاقت نداشتم…این همه دوری برام بس بود دیگه نمیتونستم تحمل کنم…
آهنگ شروع شد..تلاطم یسنا برای فرار از من برام مثل روز روشن بود…
-یسنا…
سرش رو بلند کرد و تو چشم هام نگاه کرد…حس کردم چشم هاش از برق اشک و بغض میدرخشه…
-دوست دارم…بابت همه چیز معذرت میخوام…میدونم بد موقعیه ولی…خب نمیتونم دیگه طاقت بیارم…
یسنا با خشم نگاهم کرد و گفت:آقا شما فکر میکنی خیلی خوشگلی یا چون حس میکنی چهار تا آدم میشناسنت زبون دراورده بودی؟اون موقع که پیش همه چرت و پرت میگفتی باید فکر این چیزا رو میکردی…
سعی میکرد دستش رو از تو دستم بیرون بکشه ولی انقدر دستش رو محکم گرفته بودم که نمیتونست کاری کنه…
یسنا:دستم رو ول کن…
-نمیتونم…سه سال عذاب نکشیدم که الان بذارم بری…
با هر زحمتی بود دستش رو از دستم بیرون کشید و به سمت خروجی باغ که راهش به باغ بزرگی ختم میشد راه افتاد….
دنبالش دوییدم و بیخیال مجلس شدم…به سمت باغ میرفت و منم همونطور دنبالش میدوییدم…بالاخره بهش رسیدم و صداش کردم ولی برنگشت سمتم…
-یسنا تو روخدا گوش کن…بخدا من دوست دارم…چهار ساله دوست دارم چرا نمیخوای بفهمی؟
یسنا:دیر اومدی آقا جون…چطور اون وقتی که به دوستات راجع بهم بد میگفتی و پشت سرم حرف میزدی دوسم نداتی؟حالا کدوم خوشگل خانمی پست زدهه که اومدی تا من پس مونده هاشو بردارم؟چرا روز نامزدی عزیز ترین دوستم رو میخوای برام خراب کنی؟
دستم رو به شونه اش گرفتم و با شدت پس زدتم…
-من که گفتم پشیمونم…با من این کارو نکن…من این سه سال به امید تو زنده بودم و زندگی کردم تا برگردم…چرا درکم نمیکنی؟میدونم خیلی اشتباه کردم…میدونم حق داری هر چی بگی ولی من از ته دلم دوست دارم…
بی توجه به من برگشت به به محل جشن….بقیه ساعت میگذشت ولی من انگار نبودم…
با گوشیم آهنگی که وصف حالم بود رو گذاشتم و خودم رو با لباس روی تخت پرت کردم…یسنا حق داشت پس بزنتم…
درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من، انگار که بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت، تا احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست
هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه
کی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن
بدون اینکه بخوام اجازه داده بودم اشک هام سرازیر بشه…چشم هام رو بستم…حس میکردم حتی از قبل بچه تر شدم….بجای اینکه گذشت زمان عاقل ترم کنه فقط و فقط احساسم رو زیاد کرده بود…شایدم….نه خودم نمیخواستم عاقل باشم

از دیر کردن الینا حرصم گرفت..اه…حالا خوبه دوروز دیگه نامزدیه خودشه اونوقت عین خیالشم نیست …من باید نگران باشم که همه کاراش رو به موقع انجام بده..

بیادش تک تک موهاشو میکنم تا دیگه من و معطل نکنه…
نگاهی به در دانشگاهش انداختم..بالاخره خانم شرف یاب شدن…چه عجب…
به جای اینکه بیاد سمت من رفت سمت دکه روزنامه فروشی ای که روبه رو دانشگاه بود..

دیگه زدم به سیم اخر و دستم رو روی بوق ماشینم گذاشتم….

دست برنمیداشتم…تا موقعی که ندیدم داره میاد سمتم دست برنداشتم…بدو بدو داشت میومد سمتم…یه روزنامه هم دستش بود..
درماشین رو باز کردو نشست…کمربندش رو بست و به من نگاه کرد:
الینا-خجالت نمیکشی؟؟تو دانشگاه ابروم رفت
ترمز دستی رو خوابوندم و پام رو روی گاز فشردم:
-به درک…اسفل و سافلین…بعد عمری کلاسمو پیچوندم اونوقت تو تااخرین لحظه هم تو کلاست نشستی؟؟
الینا-کوئیز داشتیم
صورتمو جمع کردم:ایییییی…فارسی بنال بابا…حالم بهم خورد…”کوئیز”!حالا رفتی دمه دکه چه کنی؟
یه لحظه جا خورد:
-یه خبری شنیده بودم میخواستم مطمئن شم…
-اخه خبر ورزشی چه ربطی به تو داره که رفتی خریدی؟
بی مقدمه گفت:بهبد داره برمیگرده..
چون گوشه خیابون بودم،یهو ترمز زدم…
سرم رو به طرفش برگردونده بودم…دستم رو دراز کردم و روزنامه رو برداشتم…چیزی که میخوندم رو باور نمیکردم…تو مخیله ام نمیگنجید…
“بستن قرارداد بهبد سلطانی با تیم…تهران”
پس بالاخره برگشت…
برمیگرده مثلا چه کنه؟
الینا-خب باید برگرده پیش خانواده اش یا نه؟
-من اگه جای اون بودم خونمو عوض میکردم…میرفتم بالاشهری چیزی…چیه خانواده اش چسبیدن به این محله پیزوری….
الینا-حالا نیست خودتون محلتون رو عوض کردید…
-الینا میزنم تو کله ات صدای بز بدیا…حالا خوبه یه مدت دیدی مامانم رو راضی کردم و ازمحل رفتیم اما خانم دلش طاقت نیاورد و گفت میخواد تو محل زندگی کنه…ماشالا حتی نزاشت من تنها زندگی کنم…
الینا-اگه باهاش روبه رو شی چی؟
-پیچ پیچی…ازاخرین دفعه خیلی دوس داشتم بزنم لهش کنم…با دمپایی دنبالش میکنم
الینا یه خنده ریز کرد:جدی میگم…امکان اینکه نامزدی بیاد هست…
پام رو روی گاز قرار دادم و ماشین ازجاش تکون خورد
-خب نامزدی نمیام..
الینا-تو خیلی غلط میکنی…مسخره بازی رو بزار کنار…
-خب میرم امامزاده صالح شمع روشن میکنم و نذر میکنم اگه نیاد نامزدی ادم شم…
الینا-یه چی بگو شدنی باشه…
-خب اونکه اره،کجای دنیارو دیدی که یه فرشته ادم شه؟
الینا اروم زد پس کله ام…

الینا اروم زد پس کله ام…
-خب مادمازل راننده درخدمتتونه…کدوم گوری میخواید تشریف ببرید برای خرید..
بعداز خرید لوازم مورد نیاز الینا به پاساژ های خرید لباس سرزدیم تامنم کمی خرید انجام بدم…
همه لباس ها کوتاه و باز بودن…توی مراسم مختلط عمرا مامانم میزاشت که اونجور لباس بپوشم…
چشمام بادیدن یه لباس بلند ماکسی برق زد…به رنگ شب بود…خیلی خوشگل بود…پشت گردنی بود..بندهاش توری بود…چندلایه تور روی هم بود که باعث میشد پوست اطراف قفسه سینه ام معلوم نشه…
سرجمع خیلی خوشگل بود…بعداز پرو و پسند الینا دست به جیب شدم و اون رو خریدم.
الینا رو به درخونشون رسوندم…خودمم هم مجبور شدم خیابون رو دوباره دور بزنم و به کوچه خودمون برگردم…
متاسفانه بخاطره علاقه شدید مامانم به خونه های حیاط دار یکی ازخونه های کوچه بهبد اینا رو خریده بودیم…وصد در صد باهم روبه رو میشدیم…
بی سروصدا ماشینم رو پارک کردم و تو حیاط خونه خزیدم…وقتی در رو بستم نفس راحتی کشیدم…نمیدونم تا کی باید دزدکی برم و بیام که این پسره منو نبینه…
ازحیاط رد شدم و داخل ساختمون شدم…طبق عادت همیشگی صدام رو انداختم رو سرم و شروع کردم:
-ســـلام بر اهل خانه…
مامانم سریع اومد دمه در:
-علیک سلام..ما گفتیم تو میری دانشگاه درست میشی اما انگار نه انگار..اینطور که پیداست شوهرم کنی ادم نمیشی..
یسنا-مامان توکه میدونی پس چرا به اون فندق تو کله ات فشار میاری؟
سریع اززیر دستش در رفتم و ازپله ها بالا رفتم،صداش رو شنیدم:
-یسنا امروز جلو چشمم نیا وگرنه باملاقه میزنمت…به مغز من میگی فندق؟؟؟
دراتاقم رو بستم…خودم رو پرت کردم روی تخت…دستم رو به ضبطم بردم و روشنش کردم…
اولین اهنگ رو رد کردم..اما وقتی اهنگ دوم اومد صداش رو روی عرش بردم و شروع کردم به همخونی
درگیر رویای توام..
منو دوباره خواب کن…
دنیا اگه تنهام گذاشت..
تو منو انتخاب کن..
دلت از ارزوی من…
انگار بی خبر نبود…
حتی تو تصمیمای من…
چشمات بی اثر نبود…!
(یهو رفتم توی فکر)
خواستم بهت چیزی نگم…تا باچشام خواهش کنم…
درا رو بستم روت تا…
احساس ارامش کنم…
باور نمیکنم ولی….
انگار غرور من شکست…
اگه دلت میخواد بری…
اصرار من بی فایده است!
یکی نیست به اون بگه تو که خبر مرگت رفتی…چرا دوباره برگشتی…؟
منکه نمیدونم وقتی باهات روبه رو شم چه عکس العملی باید ازخودم نشون بدم…خدایا ای کاش نیاد مهمونی…
راستی فکر کنم اخرین روزایی که رفت با آراد کنتاک بودن…پس احتمالا دعوتش نمیکنه…
خدایا این برگشته من یهو فیلم یاد هندستون نکنه…!
هرکاری میکنه دلم…
تا بغضمو پنهون کنه…
چی میتونه فکر تورو…
از سرمن بیرون کنه؟
یا داغ رو دلم بزار…
یاکه از عشقت کم نکن…
تمام توسهم منه…
به کم قانعم نکن…
خواستم بهت چیزی نگم…تا باچشام خواهش کنم…
درا رو بستم روت تا…
احساس ارامش کنم…
باور نمیکنم ولی….
انگار غرور من شکست…
اگه دلت میخواد بری…
اصرار من بی فایده است!
(انتخاب شادمهر)
وقتی اهنگ تموم شد و تونستم صدای جیغای مامانم رو از پایین بشنوم…ضبط رو قبل ازاینکه مامانم بیاد با دشنه سرم رو بیخ تا بیخ ببره،خاموش کردم…
ازجام بلند شدم و مشغول جابه جا کردن وسایلم شدم…
لباس رو دوباره پوشیدم و جلوی اینه قدی اتاقم امتحانش کردم…خب دیگه خیالم از بابت لباس اینا راحت شد…
لباس رو توی کمد اتاقم اویزون کردم…در کمد رو که بستم صدای زنگ گوشیم بلند شد:
-جونم؟
تارا-سلام بر یسنا جون خودم…
-سلام…تارا بی تعارف بگو چی میخوای؟؟
تارا-وااا؟؟مگه من هردفعه که بهت زنگ میزنم چیزی ازت میخوام؟
روی مبل نشستم:اخرین دفعه که ازم خواستی تیرداد رو خر کنم باهات بیاد اون لباسه رو برات بخره…
تارا-نه این دفعه قول میدم فقط برای احوال پرسی باشه…
-مطمئن؟
تارا-اگه بگم نه ناراحت میشی؟
-اگه بگی اره تعجب میکنم..چی شده؟
تارا-خواهر شوهر جونم…تو که میدونی دوستت دارم..
-خب؟؟
تارا-چیزه…پنجشنبه تیرداد میره ماموریت نیست،منم خونه تنهام..میشه دوستت رو راضی کنی بیام مهمونی؟
-همین؟
تارا-خب آره دیگه…
-همچین قربون صدقه رفتی گفتم چی میخوای…اوکی هماهنگ میکنم توام بیای…
تارا-واقعا؟
-نه شوخی کردم دوره همی بخندیم…
تارا-خیلی ماهی…
-میدونم عزیزم…
تارا-راستی منکه لباس ندارم!
یه لحظه تو اینه به خودم نگاه کردم…
تارا-یسنا،چی شدی یهو؟
-هیچی دارم تو آینه نگاه میکنم ببینم بیشتر شبیه اسگلم یا خر؟
تارا-واا؟
-والله…اخه میخوام بدونم خر گیر اوردی یا اسگل…
تارا-یسنا جونم تو که مهربون بودی
-اییییی بدم اومد..چقدر جونم جونم ته اسمم میبندی؟تا نیم ساعت دیگه حاضر باش دمه خونتونم بریم خرید…
تارا-خیلی گلی…
-میدونم…حالا هم برو که منم با سرعت نور بیام…
تارا-پس میبینمت…قربانت خدافظ
-فعلا..
سریع گوشی رو قطع کردم…دستی به مقنعه ام کشیدم…مانتوم رو صاف و صوف کردم،یه دور با عطر دوش گرفتم و رژ لبم رو تجدید کردم…بعد سویچ و کوله پوشتیم رو برداشتم و ازدر اتاق زدم بیرون…
هنوز قدم رو پله ها نزاشته بودم که صدای گوشیم ازتو اتاقم زد بیرون..بدو بدو در رو باز کردم وباشیرجه تلفن رو برداشتم..
دکمه برقراری تماس رو زدم و شروع کردم به پایین اومدن ازپله ها:
-بله؟
الینا-سلام،دختر من عروسم و حواس پرت تو چرا یادت رفت جریان گلا رو؟
با کف دست زدم روی پیشونیم:
-وایی؟؟الان میرم هماهنگشون میکنم
الینا-نمیخواد…آراد خودش مثله اینکه رفته بود..
-اهان پس خدارو شکر..یه لحظه گوشی…
گوشی رو از گوشم دور کردم و تو آشپزخونه به پشت مامانم رفتم،از پشت بوسیدمش،به سمتم برگشت:
مامان-دوباره کجا شال و کلاه کردی؟
-دارم میرم دنبال تارا..لباس میخواد
مامان-باشه پس ازاون طرف بیارش خونه..منم به تیرداد میگم شام بیاد..
-اوکی مامی…قربونتتت خدافظ
وارد حیاط شدم و تلفن رو به گوشم چسبوندم..
-راستی الینا یه چیزی
الینا-چی؟
-تارا زن داداش دیوونه ام پنجشنبه تنهاست..اشکال نداره بامن بیاد مهمونی؟
الینا-نه بابا دیوونه..منکه ازاول همتون رو دعوت کردم ..
-قربونتتتت…من میرم..پشت رل نشستم
الینا-باشه عزیز..مواظب خودت باش…خداحافظ
-بای
گوشی رو قطع کردم و روی صندلی کناریم انداختم…ماشین رو از پارک دراوردم و راه افتادم…
باسرعت نور روندم که اگه تو ترافیک گیشا موندم جبران مافات کرده باشم..
وقتی دم خونه تیرداد اینا رسیدم دوتا بوق زدم و باخیال راحت به صندلی تکیه دادم..
تارا خل و چل دوان دوان همیچین اومد تو ماشین نشست ترسیدم…خیلی دوسش دارم دختره خل رو…یکی از همکلاسیام بود که باتیرداد اشنا شدو بالاخره به عنوان اولین نفر تیرداد و خر کرد و زنش شد!
بهش نگاه کردم..داشت بالبخند ژکوند نگام میکرد…
بااین حس که دستش رو خوندم رومو ازش گرفتم و ماشین رو راه انداختم:
-تارا خانم من چیزی مهمونت نمیکنم شام خونه ایم…
تارا-خب فقط بستنی…
-عمرا
شروع کرد باپاش رو کف ماشین محکم زدن
تارا-من بستنی میخوام…اونم میوه ایی..سنتی هم قاطیش باشه…
-خره…نزن الان کف ماشین سوراخ میشه پرت میشی میری زیر ماشین من ازدستت راحت میشم..
تارا-ایششش مردشور سق سیاهت…
-خیله خب بابا…یه بستنی قیفی میگیرم تو حلقت میکنم…خوب شد؟
تارا-اوهوم…اگه فالوده هم بود بخر…
-ای اون بستنی میوه اییه چشمتو بگیره…

تارا-هنوز که بهم ندادی که بگیره…

 

-تارا بخدا پام درد گرفت…اگه نمیخوای لباس بخریم بیا بریم..هم گرسنمه هم پادرد گرفتم…
تارا درحالی که داشت خیلی موشکافانه مغازه هارو میپایید گفت:
-یسنا چقدر تنبل شدی بابا..اه کپلاتم داره میزنه بیرون…چندتا مغازه اون ته اگه ازلباساش خوشم نیومد یه خیابون میشناسم لباساش خوشگله ادرس میدم بریم اونجا
درحالی که دست به پهلو هام میکشیدم و فکر میکردم من یه پاره استخون کپلم کجا بود شروع کردم به غرغر کردن:
-اه تارا خیلی….
تارا-چی؟
-خب یه چیزی هستی دیگه حال ندارم فکر کنم چی ای؟الکی نیست تیرداد اززیر خریدای تو درمیره..منو بگو فکر میکردم داداش عزیزتراز جونم خسیسه!
تارا-ایییی خواهر شوهر بازی تا به کی؟به جای غرغر کردن بیا ببین این لباسه خوبه؟
بدون اینکه حتی یه نگه بهش بندازم گفتم:
-اره اره..خوبه بخدا…
تارا برگشت یه نگاه بهم کرد
تارا-یسنا خانم حداقل یه نگاه میکردی بعدخالی میبستی…دم اذن خالی میبندی اونم باقسم به خدا؟؟ای ناکس…الان زمین دهن باز میکنه میری توش..میگی نه تماشا کن!
راهش رو ادامه داد…شروع کردم به چارچشمی مغازه ها رو پاییدن،یهو صدای تارا نگاهم رو به سمت مغازه ایی که جلوش وایستاده بود ..به طرفش رفتم شروع کردم به دید زدن که ازکدوم خوشش اومده:
تارا-به نظرت اون لباس سبزه قشنگه؟
به ویترین نگاه کردم..یه لباس سبزیشمی بیشتر اونجا نبود..لباس واقعا قشنگی بود..حالتای دخترونه و خانومانه رو باهم داشت…درعین حال لباس نسبتا پوشیده ایی بود که به درد مراسم میخورد..
یقه اش هفتی بود..تا کمر چسبون بود اما ازاونجا به بعد پلیسه میخوره و حالت پرنسسی میگرفت..کاملا هم بلند بود…استینش هم تا ساق دستش میومد…واقعا لباس برازنده ای بود..
سرم رو تکون دادم و هرچی مظلومیت بود رو تو چشمام ریختم یعنی جون عزیزت همینو بخر من دیگه پایی برام نمونده…
سرش رو باعنوان تایید تکون داد و بالاخره وارد مغازه شد…
باسرعت هرچه تمام تر میروندم که سریع به خونه برسیم..البته این سرعت دودلیل داشت..یکی اینکه وقت شام بود و فوق العاده گرسنه بودم…دوم اینکه بازم وقت شام بود…مامانم عمرا خونه راهم نمیداد..اونوقت مجبور میشدم تو ماشین بخوابم…حکومت نظامیه دیگه…
تارا پلاستیک خریداش رو برداشت…منم بعداز پارک سریع دنبالش رونه شدم…وارد خونه که شدیم بوی مطبوع مرغ به مشامم رسید..خیلی دوست داشتم پلوش باقالی میبود..
به آشپزخونه سرک کشیدم و دیدم تارای پاچلوس ازپشت مامانم رو بغل کرده..مامانمم عین این بچه هایی که ی عمر محبت ندیدن و بعد بامحبت یکی بهش وابسته میشن داره نگاش میکنه..
رفتم نزدیک سینک و یکی ازکاهوهای سالاد رو برداشتم..همینطور که داشتم میخوردم شروع کردم به حرف زدن:
-مامان از دوریه بابااِ که اینطوری تارا رو نگاه میکنی؟
دستام رو بازکردم و ادامه دادم:بیا عسلم،بیا بغل خودم کمبود پیدا نکنی…
مامانم چاقوی دستش رو که داشت باهاش سالاد خورد میکرد رو بالا گرفت و با تهدید گفت:یسنا میری بیرون یا بزنم چش و چارت رو دربیارم؟
دستام رو به حالت تسلیم بالا بردم:مامان چرا انقدر فرق فاحش بین من و عروست میزاری…فردا منو گوشه جوب پیدا کردید و دید ازمصرف زیادی سنگ کوب کردم بدونید مقصر شمایید…
دیگه واینستادم تا مامانم به معنای واقعی چشو چالم رو دربیاره..بدو بدو از پله ها بالا رفتم..مانتوم رو دراوردم و انداختم یه گوشه..باید میشستمش از صبح تا به حال تنم بوده بو گرفته اه!

بعدازپوشیدن لباس های خونگیم دم پنجره رفتم..ازاتاقم دید خوبی نسبت به خونه بهبد اینا داشتم..کمی نگاه کردم اما دیدم خبری نیست خونشون..انگاری خدارو شکر هنوز برنگشته!

جلوی آینه وایستاده بودم…بالاخره آرایشگر بهم اجازه تنفس داده بود…دوساعت عین یه عمر بهم گذشت…عذابی بود برای خودش..
بادیدن قیافه ام حس خودشیفتگیم فعال شدو یه لبخند ازسر رضایت به خودم زدم:
تارا-خبه خبه..حالا فکر کردی چه تحفه ایی شدی..خوردی خودتو…ندید بدید…
بایه ژست خاص برگشتم:
-چیه حسودیت میشه شوهر داری نمیتونی برای بقیه پسرا دلبری کنی؟امشب میخوام برم شووور پیدا کنم..مشکلیه؟
تارا-نه بابا ما ازخدامونم هست بالاخره میری و میزاری مامان یه نفس راحت بکشه ازدستت..
-ای مادرشوهر زلیل..اه اصلا ازت خوشم نیومد…
تارا-نمیخوای راه بیوفتیم بریم؟؟خانوم جون مثلا به اصرار دوستت باید زودتر از بقیه اونجا باشیا…
-باشه حالا..دایه مهربان ترازمادر!
اول ازلباسم رو پوشیدم بعداز اینکه کامل یه دور دیگه خودم رو توی آینه دید زدم شروع به پوشیدن لباسم کردم…
شالم رو اخراز همه سرکردم که موهام خراب نشه…بعدازحساب باآرایشگر سریع با تارا پایین اومدیم تا سوار ماشین بشیم..پشت فرمون نشستم،گوشیم رو دستم گرفتم و شروع به زنگ زدن به مریم کردم…
مریم-بله؟
-سلام خوبی؟حاضری؟
مریم-سلام،آره یسنا جان..بیا منتظرتم..
-اوکی عزیز..تو راهم..
گوشیم رو قطع کردم و روی داشبورت پرت کردم..سریع ماشین رو روشن کردم و راه افتادم…
تارا دست برد به ضبط و یه آهنگ تند و شاد رو پیدا کردو گذاشت…تو ماشین شروع کرد به قر دادن..همینجور که حواسم به جلوم بود گفتم:
-تارا خانم مراسم یه جای دیگه است…تو حوزه من شئونات اسلامی رو رعایت کن وگرنه میبرم تحویل منکرات میدمتا…
تارا-تو مثل آمریکایی هیچ غلطی نمیتونی بکنی…اگه اذیت کنی نمیزارم هفته ی دیگه که تولدته تیرداد برات چیزی بخره هااا…
-ای تو روحت…
شروع کرد به ورجه ووورجه کردن و ابروهاش رو برای من بالا فرستادن…
سریع به دم خونه مریم رسیدیم و سوارش کردیم…
-مریم چه خوشگل شدی…
مریم-مرسی یسنا..توام ناز شدی..
یه لبخند زدم وسرم رو به رانندگی گرم کردم…
انقدر باسرعت میروندم که توی یکی ازبزرگراه ها دوربین نامحسوس ازمون عکس گرفت…اوه موندم چجوری به مامانم بگم؟؟
بعداز یک ساعت و ربع رانندگی بالاخره به باغ مورد نظر رسیدم…
خب الینا اینا هنوز نیومده بودن پس خیالم راحت شد!
جایی که برای تعویض لباس درنظر گرفته بودن رفتیم و لباسمون رو عوض کردیم…شالی رو که همراه خودم اورده بودم پوشیدم..
اولش بهتر بود یه ذره خودم رو میپوشوندم بعدش زیاد مهم نبود..
کم کم همه مهمون ها سر رسیدن..از صدای بوق الینا اینا فهمیدم که اومدن..مثلا نقش ساقدوش رو داشتم..حالا موندم که تو نامزدی ساقدوش میخوان چیکار؟؟
سریع مریم رو باخودم بردم تا تنها نباشم..نمیتونستم اویزون الینا شم که!
الینا توی لباس خوش دوخت نامزدی میدرخشید..اراد هم ازهمیشه بهتر بود…دست تو دست هم وارد باغ شدن…
بعداز سلام و احوال پرسی باهاشون پشت سرشون شروع به راه رفتن کردیم…همه بلند شدن و شروع به دست زدن کردن…
بالبخند داشتیم راه میرفتیم…کمی دلشوره داشتم..بااینکه بهبد رو ندیده بودم اما مطمئن هم نبودم نیادش…لابد چون مثلا معروف شده بود دیرتر میومد که باکلاس تر نشون بده…
هنوز فکر مشغول بود که دنباله لباسم کار دستم داد…یه لحظه ترسیدم..هنوز نخورده زمین احساس کردم تنم از درد داره میترکه که یهو..یهو یکی بازوم رو گرفت
ندیدم کی بود اما تو دلم هزار بار قربون صدقه اش رفتم..نکنه این همون نیمه گمشده منه؟؟هان؟؟وای قصه عاشقونه قشنگ ترازاین نمیشه…سرم رو بلند کردم که ببینم شاهزاده سوار بر اسب سفیدم کیه…
موهام رو کنار زدم..هنوز یک کلمه از دهنم بیرون نیومده بود که حرف تو دهنم ماسید…
باورم نمیشد…احساس کردم دارم اشتباه میبینم…اما خودش بود…جفتمون زل زده بودیم به چشمای هم…یه لحظه احساس کردم هنوز همون یسنای 17ساله ام..اما به ثانیه نکشید که تمام خاطرات ازجلو چشمم رد شد…مخصوصا اخرین لحظه!
دیدم اوضاع خیلی ناجوره..اون دستش به بازوی منه و قصد ول کردن نداره…تنها راه اتمام این برخورد رو تشکر دیدم..پس جوری که حتی خودمم نشنیدم بهش گفتم:

-ممنون…

دستم رو ول کرد…عوضش گوشه لبش لبخندی جانشین شد…
چشمام رو ازش گرفتم و به راهم ادامه دادم…پسره پررو..همچین بازومو گرفته بود همه فکر کردن شوهر آیندمه!
حاضربودم صددفعه سکندری بخورم بیوفتم زمین اما اون منو نگیره..اه زهی خیال باطل منو بگو که منتظر بودم شوهر آیندمو ببینم…
الینا و آراد به جایگاهشون رفتن و نشستن..هنوز نشسته بودن که بازار آهنگ و رقص داغ شد…رفتم اتاقک تعویض لباس و شالم رو انداختم روی بقیه لباسام…
به وسط رفتم..حین راه رفتن دست مریم رو کشیدم و باخودم وسط بردم…بودن اون باعث نمیشد که من دست ازخوشیم بکشم..من و اون درست مثل یه غریبه شده بودیم…شروع به قردادن و رقصیدن شدیم..البته من باهمه میرقصیدم..برام مهم نبود..بالاخره نامزدی بهترین دوستم بود یا نه؟؟؟
دوباره برگشتم به سمت مریم مشغول شدم..دیدم بهبد داره میاد سمتمون…یه پوزخند رو لبم نشست…هه آقای فوتبالیست میخواستن بیان وسط مجلس برقصن؟مثل تمام مراسم های نیمه شعبانی که برپا میشد؟؟
تو یه لحظه غیرقابل بهبد سمتمون اومد و روکرد به مریم و گفت:مریم خانم…دوستتون رو یه چندلحظه به من قرض میدید؟
دهنم باز موند…زهرمار پسره ی پررو…انگار اومده صندق امانات منو قرض بگیره..مریم جون مادرت بگو نه….
دریه برخورد غیرمنتظره مریم یه لبخند زد و کشید کنار!!
ای نامرد…منکه هنوز تو بهت این اتفاقات بودم بهبد اومد کنار گوشم و گفت:
نمیخوای که نامزدی دوستت رو خراب کنی خانمی؟چند دقیقه فقط افتخار بده بهم…
اعتراضی نکردم..خب کاری هم ازم برنمیومد…شروع به رقصیدن کرد…منم همراهیش کردم..یه لبخند غمگین رو لبام نشست…شاید اگه سه سال پیش این اتفاقا میوفتاد ذوق مرگ میشدم اما حالا؟؟
کی فکرشو میکرد من بعداز سه سال روبه روی اونی که یه زمانی بیشتر ازخودمم دوس داشتم میرقصم؟
-دلم برات تنگ شده بود…
باگفتن این حرف انگار یه جریان ازم رد شد…نگاهی بهش انداختم..اول غمگین نگاش کردم اما بعدسعی کردم تمام نفرتم رو مهمونش کنم…
اون حق چنین حرفی رو نداشت…خیلی دیر اومده بود…
دنبال این بودم که فقط بتونم به این نزدیکی پایان بدم..چون داشت برام گرون تموم میشد..
من این همه روی نفرتش باخودم کار نکرده بودم که حالا بافاصله کمتراز یه قدم باهاش برقصم!

یه اهنگ ملایم که باهاش تانگو میرقصیدن شروع شد..این بدترین اتفاق ممکن بود…دنبال یه راه فرار بودم..هنوز درتلاطم بودم که دستش به کمرم حلقه شد

صدام کرد:یسنا…
بغض کردم..تن صداش خیلی اروم بود..انگار میخواست برام لالایی بگه…تو چشماش نگاه کردم…
بهبد-دوست دارم…بابت همه چیز معذرت میخوام…میدونم بد موقعیه ولی…خب نمیتونم دیگه طاقت بیارم
هرچی احساس داشتم رو تونگام ریختم باصدایی محکم هرچیزی که به ذهنم میرسید گفتم:
-آقا شما فکر میکنی خیلی خوشگلی یا چون حس میکنی چهار تا آدم میشناسنت زبون دراورده بودی؟اون موقع که پیش همه چرت و پرت میگفتی باید فکر این چیزا رو میکردی..
خواستم برم و دستم رو ازدستش بکشم بیرون که نزاشت،باخشم گفتم:
-دستم رو ول کن…
جوری نگام که دلم براش سوخت،گفت:سه سال عذاب نکشیدم که الان بزارم بری…
بازور دستم رو بیرون کشیدم…از اون جایی که بودیم بیرون اومدم…رفتم سمت باغ..
همینجور که محکم قدم برمیداشتم صداش رو ازپشت میشنیدم:
– یسنا تو روخدا گوش کن…بخدا من دوست دارم…چهار ساله دوست دارم چرا نمیخوای بفهمی؟
هه دوسم داره مسخرست…تک تک چیزایی که ازاون سال ازارم میداد رو به زبون اوردم:
– دیر اومدی آقا جون…چطور اون وقتی که به دوستات راجع بهم بد میگفتی و پشت سرم حرف میزدی دوسم نداشتی؟
یه لحظه بدون فکر،اون لحظه اخر جلو چشمم اومد و گفتم: حالا کدوم خوشگل خانمی پست زده که اومدی من پس مونده هاشو بردارم؟چرا روز نامزدی عزیز ترین دوستم رو میخوای برام خراب کنی؟
دستش رو روی بازوم گذاشت که به شدت پسش زدم
بهبد- من که گفتم پشیمونم…با من این کارو نکن…من این سه سال به امید تو زنده بودم وزندگی کردم تا برگردم…چرا درکم نمیکنی؟ میدونم خیلی اشتباه کردم…میدونم حق داری هرچی بگی ولی من ازته دلم دوست دارم
بدون اینکه جوابش رو بدم برگشتم..یه قطره اشک ازچشمم ریخت…چرا ولم نمیکرد؟چرا اینجور ازارم میداد…براش بس نبود که این سه سال رو بافکر و خیالش شبمو روز کردم؟؟
چرا نمیفهمید؟؟چرا نمیفهمید که من دیگه کشش رو ندارم؟؟

به محل نامزدی رسیدم…رفتم پشت یکی ازمیزای خالی نشستم…به جمعیتی که درحال رقص بودن نگاه کردم..به تارا و مریم که بدون هیچ دغدغه ایی میرقصیدن نگاه میکردم!قرار داد رو اکی کرده بودم و میخواستم برم این چند وقت پیش آراد یه کم وقت بگذرونم…بیچاره خیلی سرش شلوغ بود و نمیتونست همه کارها رو تنهایی و یه تنه راست و ریست کنه…
ماشین رو تو پارکینگ شرکت پارک کردم و رفتم بالا…در آسانسور که باز شد مقابل دری قرار گرفتم که مطمئن شدم درست اومدم…
منشی شرکت با آرامش گفت:سلام…خوش اومدید کاری داشتید؟
صدام رو با تک سرفه ای صاف کردم و رو به منشی گفتم:سلام…خسته نباشید…با آقای مهدوی کار داشتم…
منشی:وقت قبلی دارید؟
-به بگید بهبد اومده خودش میدونه…
منشی:بله آقای سلطانی بفرمایید داخل متاسفم نشناختمتون خیلی چهرتون با چهره ای که دیده بودم فرق داشت…بفرمایید آقای مهدوی منتظرتون هستن…
لبخند زورکی ای زدم و بلند شدم و به اتاق آراد رفتم…آراد پشت میز نشسته بود و سرش تو لب تابش بود و با چشم های ریز شده نمیدونم چی رو کنکاش میکرد…
آراد:بله خانم احمدی؟
-من کجام شبیه خانم احمدیه کثافت؟مقنعه ام شبیهشه یا مانتوو بلندم؟
آراد به خودش اومد و از جا بلند شد چهره اش میخندید…به سمتم اومد و کوتاه در آغوش کشیدیدم همدیگرو…
آراد:چطوری پسر؟چه خبر؟
-خبرا دست شماس آقای متاهل…خانمت چطوره خودت خوبی؟
آراد تمام اجزای صورتش میخندید…خوشحالی کاملا تو چهره اش نمایان بود…خیلی براش خوشحال بودم…
آراد:اونم خوبه سلام میرسونه…خوب شد گفتی…باید برم دنبالش دانشگاه آخه شب خونمون دعوته…
-اوه اوه به حاج خانم بگو بذاره دو روز بگذره بعد مهمون بازی رو شروع کنه آقا…
آراد بلند بلند خندید و گفت:حاج خانمه دیگه…
چشمکی زد و دوباره گفت:البته به نفع من…بیشتر پیششم…
لبخند غمگینی زدم که آراد گفت:برای آخر فته برنامه نداری؟
-چطور مگه؟
آراد:آخه تقریبا یه هفته تعطیله…
-نه برنامه ای ندارم…من برنامه ام کجا بود…تا شروع فصل بیکارم…
چشاش برق زد:ولی من برات یه برنامه اساسی دارم ولی فعلا بهت نمیگم…ما قراره بریم احتمالا دبی…اگر کارمون جور بشه…فعلا دبنال پاسپورتمونم…
-به سلامتی..با کی میری؟
آراد:بهبد خوبی؟؟؟؟من بجز الینا با کی میتونم برم آخه؟
حالت با نمکی به خودم گرفم و چشام رو ریز کردم و گفتم:ا حواسم نبود انقدر زن ذلیلی…
خودکاری که تو دستش میچرخوند رو به سمتم پرت کرد که جا خالی دادم و دوتایی زدیم زیر خنده…
هرکار کردم نذاش کمکش کنم…کار هاش رو انجام داد و آماده شد…
آراد:خب دیگه پاشو بریم…
تو پارکینگ از آسانسور پیاده شدیم…دستم رو جلو بردم و گفتم:باشه داداش پس من برم دیگه…
آراد:کجا؟چرا فرار میکنی؟من ماشین نیاوردم باید بریم دنبال الینا بعد بریم سمت محل…
-ا خب از اول میگفتی…
آراد:خب میدونستم مراحمیم!!!!!
اولین بار بود که با الینا رو به رو میشدم ولی خیلی راحت و گرم باهام برخورد کرد… سلام و احوال پرسی کردومعذرت خواهی بابت مزاحم بودنشون ….فکر نمیکردم انقدر خوش مشرب باشه…همیشه حس میکردم ازم بدش میاد…نشست صندلی عقب که آراد گفت:چطور خانمم؟
داشتم زیر چشمی از آینه نگاه میکردم که الینا چشم غره ای رفت و آروم گفت:آراد!!
آخی این چه مظلوم شده…بهش انقدر خجالت نمیومد…آهم رو تو خودم خفه کردم و از خدا براشون طلب خوشبختی کردم…واقعا لایق بهترین ها رو داشتن…خیلی عذاب کشیده بودن برای بهم رسیدن…
نمیخواستم مزاحم نگاه های عاشقانه شون که از آینه کناری رد و بدل میکردن بشم…دستشون از بغل صندلی ها تو دست هم بود و از آینه سمت شاگرد راننده همدیگرو دید میزدن…منم که خر……..!!!
دیگه از اینکه به هم رسیده بودن ناراحت نبودم…واقعا لیاقت خوشبختی رو بعد از اون همه سختی داشتن…از خودم خجالت کیدم….یاد حرفم افتادم که به اراد زده بودم…
تو بد شرایطی بودن…مامان بابای الینا خیلی تو مخمصه بدی قرارشون داده بودن…نه میتونستن برن بیرون نه با هم حرف بزنن…تنها ارتباطشون شده بود از دور همدیگرو دید زدن…یا بردن اوردن الینا تا کلاس زبانش…وقتی این رابطه شون رو دیدم با بدجنسی تموم به آراد گفتم:
-این چه رفاقتیه شما دارید؟رفاقتی که با هم بودنش زوری باشه اصلا ارزش نداره…وقتی نمیتونی ببینیش با چه امید باهاشی؟
همون موقع هم متوجه رنجش اراد شدم…فقط چشای غم گرفته و مشکیشو بهم دوخت و گفت:
-مهم اینه که خودمون راضی ایم…مهم تر از همه اینه که دلا پیش هم باشه نه چیز دیگه…
این آراد دیگه زیادی رمانتیک بود…ولی…وقتی فکرشو میکردم میدیدم خودم دست کمی از آراد نداشتم…
با حس اینکه تو مکالمه آروم اون دوتا کفتر عاشق اسمم رو شنیدم از فکرم بیرون اومدم…حس کردم دارن راجع به من حرف میزنن…هر چی سعی کردم حالیم نشد چی پچ پچ میکنن که بالاخره آراد قبل از جون به لب شدنم به حرف اومد…
آراد:بهبد پاست ردیفه؟
-تو به پاس من چیکار داری؟
آراد:به تو چه…حالا تو بگو…
-آره…باید داته باشم خب…یه وقت لازمم میشه…
دستش رو عین بچه ها بهم کوبید:
-پس حله الینا…
گیج و منگ بودم…چی حل؟اینا با پاس من چیکار میتونن کنن اونوقت؟؟؟
-اصلا تو با پاس من چکار داری؟
آراد:میریم دبی دیگه!!!
-خب به سلامتی…خوش بگذره بهتون…اینو که میدونستم…ربطش به خودم رو نمیدونستم…
آراد:الحق که احمقی و دومیت خودتی…تو هم میای دیگه…
-آهان حتما در نقش نخودری…
آراد:ما پروازمون شنبه اس…توو دوشنبه میای جناب که برسی به کنسرت…
از تک و تا نیوفتادم و با همون حالت جدی گفتم:
زن و شوهر دارید میرید مسافرت من برای چی باید بیام؟
آراد:خری اگز نیای…کلی برنامه دارم…من که میدونم تو از کنسرت گوگوش نمیگذری…
با شنیدن اسم گوگوش چشام برق زد…یعنی من عاشقش بودما…مخالفت رو جایز ندونستم و موافقت کردم تا برم دنبال بلیط و کارای دبی رفتنم…
آدرس مورد نظر رو به راننده دادم…خدا رو شکر میونه ام با انگلیسی بد نبود و یه چیزایی حالیم میشد…خیلی زشت بود شخصیت معروف مملکت که چشم یه عالمه آدم به پاهاشه و شوت هاش زبان حالیش نباشه بخاطر همین وقتای بیکاریم و تو خونه بودنم تو این سه سال فیلم های زبون اصلی میدیدم تا زبانم تقویت بشه…
خودم رو به اتاق رزرو شده رسوندم و خودم رو روی تخت پرت کردم…با اینکه مسیر طولانی نبود ولی از بی خوابی شب قبل خستگی تو بدنم مونده بود…نگاهی به ساعتم انداختم…هنوز دوساعتی تا قرارم با آراد و الینا تو لابی هتل مونده بود…تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم…
وسایل و لباس هام رو روی تخت پرت کردم و کش قوسی به بدن دادم و صداهای ناهنجار از خودم درآوردم….اووووووووم… اگر چشم هام رو روی هم میذاشتم تا صبح میخوابیدم ولی خودم رو زیر دوش آب سرد نگه داشتم تا یکم خستگی از بدنم بیرون بره…با دیدن وان حمومی که کنار دوش قرار داشت تو برنامه هام جا دادم که حتما یه استراحت حسابی با یه عالمه کف و آب ولرم تو این وان خوشگل سفید که از تمیزی برق میزد داشته باشم…تازه به خودم اومدم و تصمیم گرفتم بعد از بیرون اومدن از حموم حسابی اتاقم رو برانداز کنم…انقدر خسته بودم که حتی نفهمیدم پا تو چه جایی گذاشتم…
حوله نویی که تو حموم بود رو برداشتم و دور خودم پیچیدم…یه لحظه تو تنم احساس لرز کردم که فقط گذری بود و موندگار نبود…بیچاره آراد حق داشت گفت هیچی بجز لباس برای خودت برندار بیار…تازه میگفت یه دست لباس بیار هر چی خواستی همین جا بخر…
نگاهی به اتاق انداختم که تو نگاه اول با دهن باز کل اتاق رو از نظر گذروندم…به قول یکی از بچه ها باید یکی بهم میگفت دهن رو ببند مگس نره…با فکر به این اصطلاح که یه مدت تو زبونمون میچرخید خنده ام گرفت…تخت دونفره با روتختی طلایی و چوب های قهوه ای و براقش چشم هر بیننده رو میگرفت…یه ست چهار نفره مبل به رنگ چوب های تخت و پارچه های طلایی جلو تلوزیون ال ای دی به چشم میخورد…تلوزیون طوری قرار داشت که هم از روی مبل ها دید داشت هم از روی تخت کامل میشد نگاه کرد…چند تابلو از نماهایی زیبای شهر هم به دیوار کوبیده شده بود که یه چیزایی ریز به عربی زیرش نوشته شده بود که از اونجایی که عربیم در حد صفر بود نخوندم که نفهمم و ضایع بشم…یه دراور و آینه هم به رنگ ست مبل و تخت کنار تخت قرار داشت…سرویس حموم و توالت هم طرف در ورودی…این آراد هم عجب جایی رو پیدا کرده بودا….با اینکه بزرگ نبود ولی عالی بود…از همه جهت برای یه تفریح…حتی اگر بهم میگفتن یه هفته فقط میتونی تو این اتاق بمونی قبول میکردم و میموندم و دور از همه چیز استراحت میکردم…دعا به جون آراد کردم که منو به عنوان سرخر آورد…
روی تخت دراز کشیدم و گوشیمو گرفتم دستم و برای بار هزارم انگیری برد بازی کردم…نمیدونم چرا خسته نمیشدم هرچی بازی میکردم…صدای ایییییییییییییه های جوجه هارو که میشنیدم بیشتر دوست داشتم بازی کنم…انواع مختلفشو تا آخرین مرحله رفته بودم ولی بیخیالش نمیشدم…
وقتی ب خودم اومدم که پنج دقیقه تا ساعت قرار وقت داشتم و هیچ کاری انجام نداده بودم…با سرعت جت لباسام رو پوشیدم و کیف پولم رو تو جیب عقب شلوار جین سرمه ایم جا دادم…آستین های پیراهن چهارخونه آبی نفتیم رو تا آرنجم بالا دادم…بند های کتونیم هم تو آسانسور میبستم دیگه چون خیلی دیر شده بود…خودم رو پرت کردم تو آسانسور و با بسته شدن در آسانسور پوف کشیدم تا هشت طبقه رو بره پایین…
آراد و الینا منتظر روی مبل های لابی نشسته بودن…الینا تو بغل آراد لم داده بود…بلوز آستین سه ربع پوشیده ای که رنگ سبز زیتونی خوشرنگی داشت با شلواز جینی روشن تر از بلوزش تنش بود…آراد هم غیرت رو کنار گذاشته بود و به روسری سر نکردن الینا چیزی نگفته بود…آراد تو پیراهن سفید و شلوار جین مشکی با هیکلی که تازگی برهم زده بود تو دل برو شده بود…
با اشاره الینا آراد به سمت من برگشت و هر دو با هم برای استقبال از من از جا بلند شدن…آراد تو بغلش فشارم داد و رسیدن به خیر گفت و شوخی رو از سر گرفت ولی الینا فقط با روی باز ازم استقبال کرد و خوش آمد و رسیدن بخیر گفت و حتی دست هم نداد… دیگه اخلاق دوست خودم رو میدونستم که خوشش نمیاد خانمش با مردا دست بده و قید و بندای خودش رو داره…
-خب بریم دیگه…
آراد با اشاره به معنای بشین گفت:
-6 ماهه دنیا اومدی ها…دو دیقه بشین منتظریم…
-وا من اومدم دیگه…دیگه منتظر کی؟
اراد:کی گفت منتظر تو ایم هان؟حالا صبر کن…
عین بچه کوچیکا که یه چیز رو ازشون پنهون میکنن دوست داشتم بدونم چه خبره…آراد و الینا هم نوبتی تو گوش هم فرو میرفتن و پچ پچ میکردن و ریز میخندیدن…یهو الینا به روبروش خیره شد و لبخند زد…منم که تمام حواسم به این دوتا بود تا ببینم زیر زیرکی چیکار میکنن متوجه اشار اش به آراد شدم ولی به سمت نگاهشون برنگشتم….سرم رو چرخوندم ببینم این زوج مشکوک به چی دارن میخندن که با دیدنش سر جام خشک شدم… قدرت قورت دادن آب دهنم رو هم از دست دادم… اون بیچاره هم حال بهتری از من نداشت… چشم های جفتمون اندازه کاسه های آبگوشت خوری شده بود و زل زده بودیم به همدیگه…
ای آراد مارموز…ای بچه پرو… من میگم این سر خر الکی با خودش نمیبره… خوشم اومد… اینکه آراد بدون خواسته ی من به فکرم بود خیلی خوشحال شدم…
یسنا یه قدم رفت عقب…خنده ی محوی که رو لبام نشسته بود از بین رفت…
الینا:یسنا…چرا وایسادی پس؟بیا دیگه؟
یسنا سرعتش رو بیشتر کرد و عقب گرد کرد و سمت آسانسور رفت…سریع به خودم اومدم و رفتم دنبالش…قدم هامو تند کردم تا بهش برسم…از پشت بازوش رو گرفتم و نذاشتم راهش رو ادامه بده..
-یسنا صبر کن… منم مثل تو خبر نداشتم…خواهش میکنم…
حس کردم بغض کرده با صدای گرفته بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-چی از جونم میخوای؟اینجا هم میخوای بهم زهر مار بشه؟ چرا هر جا میرم هستی؟
-یسنا خواهش میکنم… به منم اجازه بده حرف بزنم…من از تو بی خبر ترم… بخدا نمیدونستم تو هم اینجایی… حالا که باهم اینجا هستیم نباید بذاریم بهمون بد بگذره… من هرکاری میکنم تا بهترین لحظه ها رو داشته باشیم… وقتی فرصت پیش اومده باید با هم صحبت کنیم…
یسنا تمام نفرتش رو یکجا تو چشم هاش ریخت و گفت:
من با تو هیچ حرفی ندارم… اصلا تو در حد من نیستی… حتی در حد جواب سلام شنیدن از من…
-یسنا ازت دارم خواهش میکنم… میدونم از من خیلی ناراحتی… حق هم داری… ولی دارم ازت خواهش میکنم چوب کاریم نکن… من دارم زجر اشتباهاتم رو میکشم…
انگار نرم شده بود که دیگه برای وایسادن کنارم مقاومت نمیکرد… دستش رو تو دستم گرفتم ولی انگار هیچ حسی تو دستاش نبود… سرد سرد… یه لحظه حس کردم دستم رو به یه تیکه یخ گرفتم… نگاهش کردم ولی حواسش پیش من نبود… آروم دستش رو از دستم کشید بیرون و باهام هم قدم شد و به سمت الینا و آراد راه افتادیم… منتظر ما وایساده بودن که راه بیوفتیم… حواسم به یسنا بود که چشم غره ترسناکی به الینا رفت که بجای الینا من جامو خیس کردم… الینا بیخیال از همه جا بهش لبخند زد… اما لبخندش از ته و اعماق دلش بود…
به سمت در هتل رفتیم… آراد و الینا تو حال و هوای خودشون بودن و جلو راه میرفتن و ما هم تو افکارمون بودیم و جسممون پیش هم… هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد که رسیدیم به تاکسی که جلو در هتل منتظر مهمونا بود…
من مثل همیشه به فکر سالهی گذشته و اتفاقات و اشتباهاتم بودم… مثل همیشه به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم… نمیدونم یسنا تو چه فکری بود که یسنای شر و شیطون من
خبری ازش نبود… جسمش بود و روحش نبود… صورتش رنگ گچ دیوار شده بود… آراد سریع جلو نشست و الینا اول سوار شد بعد یسنا و آخر از همه من… درست چسبیده به یسنا… گرمای تنش بدنم رو میسوزوند… گرمایی که از سردی زیاد یخ زده بود… دلم میخواست بهش بچسبم تا گرم بشه ولی نمیشد…
آراد به راننده اسم جایی رو گفت که از سنتری که آخرش گفت متوجه شدم میخوایم بریم فروشگاهی جایی…
دستم رو روی پاهام گذاشته بودم تا به یسنا برخورد نکنه و عصبانی بشه… تصمیم گرفتم تو این سفر بهترین باشم… حتی اگر خواست مثل همیشه پس بزنتم میخواستم بهترین صفرش رو تجربه کرده باشه…حداقل میخواستم همه سعیم رو برای بدست آوردنش کرده باشم تا بعد ها حسرت نخورم…
جلوی یه فروشگاه بزرگ پیاده شدیم… نگاه به سردرش نکردم چون برام اهمیتی نداشت مهم خرید کردنش بود اسم مرکز خرید به چه دردم میخورد…
الینا و آراد دوباره جیک تو جیک شدن و راه افتادن سمت پاساژ من و یسنا هم بدون هیچ حرفی کنار هم راه میرفتیم… دیدم اگر من حرف نزنم یسنا هیچی نمیگه که با تک سرفه ای که کردم نشون دادم منم هستم اونم با تکون سر به اینور و اونور اعلام کرد که میدونه…با خودم تصوراتی داشتم اون لحظه ها…
-یسنا؟
نگاه کوتاهی بهم کرد و آروم صدای هومی شنیدم…
-منو میبخشی؟
یسنا:برای چی؟
-تو بگو میبخشی؟
یسنا:دلیلی داره که بخوام ببخشم؟چرا انقدر اصرار داری که ببخشمت؟
-یسنا برام خیلی مهمه… خیلی حتی بیشتر ا اون چیزی ه بتونی تصور کنی…
با دیدن نمایندگی ادیداس دست یسنا رو گرفتم و به سمت مغازه کشوندم… بیرون مغازه وایستاده بودیم که با جدیت تمام دوباره گفتم:
-بگو دیگه؟خواهش میکنم ازت… میبخشی منو؟
انگار مسخ شده بود… اصلا تو حال خودش نبود… کامل درک میکردم چه وضعیتی داره…
یسنا: اگر جای من بودی چی کار میکردی؟
-تو خیلی مهربون تر از این حرفایی… من حتی نمیتونم خودم رو جای تو بذارم… میدونم خیلی بهت بد کردم…
یسنا:بهبد
از شنیدن اسمم از زبونش داشتم بال در میاوردم… بهم نگاه نمیکرد ولی صداش تا عمق وجودم رو لرزوند… دلم میخواست تو بغلم فشارش بدم…
-جان دل بهبد…
یسنا:بهت نمیاد رمانتیک باشی…
ابرویی بالا انداختم و لبخند گوشه لبم نشست:
-بده؟رمانتیک نباشم؟
یسنا:نه بد نیست…
-چی میخواستی بگی؟
یسنا:تو منو جلو همه خورد کردی… دوستام به جهنم… دوستای تو به درک… من… من… تو منو جلوی تیرداد له کردی… مطمئنم همه چیز رو میدونه…
– عزیزم جبران میکنم بخدا… بهت قول میدم… همه چیز رو درست میکنم… منو ببخش…
لبخند کوتاهی که رو لبش نشست خوشحالم کرد…حداقل فهمیدم که بهم بی میل نیست… ولی بهم نمیگفت بخشیدتم… کشیدمش داخل مغازه… عاشق آدیداس بودم… میخواستم براش بهترین لحظه ها رقم بخوره…
چشمم به تاپ و شلوارک استرچی که روی چوب لباسی آویزون بود خورد…تصورش تو بدن خوش فرمش خون رو تو رگ هام بی جریان میکرد…
– این چطوره؟
یسنا: خوشگله….
مشکی بود با طرح های صورتی که از خط های درهم و مورب تشکیل میشد… بدون اینکه معطل کنم برداشتمش و به سمت کفش ها رفتم…وووو خوب شد من اومدم اینجاها…اگر به حال خودم رها میشدم همه مغازه رو با خودم بار میکردم…
همینطور لباس و کفش بود که برمیداشتم… حیف بود آدم کتونی آدیداس اصل نپوشه و باد تهران با سه برابر قیمت بخره همونارو… دلم میخواست هرچی یسنا دست میذاره رو براش بخرم ولی مطمئن بودم ناراحت میشه… نمیخواستم فکر کنه با داشتن پول میتونم اونو هم داشته باشم…
هردومون تا تونستیم لباس برداشتیم مثل اینکه اون از من هم تو خرید کردن بدتر بود و هر چی پول دستش بود رو هاپولی میکرد…
-من حساب میکنم بعد بهم بده…
الان حتما این با خودش میگه عجب رویی داره این پسره ها… خنده ام رو قورت دادم که گفت:
– نه زحمت نکش حساب میکنم…
یه لحظه خیره نگاش کردم… با ادبانه حرف زدنش هم قشنگ بود… تا حالا اینطوری مظلوم بودنش رو ندیده بودم…
– نه خانمی حساب میکنم بذار یهو حساب کنیم معطل نشیم…
مخالفتی نکرد… ساک های خرید رو برداشتیم و به بیرون مغازه رفتیم…
یسنا: پس این الینا کجاس؟
-چیکارشون داری بیچاره ها رو بذار دو دقیقه تنها باشن…
یسنا: کم تنها بودن؟ اینا که همش دوتایی با همن…
-عزیز من خب دوره نامزد بازیه دیگه… دیگه الینا زن آراده و اخطیارش دستشه هرجا بخوان با هم میرن…
یسنا: نه که قبلا هرجا میخواستن نمیرفتن!!!اینطوری بخوایم بگیم اینا سه ساله که نامزدن تنها چیزی که بینشون فرق کرده رسمی شدن این نامزدیه و یه صیغه رسمی بینشون…
آهی کشیدم و آروم گفتم:خوش بحالشون…
یسنا:چیزی گفتی؟
– هیچی گفتم خوشبحالشون… ایشاا… خوشبخت بشن.
خوشحال بودم که یسنا مثل اول برخوردمون بدون حرف کنارم راه نمیاد و راحت تر باهام صحبت میکنه… از شوک خارج شده بود…
– خیلی بده آدم یه چیزی رو تو مشتاش داشته باشه ولی نتونه نگهش داره… تا حالا ودت چیزی که مال خودت بوده و خیلی دوست داشتی از دست دادی؟
بی اختیار این حرفا اومد تو دهنم… حرف دلم بود ولی تو لفافه…
یسنا: شاید… نمیدونم…
ساکت شدم… حس کدم اگر بیشتر حرف بزنم گند میزنم به همه چیز… نیز به یه فکر اساسی بود برای به اجرا در آوردن…فکری که یسنا رو آروم کنه… چیزی که منو مثل یه
دیو دوسر تصور نکنه…

چند ساعتی که در حال خرید بودیم بدون اینکه بخوایم سپری شد و چند ساعت به اندازه چند دقیقه طول کشید… هردومون سعی داشتیم بهمون بد نگذره و حتی یسنا باهام طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده… ولی گرم نبود… خیلی معمولی… خیلی خیلی معمولی…
آراد و الینا بعد از دو سه ساعت جلومون سبز شدن… اراد با بدجنسی نگام کرد و گفت:
– به به سلام… احوال شما… تنها تنها خوش میگذرونید دیگه!!!
-آراد تا نزدمت ساکت شو…
بلند بلند خندید و گفت:
-چم چشم تسلیم اقای فوتبالیست…
هر چهارتامون با هم راه افتایم تا بریم بیرون…
آراد:نظرتون چیه بریم هتل وسایل رو بذاریم بعد بریم بیرون بعد هم شام؟ فقط اول بریم هتل…
همه موافقت کردیم و را افتادیم سمت هتل…
آراد: بهبد این نصیحت رو از من داشته باش پسر زن نگیریا…
با این حرف آراد الینا به سمتمون برگشت و گفت:
– ا که چی مثلا؟
آراد: هیچی عزیزم میخوام بد بخت نشه…
الینا اخم کرد و گفت:
– آهان الان تو بدبختی؟
آراد: نه خانمم بدبخت نیستم فقط دو سه روز دیگه ورشکست میشم…
من و یسنا به بحث هاشون میخندیدیم و اون ها هم با شوخی و خنده بحث رو ادامه میدادن….
– خیلی هم دلت بخواد…
الینا اینو گف و با قهر روشو برگردوند… آراد رفت سمتش و دستش رو دور گردنش انداخت…
آراد:معلومه که دلم میخواد عزیز دلم… شوخی کردم
آراد تحمل اخم الینا رو نداشت نمیدونم برای چی سر به سرش میذاشت که خودش به غلط کردن بیوفته… کلا زوج جالبی بودن…
ساک های خریدمون رو تو اتاق هامون گذاشتیم و سر ساعتی که قرار بود همه پایین باشیم با هم پایین حاضر شدیم…
آراد: بچه ها اتاق من و الینا 231 کاری داشتید بیاید دم در…
– من 242 ام…
یسنا: منم 244
ا اتاق هامون دوتا فاصله داشت و متوجه نشده بودم… چون موقع بالا اومدن یسنا از بقیه زودتر اومد بالا و ندیدم کدم اتاق میره ولی آراد بم گفته بود اتاقش اونطرف راهروس…
آراد: بچه ها با کی اف سی موافقید؟
همه اکی دادیم و راه افتادیم سمت رستوران… قرار شد بعد از رستوران بریم کلابی که همون نزدیکیا بود… کنسرت پس فردا بود و تا روز کنسرت برنامه ای نداشتم… البته فکر کنم آراد دقیق برنامه ریزی کرده بود که کجاها بریم
تو راه کلاب آراد دستم رو گرفت و یکی دو قدم از خام ها دور شدیم…
آراد: بهبد حواست باشه زیاده روی نکیا…
– نه من اصا نمیخوام بخورم… خودت چی؟
آراد: منم نمیخورم میخوام بریم عین ندید پدیدا عقده کلاب نداشته باشیم… از شوخی گذشته بیشتر بخاطر رقصش و دور هم بودن پیشنهاد اینجا رو دادم چون بریم تل هرکی میره اتاق خودش…
سر تکون دادم و قدم هامون رو تند تر کردیم تا به یسنا و الینا برسیم… همینطوری یسنا از دست من ناراحت بود دیگه اگر مست میکردم نگاهم هم نمیکرد… دوست الینا بود و
مطمئن بودم اینطور عقایدشون مثل همه… از آراد شنیده بودم…

کلاب بزرگی بود… تاریک تاریک که رقص نور های رنگاوارنگ جذابیت خاصی بهش داده بودن… منم که ندید بدید… کلاب ندیده بودم تو عمرم که… سعی میکردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم تا معلوم نشه تا حالا ازین جاها نیومدم… خب زشت بود جلو یسنا…
میز های کوتاه دور تا دور چیده شده بود و بار هم سمت راست سالن قرار داشت… یه جای بالکن مانند هم بود که دی جی با دم و دستگاهش وایساده بود اونجا… خیلی سخت بود بخوام جلو خودم رو بگیرم تو این وضعیت هیچی نخورم… خدا خدا میکردم اراد پشیمون بشه و بخواد بخوره تا منم بخورم…
یکی از میز های چهار نفره رو انتخاب کردیم و نشستیم… آراد و الینا مثل همیشه پچ پچ میکرن تو گوش هم ولی انگار الینا ناراحت بود…
آراد: خب بچه ها چی میخواید شما…
– آراد..
آراد: اونطوری نگام نکن… خام من اجازه داده بهم… من آبجو میخوام شما چی…
یسنا سریع گفت: منم میخوام…
دوتا چشم داشتم ده بیست تا هم قرض کردم و خیره شدم به یسنا…
یسنا: چرا عین میر غضب زل زدی به من؟ مگه من دل ندارم…
داشتم شاخ در میاوردم…
– یکی هم برای من بگیر…
یسنا: الینا تو چی پس؟
الینا: من که نمیخورم…
یسنا: ای پاستوریزه… الحق که مامانت عین خودش بار آوردتت…
آراد: خیلی هم خوبه یسنا عجب ادمی هستیا چیکار به زن من داری؟
اینا رو با قیافه خنده داری که به خودش گرفته بود میگفت و دستش رو به نشونه تهدید تکون میداد..
آراد: این داره منم ترک میده اونوقت تو خودش رو اغفال میکنی؟
انگار خدا دعام رو شنیده بود که نه تنها آراد میخواست آبجو بخوره یسنا هم میخواست بخوره…آراد رفت تا برامون آبجو بیاره… تا وقتی برگرده ساکت و دست به سینه مثل بچه های اول دبستانی نشسته بودیم که با یه سینی که توش سه تا ماگ آبجو بود و یه شیشه ماشعیر برگشت…
اراد:خب خب بسه دیگه زیادی ساکت بودید… بهبد چرت و پرت بگو بخندیم بهت…
– مگه من دلقکم که بگم تو بخندی؟
آراد: نه په… پس من دلقکم؟ خودت رو تو آینه ببینی میفهمی…
لیوان رو بالا گرفتم بکوبم تو سرش که گفت:
-هوی… الاغیا… پول دادم پای اون لیوانا…
هم زدیم زیر خنده… این اراد آدم بشو نیست… این همه پول داشت باز حرص پول میزد.. البته میدونستم برای پولش این حرف رو نزد…
بعد از چند دقیقه که دور هم بودیم آراد دست الینا رو گرفت و به سمت جایگاه رقص کشوند:
-بریم خانمم که قر تو کمرم داره واسه خودش بندری میزنه…
بعد از رفتنشون یسنا گفت:
– عین دخترا چه عشق رقصه این…
-آره بابا پایه همه رقصاس همیشه… افتخار رقص به این بنده حقیر رو میدی؟
یسنا: نه دیگه من به تو افتخار رقص دادم بذار نصیب بقیه بشه این افتخار ها…
یه اخم کردم از این حرفش که خندید و گفت:
– حالا چون دلت نشکنه یه بار دیگه افتخار میدم بهت…
لبخند زدم و دستش رو تو دستم گرفتم و به سمت محل رقص رفتیم… اهنگ ملایمی پخش میشد که باید تریپ تانگو میرفتیم… مثل اینکه خدا منو خیلی دوست داشت که باید با یسنا تانگو میرقصیدم… یاد نامزدی اراد و الینا افتادم… اونجا هم با هم تانگو رقصیده بودیم…
یه دستش تو دستم و یه دستش هم دور کمرم پیچیده بود… دست منم روی شونه اش بود… دیگه مثل اون روز غضبناک نبود… رقص ناخواسته نبود… بیشتر از رقص قبلی رضایت داشتم…
– یسنا…
یسنا: بله؟
آخر هم آرزو به دل میمونم و ازش کلمه جانم رو نمیشنوم…
-منو بخشیدی؟
نگاه شخصی که پشت سر یسنا داشت میرقصید رو رومون حس کردم… از کنار شونه یسنا نگاهش کردم… از بالا تا پایین داشت یسنا رو دید میزد… به پایین تنه اش که رسید نگاهش ثابت موند… از چهره اش متوجه شدم ایرانیه… علاوه بر قیافش گردن بند فروهرش نشونه ایرانی بودنش بود… همونطور خیره به پایین تنه یسنا از پشت زل زده بود… خون خونم رو میخورد… سوالی که از یسنا کرده بودم رو یادم رفت و سریع از یسنا جدا شدم و به سمت مرد رفتم…
– آقا نگاه داره؟
مرد: به شما چه ربطی داره؟
عصبی شدم… هر چی خون تو بدنم بود جمع شد تو چشام… دستم رو مشت کردم و کوبیدم زیر چونه مرد… انگار تازه بدهکار هم شده بودم که اونم بدتر از من افتاد به جونم… حالا نزن کی بزن… آراد و چند نفر دیگه اومده بودن جدامون کنن…با صدای وحشت زده یسنا دست از زدن مرد کشیدم…
یسنا: بهبد تورو خدا بس کن…
مرد رو به بیرون کلاب بردن و یسنا سریع به سمتم اومد… حس بلند شدن نداشتم که کنارم نشست و دستم رو گرفت تو دستش… اشک تو چشم هاش حلقه زده بود… با بغض نگام کرد…
یسنا: چرا اینکارو کردی بهبد؟
– کثافت زل زده بود برانداز میکرد…

کمکم کرد تا از جام بلند بشم و روی یکی از صندلی ها نشستم و لم دادم… گوشه لبم درد میکرد سرم هم گیج مرفت و چشم هام دوکشیدن اصلا به دو میزد… چشم هام بسته بود و چیزی رو نمیدیم که با حس اینکه چیزی رو لبم کشیده شد چشم هام رو باز کردم و چشم هام تو نگاه نگران یسنا گره خورد… درد رو از یادم بردم و نگاهش کردم… همونطور که با دستمال کنار لبم رو پاک میکرد به آراد گفت به لیوان آب قند بگیره…
اومدم چیزی بگم و ازش تشکر کنم که گفت:
– حرف نزن دستم خط میوفته بذار کار خودم رو کنم یه دیقه…
بی صدا منتظر شدم تا کارش تموم بشه. نگاهم نمیکرد ولی دقیق حواسش به کارش بود… در جا خدا رو شکر کردم و چشم هام رو بستم… صداش رو شنیدم ولی نفهمیدم زیر لب چی گفت بخاطر همین چشم باز نکردم… با حس دردی که تو سرم پیچید آخی گفتم و چشم باز کردم که گفت:
– چند لحظه صبر کن الان تمومم میشه …
داشت پیشونیم رو پاک میکرد… از لیوان آب قندی که آراد جلوم گرفته بود چند جرعه خوردم…
آراد: میتونی راه بری؟
– آره بابا منو دست کم گرفتیا…
آراد: ا یادم نبود تو رستمی هستی برای خودت…
یسنا: آراد میشه جلو در تاکسی بگیریم؟ میترسم نتونه راه بره…
چشم های گرد شده ام رو روی یسنا ثابت کردم… این یسنا بود که این حرفو میزد؟ خدایا… یعنی ممکنه؟ بازوم رو گرفت و بلندم کرد. آراد و الینا از من متعجب تر نگاهش میکردن ولی اهمیت نمیداد و به راهش ادامهمیداد… جلو در آراد تاکسی گرفت و تا هتل با تاکسی رفتیم… قرار شد همه بریم اتاق آراد و الینا تا دور هم باشیم. هیچکدوم هم خوابمون نمیومد…
اتاقشون بزرگتر از مال من بود و قسمت تخت خوابش جدا از پذیرایی بود درکل جای شیک و عالی ای رو انتخاب کرده بودن… روی یکی از مبلها لم دادم و با گفتن آخییییییش کش داری مستقر شدم…
آراد: فردا میخوایم بریم یه جای حسابی… خانما لباسای مناسب برای شنا بردارن…
الینا با حرص گفت: آراااااااااد… شنا؟ اینجا زن و مرد قاطیه آقا…
آراد: میدونم خانمم منم منظورم یه لباسی بود که پوشیده باشه و تو آب بد دیده نشه… یه جا میبرمتون حال کنید…
یسنا: بهبد با این وضع نمیتونه بیاد که.
لبخن پر مهری به روش پاشیدم و گفتم:
-مگه تریلی بهم زده؟ من که چیزیم نیست… فقط گوشه لبم پاره شده.
یسنا: خودت رو تو آینه ببینی دیگه این حرف رو نمیزنی… انگاراز جنگ برگشتی.
– من خوبم نگران نباش برنامه رو بهم نریزید. منم خیلی هوس آب تنی کردم…
آراد چشمکی بهم زد و گفت:
– میگما من یه برنامه بهتر دارم… خانما بمونن هتل یه کم استراحت کنن من و تو بریم ماساژ… چطوره؟
یه نگاه به اخم الینا و کتابی که تو دستش بود و میخواست سمت آراد پرت بشه کرد و گفت:
– نه نه من غلط کنم برم ماساژ…
همه زدیم زیر خنده…
– جرات نداری چرا حرف میزنی پس؟
آراد: نه اصلا اگر من بخوام برم تو میای؟
– آره چرا نیام… مگه بده بخوابی یکی ماساژت بده… هوووووووووووم چه حالی میده پسر…
آراد اومد کنارم و در گوشم زمزمه کرد:
– یه نگاه به لیلی بنداز بعد هرچی دم دهنت میاد بگو…
سریع نگاهم رو به یسنا دوختم که با اخم داشت پفک میخورد…
– من غلبط کنم بخوام برم ماساژ…
آراد: حاک بر سرت به ن میگی زن ذلیل؟ تو که هنوز زن نگرفتی عین سگ از خانم آینده میترسی…
یسنا سرخ شد و از جاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت… یسنا و خجالت… وای خدا چه چیزایی داشت کشف میشد… خجالت کشیدن اصلا بهش نمیومد..

-اخه الینا میخواید برید دوبی،کنسرت چیکار؟
الینا-خب خوش میگذره دیگه..خیلی خوبه،اخ جون بالاخره باآراد میرم سفر..
-دیوانه من برای تولدم برنامه ریخته بودم دوتایی بریم بیرون..
الینا-وا؟خب بگو کادو تولدم رو میخوام چرا بهونه میاری؟
سرم رو کمی خاروندم:الینا از پشت تلفن میگیرم همچین میزنمت که پرت شی دیوار پشتیت
صدای خنده ی شادش به گوشم رسید:هه هه دلت بسوزه پشت سرم دیوار نیست..حالا چرا جوش میاری؟
-اخه فلان فلان شده من کی ازت کادو خواستم؟هرسال باهم بودیم خواستم که امسالم خوش بگذره،دو روز دیگه رفتی سرخونه زندگیت منو دیگه نمیبینی!
الینا-اوا چرا؟
-خب عزیزم شما الان نصفه نیمه متاهلی وقتی کامل رفتی خوونه شوور،مامان من دیگه بهم اجازه نمیده باهات حرف بزنم..میگه چه معنی داره بادختر چشم و گوش باز حرف بزنی؟
الینا-زهرمار،لوس…،راستی مامیتونیم یه کاری هم بکنیما..
-چی؟
الینا-توام باما بیای
یه لحظه هنگ کردم..داشتم فکر میکردم چه جور بااین دختر رفتار کردیم که زده به سرش خل و چل شده؟
الینا-الووو؟
-الینا؟
الینا-بله؟
-احیانا تو شوهر کردی دیوانه شدی؟
الینا-وا چرا؟
-خب عزیزم..ادم تو این دوران برای خودش سرخر دست و پا نمیکنه که..ادم میره عشق حال..
یهو بایه صدای هیجانی گفت:تو کاری به این کارا نداشته باش..فعلا بگو پارسپورت داری؟
-خب علاوه بردیوانگی باید انگ فراموشی هم بهت زد..من دوماه پیش لبنان بودما..
الینا-پس عالیه..
-چی چیو عالیه؟
الینا-میای دیگه
-یه دلیل خوب بیار که چرا من باید بیام اونجا؟
الینا-صدتا میارم واست..،اول اینکه اونجا استخر و ماساژ و افتاب هست که تو عاشقشی…
-این دلیلت رد،تهران جونم هم داره..بعدی
الینا-دوم اینکه برات اونجا یه تولد خوب میگیریم خاطره میشه..
-اینم رده..حالا خوبه میخوام نری تولد بگیرم..
الینا-اوکی..پس اگه نیای من و آراد خودمون میریم مرکز خریدای اونجا رو آباد میکنیم..
-الینا جان گفتی پرواز کیه؟
الینا-دیوونه..
***
جلو آینه موهام رو درست کردم..باید زودتر راه میوفتادم تا مامانم رو ببرم امامزاده داوود.وقتی کامل مطمئن شدم خوبم ازآینه دل کندم…گوشیم رو انداختم تو کیفم،سویچ رو برداشتم و سریع به طبقه پایین رفتم..
مامان درحال پوشیدن مانتوش بود..وقتی دیدم هنوز کمی وقت دارم به مطبخ رفتم و از یخچال جعبه آب پرتقال رو برداشتم..
تمام محتوایات آب پرتقال رو سرکشیدم و قبل ازاینکه مامانم ببینه جعبه اش رو انداختم دور..بدو به سمت در رفتم..بعدازاینکه چک کردم کسی بیرون هست یا نه به سمت ماشین رفتم تا از پارک درش بیارم..
اون لحظه هیچ جیز به اندازه اینکه تاکی میخوام دزدکی برم و بیام،فکرم رو مشغول نکرد.

تمام لباسام رو توی چمدونم تاکردم..اخرین چیزی که توی چمدون جا گرفت کتاب الینا بود که دست من جا مونده بود..
ام پی فورم رو توی کیف دستیم انداختم که اگر تو هواپیما نتوستم باگوشی اهنگی گوش بدم،راحت باشم..
قیافه ام رو تواینه چک کردم..خوب بود..تنها لوازم ارایشی که استفاده کرده بودم،کرم ضدافتاب با رژ لب کالباسی کمرنگی بود..
شال سفیدم رو روی سرم جابه جا کردم و صاف وایستادم..
صدای مامانم رو که گفت آژانس اومده،شنیدم..دست به چمدون بردم و بلندش کردم..ازپله ها سرازیر شدم پایین..مامان و تارا وایستاده بودن..به ترتیب جفتشون رو بغل کردم و ازشون خدافظی کردم..باتیرداد و بابا هم دیشب وداع کرده بودم،برای همین باخیال راحت،راهی شدم..
پروازم صبح بود..چون شب زیاد نتونسته بودم خوب بخوابم تا روی صندلیم نشستم چشمام رو بستم..انگار حسابی کمبود خواب داشتم چون وقتی چشمام رو باز کردم،خلبان داشت به انگلیسی میگفت که داریم فرود میایم و کمربندامون رو ببندیم..
نگاهی به دور و اطرافم انداختم..تعجبم گرفته بود..اخه خدایی چقدر کمبود؟زن هایی که توی هواپیما بودن بلااستثنا بدون حجاب نشسته بودن و من تنها فردی بودم که شال روی سرم بود..من خودم ادم مقیدی نبودم..همیشه هم تو سفرهای خارجیم بی حجاب میگشتم اما تااینکه ازاسمان ایران خارج شیم و اینها کشف حجاب کنن واقعا نشونه بدی بود..
هواپیما فرود اومد..چون انتهای هواپیما نشسته بودم کمی طول کشید تا بتونم ازش پیاده شم..
به سالن ترانزیت رفتیم..منتظر وسایلم بودم…وقتی که برش داشتم سرم رو بلند کردم تا راهم رو پیدا کنم..تا نگاهم رو بالا اوردم احساس کردم کسی که تو فاصله ازمن وایستادِ بهبدِ..چون چشمام کمی ضعیف بود مجبور به ریزو درشت کردن چشمام بودم تا بتونم تشخیص بدم..هنوز مشغول کندوکاو بودم که یکی ازکارکنای فرودگاه باسبدهای الکترونیکی ازجلوم رد شد و تمام محور دیدم رو پوشوند..
وقتی که جلوم خالی شد انگار اون فرد دود شد و به هوا رفت..اینور و اونور رو نگاه کردم اما انگار توهم زده بودم..
باکرختی خاصی راه خروج رو درپیش گرفتم..چون چندساعت روی صندلی بی حرکت خوابیده بودم کمردرد بدی گرفتم..
دستم رو برای یکی از تاکسی ها بلند کردم..راننده از ماشین پیاده شد،چمدونم رو تو صندق عقب ماشینش گذاشت و سوار شدم..
راننده انگار بخاطره شال رو روی سرم،پوست سبزه ام،فکر میکرد عربم برای همین مشغول عربی حرف زدن شد..فکر کنم ادرس رو پرسید،بااین حال چون حرفاش رو نمیفهمیدم به انگلیسی حرف زدم:
Sorry, I don’t understand..Can you speak English?
(ببخشید،من نمیفهمم،میتونید انگلیسی صحبت کنید؟)
مرد به تبع من شروع به انگلیسی حرف زدن کرد:
مرد-My bad! Because of your shawl I thought you are Arab! where to?
(اشتباه من بود،بخاطره شالتون،فکر کردم عرب هستید.کجا برم؟)
-hotel… please!
(هتل…لطفا!)
مرد دیگه حرفی نزد و راه افتاد..به محیط بیرون زل زدم..هوا خیلی گرم بود و ازپشت شیشه میتونستم حرارتی که تو هواست رو ببینم..

نیم ساعت تو راه بودیم،بعدازاینکه چمدونم رو روی زمین گذاشت،کرایه رو حساب کردم و به داخل هتل رفتم..وقتی اسمم رو گفتم،متصدی بهم کلید اتاقم رو رزرو کرده بودم بهم داد..

به اتاقم رفتم..چون قبلا خوابیده بودم،خسته نبودم برای همین وقتی کامل مستقر شدم،راه حموم رو درپیش گرفتم…

واقعا اب سرد حموم خیلی بهم کمک کرد،بدنم رو کمی کشیدم..نگاهی به کل اتاق انداختم..خیلی قشنگ بود..تخت دونفره باروتختی مسی رنگ..تختش چوب بود،به رنگ کرم.پرده های پنجره هم به رنگ مسی بود..ست چهار نفره مبل هم مثل سرویس خوابش بود که روبه روی تختم سینما خانگی بزرگ و قشنگی قرار داشت…

پرده رو کنار زدم،منظره عالی ای داشت..میتونستم تمام برج های دبی رو ببینم..

روبه روی کنسول نسشتم..حوله حمام رو دراوردم و مشغول پوشیدن لباسم شدم..شلوار جین بوت کات،با بلیز مشکی رنگی که بلندیش به روی باسنم میرسید و کمی چین داشت..

موهای خیسم رو کمی سشوار کشیدم..رنگش کمی روشن تر شده بود..صاف ولشون کردم روی شونه ام..مشغول ارایش شدم..کارم یه ربع هم طول نکشید..

دیدم زیادی زود اماده شدم برای همین روی مبلام نشستم و یکی ازکتابام رو دراوردم..مشغول خوندن شدم..

انقدر برام جالب بود که تماما نشستم خوندمش،به ساعت اصلا دقت نکردم..کتاب رو کامل بستم و به سمت یخچال کوچکی که تو سوئیت قرار داشت رفتم..یه لیوان اب برداشتم و مشغول سرکشیدنش شدم..وقتی چشمام به ساعت افتاد آب تو گلوم پرید و به سرفه افتادم..

سریع کیف دستیم رو برداشتم و کفشم رو پوشیدم..

به سمت اسنسور دویدم و دکمه اش رو زدم..وقتی به داخلش رفتم دکمه لابی رو فشردم و منتظر نشستم که چه بهونه ایی بیارم برای الینا ورپریده تا منو بخاطره تاخیرم نکشه..

وارد لابی شدم،چشم گردوندم تا بتونم آراد اینا رو پیدا کنم..سرم رو کمی به سمت راست چرخوندم تونستم الینا و آراد رو پیدا کنم..یه مرد هم روبه روشون نشسته بود..اهمیتی ندادم که اون کیه،برای الینا لبخند زدم و دست تکون دادم تا بتونه ببینتم..به روم لبخند زد و به آراد هم اشاره زد تا منو ببینه..

داشتم بهشون نزدیک میشدم..سراون مردی که روبه روشون بود به سمتم برگشت..
وای خدا چرا من هرجا قدم میزارم یکی جلو چشمم میاد که شبیه اونه؟
کمی دقت کردم تا مطمئن شدم اون یه توهم نیست..خیال نیست..خودشه!لبخند روی لباش من رو عصبی کرد..بی اختیار یه قدم به سمت عقب برداشتم..
الینا بهم اشاره زد و گفت:یسنا چرا وایستادی پس؟بیا دیگه..

 

الینا بهم اشاره زد و گفت:یسنا چرا وایستادی پس؟بیا دیگه..
برگشتم و به سمت اسانسور رفتم،دوید دنبالم دوید و بازوم رو گرفت:یسنا صبر کن… منم مثل تو خبر نداشتم…خواهش میکنم
دیگه داشتم خفه میشدم..داغون میشدم..چرا؟؟چرا باهام اینکارو میکنه؟؟
-چی از جونم میخوای؟اینجا هم میخوای بهم زهر مار بشه؟ چرا هر جا میرم هستی؟
بهبد-یسنا خواهش میکنم… به منم اجازه بده حرف بزنم.. من از تو بی خبر ترم… بخدا نمیدونستم تو هم اینجایی.. حالا که باهم اینجا هستیم نباید بذاریم بهمون بد بگذره،من هرکاری میکنم تا بهترین لحظه ها رو داشته باشیم… وقتی فرصت پیش اومده باید با هم صحبت کنیم..
بچه پررو…چه خودشو منو جمع میبنده..ادمه الکی خوش مسخره..
-من با تو هیچ حرفی ندارم… اصلا تو در حد من نیستی… حتی در حد جواب سلام شنیدن از من
بهبد- یسنا ازت دارم خواهش میکنم… میدونم از من خیلی ناراحتی… حق هم داری.. ولی دارم ازت خواهش میکنم چوب کاریم نکن… من دارم زجر اشتباهاتم رو میکشم..
چشاش ملتمس بود..عجزو پشیمونی ازش داد میزد..دلم براش سوخت..نمیدونم چم شده بود..متاسل بودم..نمیتونم باور کنم..شاید اون موقعی که بچه تر بودم دنبال خواهش و التماسش بودم که ازم بخواد ببخشمش اما الان؟سختمه..من اعتمادم وقتی ازش سلب شد که اعتماد تیرداد ازم سلب شد..هرچند هیچوقت به روم نیاورد اما من هنوز اونقدر وجدان داشتم که هنوز ازاون لحظه خجالت بکشم!
دستم رو گرفت..تازه حسشون کردم..دستای گرمش،سرمای دستم رو خوب میکرد..نمیدونم یهو چم شده بود..قبلا هم دستم رو گرفته بود اما انگار اینبار برای اولین بار بود!

من باید مقاوم بشم..نمیتونم..نمیتونم بی گدار به آب بزنم..

راه افتادیم به سمت الینا و آراد..دستم رو آروم از دستش کشیدم بیرون..هرچند یه چیزی تو وجودم داد میزد این کار رو نکن و البته اینکه منم رو اون حس داد زدم تا ساکت شه..تا ازخود بی خودم نکنه..

 

غضبناک الینا رو نگاه کردم تا دیگه دفعه بعدی بی خبر برای من لقمه نگیره..میگم مارمولک برای خودش سرخر اورده نگو برنامه داشته،میخواستم خرخره اش رو بجوم..اما بالبخندی که به روم زد یه حس آرامش،یه حس خوب پیدا کردم..به سمت بیرون هتل رفتیم..ساکت بودیم..خیلی جالب بود اونموقع که شخصیت مهم و معروفی نبود به فکرمم نمیرسید یه روز باهاش راه برم..یه روز دستم رو بگیره..

اه ارومی کشیدم..خدایا یعنی میخوای چی بشه؟تو چی میگی؟من چیکار کنم؟؟

تو ماشین نشسته بودم..هم حرص میخوردم..هم خنده ام گرفته بود..اخه این چه برنامه ایی بود که این زوج برای ما طرح ریخته بودن؟اون از آراد که تند و سریع خودش رو جلو ماشین جا داد..اینم از الینا که پهلوم رو سوراخ کرد بس که سیخونک زد…مثلا خیرکله اش لاغر شده بودا اما جا زیادی گرفته بود و منو هی شوت میکرد بغل بهبد..

نگاهی به بهبد از گوشه چشم انداختم..سرش رو پایین انداخته بود..یه لبخند روی لبم جا گرفت..بیچاره جوری نشسته بود و دستاش رو،رو پاهاش گذاشته بود که به من برخورد نکنه..

جلو فروشگاه پیاده شدیم..تو یه چشم بهم زدن الینا و آراد غیبشون زد..ماهم بیخیال راه افتادیم تاخرید خودمون رو بکنیم…

وایی اینجا چقدر مغازه هاش خوشگلن،فکر کنم تواین سفرتمام پس اندازم رو خرج کنم..خدایا خودت به دادم برس!

داشتم به یکی ازویترینا نگاه میکردم که بهبد سرفه کرد..معلوم بود ازاون سرفه هاست که میخواد سرصحبت باز کنه..سرم رو تکون دادم تا حرفش رو بزنه..

بهبد-یسنا؟

دوباره این پسرخاله شد که؟شیطونه میگه دوتا دونه گوشاش رو بکنم تا بفهمه یسنا نه،یسنا خانم..چقدرم خودمو تحویل میگیرم…البته ازاونجایی که من دیگه یسنای پرروی سه سال پیش نیستم و مثلا خانم شدم فقط گفتم هوم..

بهبد-منو میبخشی؟
-برای چی؟
بهبد-تو بگو میبخشی؟

 

وایی حالا من هی بدم میاد سوال بپرسه اونم ول کن نیست..من هرچی میام کوتاه بیام این میزنه فاز و نولم قاطی میشه..سعی کردم خیلی اروم حرف بزنم..

یسنا:دلیلی داره که بخوام ببخشم؟چرا انقدر اصرار داری که ببخشمت؟
یسنا برام خیلی مهمه… خیلی حتی بیشتر ا اون چیزی ه بتونی تصور کنی..

یهو دستم رو کشید و به سمت یکی ازمغازه ها برد..اونجا وایستاد و به سمتم برگشت..توچشمام نگاه کرد و گفت:

بگو دیگه؟خواهش میکنم ازت… میبخشی منو؟

ناخوداگاه تمام خاطراتی که ازش داشتم..ازدیدنش داشتم جلو چشمم اومد..هیچوقت نتونستم لحظه اخر رو فراموش کنم..

اگر جای من بودی چی کار میکردی؟

بهبد-تو خیلی مهربون تر از این حرفایی… من حتی نمیتونم خودم رو جای تو بذارم… میدونم خیلی بهت بد کردم..

باز خوبه میدونست باهام چیکار کرده..هرچند فکر کنم یکیش رو خودم میبایست بهش میگفتم:

-بهبد؟

بهبد-جان دل بهبد..

لبخندی محو رو لبم قرار گرفته بود..هرچند اون لبخند برای خودم ازصدتا گریه هم تلخ تر بود..آرزوی این کلمه به دلم مونده بود!

-بهت نمیاد رمانتیک باشی!

یکی ازابروهاش رو داد بالا و شیطون لبخند زد:

بهبد-بده؟رمانتیک نباشم؟

-نه بد نیست..

جدی تو چشمام نگاه کرد:چی میخواستی بگی؟

-تو منو جلو همه خورد کردی… دوستام به جهنم… دوستای تو به درک… من… من.تو منو جلوی تیرداد له کردی… مطمئنم همه چیز رو میدونه!

بالاخره گفتم..فوران کردم..هرچند تند نبود..هرچند خشن نبود اما گفتم..خودمو خالی کردم..

بهبد:عزیزم جبران میکنم بخدا… بهت قول میدم… همه چیز رو درست میکنم… منو ببخش..

کلماتش جادوم کرد..چرا امروز؟چرا الان؟چرا سه سال پیش نه؟؟هزار بارم ازم عذر بخواد و هزار بارم بخوام ببخشمش اما حسرت اون سه سال..اتفاقاتش رو چیکار کنم؟

منو کشید تو مغازه و باخوشحالی مشغول خرید شد..منم که دیدم مغازه خوبیه ازهمین جا خرید رو افتتاح کردم!

به دور و اطرافم نگاه میکردم..اصلا نمیدونستم چی بخرم..چیکار کنم…بهبد پشتم وایستاده بود..با دست جلوم یه تاپ و شلوارک دخترونه نشون داد..

 

وایییییی چقدر خوشگل بود..اگه مثل همیشه بابچه ها میرفتیم بیرون بادیدن این لباس خوشگل ازهیجان جیغ فرابنفش میزدم اما الان باید خودمو حفظ کنم:-خوشگله!

اه بهبد..چی میشد اینو نشون نمیدادی…الان نمیتونم دیگه بخرمش..لابد باخودت فکر میکنی چون تو گفتی میخرم..ایشش

بیخیالش شدم و رفتم سمت لباسای دیگه..تقریبا میتونستم بگم هرچی دمه دستم میومد میخریدم..

تاحالا انقدر خرید نکرده بودم…بجون خودم مامانم خونه رام نمیده..

بادست پر به سمت پیشخوان رفتم..بهبد هم همزمان بامن اومد..همه رو حساب کردن..نه مثله اینکه اینجاها قیمت مناسبه..

دستم رو به سمت کیفم بردم..نگاهی بهش انداختم که دیدم ددم واییی!!!

کیف پولم رو بخاطره پوله تاکسی دستم نگه داشته بودم و بعدشم گذاشتم روی تخت..حالا چیکار کنم؟؟

خدایا عجب غلطی کردما…خدایا خودت کمک کن ضایع نشم!

بهبد-من حساب میکنم بعدا بهم بده…

یعنی الان اگه این پررو نمیشد ازخوشحالی ماچش میکردم..خدایا اگه میدونستم انقدر دعام تاثیر داره یه چی دیگه میخواستم..

-نه زحمت نکش،حساب میکنم…

اینم ازاون تعارفا بودااا

یه لحظه خیره نگام کرد که نزدیک بود آّب بشم..

بهبد-نه خانمی حساب میکنم ،بذار یهو حساب کنیم معطل نشیم

قبول کردم..خب منکه پول نداشتم..تازه ازخدامم بود…ساک های خرید رو برداشتیم و به بیرون رفتیم..

هرچی به دور و اطراف چشم انداختم الینا و آراد رو ندیدم…راستی خدایا این بهبد دوباره هوس خرید نکنه،من پول ندارم اما یه عالمه جنس قشنگ میبینم دلم میخوادا…

-پس این الینا کجاس؟

بهبد-چیکارشون داری بیچاره ها رو بذار دو دقیقه تنها باشن..

ای بااین حرفش حرص خوردم..ای حرص خوردم…اخه اینا نیست تازه همو دیدن..اصلا هرچی تنها باشن کمشونه!

-کم تنها بودن؟اینا که همه اش باهمند!

-کم تنها بودن؟اینا که همه اش باهمند!بهبد-عزیز من خب دوره نامزد بازیه دیگه… دیگه الینا زن آراده و اختیارش دستشه هرجا بخوان با هم میرن

– نه که قبلا هرجا میخواستن نمیرفتن! اینطوری بخوایم بگیم اینا سه ساله که نامزدن تنها چیزی که بینشون فرق کرده رسمی شدن این نامزدیه و یه صیغه رسمی بینشون..

ایششش الینا ببینمت کشتمت…مثلا منو مهمون اوردی؟ببینمت آراد رو میکنم تو چشم و چالت تا دیگه ازت دور نباشه…بهبد زیرلب یه چیزی گفت،نفهمیدم چی بود اما برای اینکه مطمئن بشم فش نداده پرسیدم:

-چیزی گفتی؟

بهبد- هیچی گفتم خوشبحالشون… ایشاا… خوشبخت بشن.

یه لحظه ساکت شد..اما بعد ادامه داد:

– خیلی بده آدم یه چیزی رو تو مشتاش داشته باشه ولی نتونه نگهش داره.. تا حالا چیزی که مال خودت بوده و خیلی دوست داشتی از دست دادی؟

یه لحظه اومدم بگم آره اما بعدگفتم آره گفتن بی معنیه..چون اون ازاول ماله من نبوده..درسته دوسش داشتم اما ماله من نبود:

-شاید..نمیدونم..

دوباره راه افتاد..مجددا منم دنبالش رفتم..هی ازاین مغازه به اون مغازه میرفت..اون خرید میکرد و من تماشا..وقتی کاملا خسته شد بیخیال راه افتادیم که بریم از مرکز خرید بیرون..

آراد و الینا خوشجال و خندان بانیش های باز داشتن میومدن..یعنی اگه زشت نبود جفت پا میرفتم تو صورتشون!!

آراد- به به سلام… احوال شما… تنها تنها خوش میگذرونید دیگه!!

دیگه بااین حرفش داشتم میتریکدم..زبونم رو گاز گرفتم که جلوی بهبد یه چیزی نگم تابلو باشه..

بهبد-آراد تا نزدمت ساکت شو..

به این پسره که ازمنم خطری تره…باخنده نگاش کردم..نه مثل اینکه ولش میکردیم میرفت میزدش!

آراد-چشم..چشم آقای فوتبالیست!

به راه افتادیم..چهارتایی راه میرفتیم..آراد و الینا دست همو گرفته بودن و باهم میومدن..ماها هم ساکت کنار هم..یهو آراد ایستاد وبه سمتمون برگشت:

آراد:نظرتون چیه بریم هتل وسایل رو بذاریم بعد بریم بیرون بعد هم شام؟ فقط اول بریم هتل!

همه موافقت کردیم و به سمت هتل رفتیم..بین راه آراد انقدر شوخی کرد و سربه سر الینا گذاشت ماکلی خندیدیم..

سریع به هتل رسیدیم و به اتاقامون رفتیم..من رفتم لباسم رو عوض کردم..شلوار کوتاه سفید پوشیدم که بلندیش تا روی ساقم میرسید..یه بلوز پیراهن مانند آبی هم پوشیدم که اونم بلندیش تا بالای زانوم بود..

کلا ادمی بودم که دم به دقیقه لباس عوض میکنه…

زود کیف و موبایلم رو برداشتم که سریع برم پایین..

همه جمع بودن و من اخرین نفری بودم که میرفتم..

همه باهم به پیشنهاد آراد رفتیم کی اف سی..انقدر مرغ سوخاری و غذاهای دیگه خوردم که تامرز ترکیدن رفتم..خب چیکار کنم ازاین جور موردا صدسال یه بار پیش میاد…

قرار شد بعداز رستوران بریم کلاب..ای جان برم یه ذره قرش بدم تا غذایی که خوردم آب شه…

داشتیم همینجور راه میرفتیم که آراد بین منو بهبد پرید و بازوش رو کشید..یه ذره وایستادم تا الینا بهم برسه..وقتی رسید خیلی اروم و بالبخند دستم رو به دور بازوش بردم و ازتو یه نیشگون جانانه گرفتم…

صدای اخش بلند شد اما خوشبختانه اقایون متوجه نشدن

الینا-اییشش بمیری مرض داری؟؟

-الینا فقط بهم بگو شما دوتا چرا هی مارو تنها میزارید؟؟بابا نه پسرخالمه نه هیچکسه دیگه..پیشش معذبم..هی میترسم سوتی بدم و ضایع بشم..

الینا-خب بیشور اینا دلیل نمیشه منو بزنی…مافقط میخواستیم کمک کنیم..

-خیله خب حالا گریه نکن

الینا دستش رو برد بالا تا بزنه تو سرم:نکبت من کی گریه کردم

بادستم دستش رو گرفتم و کشوندمش پایین

-خبه خبه..حالا وحشی نشو

الینا-دیوونه..

 

باخنده به سمت کلاب رفتیم..چقدرم شلوغ بود..یعنیا ما عین سوزنی تو انبار کاه بودیم…

 

 

همه داشتن خودشون رو وسط تکون میدادن..اگه بدنمیشد همین حالا میرفتم وسط اما باید یه ذره صبر کنم…

 

 

جایی رو که آراد گرفته بودیم نشستیم..الینا و اراد دوباره مشغول پچ پچ شدن..منو بهبدم نقش نخود داشتیم!

 

 

آراد-خب بچه ها چی میخواید شما؟؟

 

 

وایی اخ جون…یعنی جلواینا خیط نیست بخورم؟؟یعنی خودشونم میخوان بخورن؟ایول

 

 

بهبد یه جور نگاه کرد:آراد؟

 

 

آراد: اونطوری نگام نکن… خانم من اجازه داده بهم… من آبجو میخوام شما چی

 

 

آره والله..خودش زن داره به تو چه؟تو سر پیازی یا تهش؟؟

 

 

-منم میخوام…

 

 

بهبد همچین نگام کرد که میخواستم برم یه جا قایم شم..اما ازاونجایی که زیادی رو داشتم گفتم:

 

 

چرا عین میر غضب زل زدی به من؟ مگه من دل ندارم..


همونجور که نگام میکرد گفت:یکی هم برای من بگیر..

نگاهی به الینا انداختم که دیدم داره اینور اونور رو نگاه میکنه
-الینا پس تو چی؟
الینا یه نگاه چپ بهم انداخت:من نمیخورم
-ای پاستوریزه… الحق که مامانت عین خودش بار آوردتت..
یه ذره نگاش کردم که آراد گفت:
خیلی هم خوبه یسنا عجب ادمی هستیا چیکار به زن من داری؟این داره منم ترک میده اونوقت تو خودش رو اغفال میکنی؟
باخنده بدرقه اش کردیم که بره ابجو هارو بگیره..ساکت نشسته بودیم وهمدیگه رو تماشا میکردیم..نگاهی به صورت بهبد انداخته بود..خندم گرفته بود همچین کله اش رو پایین انداخته بود عین این پسربچه ها تخس که بهشون گفتن تا ساکت نشی اونی که میخوای رو نمیگیری،نشسته بود!بالبخند نگاش کردم..خدایا چه بلایی داره سراحساسم میاد؟؟چرا هی میخوام نگاهش کنم..چرا دیگه ازش کینه ندارم؟
آراد بالیوان ها آبجو و یه شیشه ماشعیر برای الینا برگشت..
اراد:خب خب بسه دیگه زیادی ساکت بودید… بهبد چرت و پرت بگو بخندیم بهت..
بهبد-مگه من دلقکم که بگم تو بخندی؟
آراد یه قیافه حق به جانب به خودش گرفت و گفت:
نه په… پس من دلقکم؟ خودت رو تو آینه ببینی میفهمی!
بهبد هم نزدیک بود باماگ بزنه تو کله آراد،خب بیچاره حق داشت..یکی هم فکر میکرد من ملیجکشم باکله میرفتم تو صورتش!
آراد دست الینا رو کشید و به سمت زمین رقص برد:بریم خانمم که قر تو کمرم داره واسه خودش بندری میزنه
بااین حرفش به حال و هوای نیم شعبانایی که میزدن و میرقصیدن رفتم..همیشه آراد بود که میرفت وسط..تابه حال بهبد رو ندیده بودم برقصه..البته به غیراز اون روز که تو نامزدی رقصیدیم..
یاد رقصای آراد افتادم..خیلی خوب بلد بود..درست عین دخترا میرقصید!
-عین دخترا چه عشق رقصه این
بهبد یه نگاه بهم کرد و گفت: آره بابا پایه همه رقصاس همیشه… افتخار رقص به این بنده حقیر رو میدی؟
با یه حالت شیطونی و حرص درار نگاهش کردم،هوس کردم یه ذره حالش رو بگیرم:

-نه دیگه من به تو افتخار رقص دادم بذار نصیب بقیه بشه این افتخار ها

وای خدایا این چرا دوباره میرغضب شد؟چرا انقدر اخماش ترسناکه واییی..
برای ماست مالی یه ذره خندیدم
-حالا چون دلت نشکنه یه بار دیگه افتخار میدم بهت

چشماش یه حالتی نگام کرد..دستش رو دراز کرد،گرفتم!با لمس دستش تو دستام یه حس خاصی تو وجودم به صدا دراومد..اگه تاحالا شک داشتم که علاقه ام بهش برگشته الان مطمئن شدم..ضربان قلبم فکر کنم رو هزار بود..

چون اهنگ خیلی ارومی بود میبایست تانگو میزقصیدیم..حالا تانگو رقصیدن صنمش با کلاب چیه نمیدونم..حالتمون البته تانگو نبود تقریبا تو بغل همدیگه بودیم…وایی تیرداد منو اینجور ببینه کشته!!!

صدام کرد-یسنا؟

دیگه ازاینکه اسمم رو خالی صدا کرد عصبی نشدم..بلکه شاد شدم..ازته دل از موقعیتم خوشحال بودم..

-بله؟

بهبد-منو بخشیدی؟

اومدم بگم اره..اره دیگه ازت ناراحت نیستم..تا بهش نگاه کردم دیدم داره پشتم رو غضبناک نگاه میکنه،سریع پسم زد و به پشتم رفت:

بهبد-آقا نگاه داره؟

پسره قیافه اش ایرانی میزد،فارسی حرف زدنش هم نشون داد که بعله آقا ایرانی ان،اونم طرفش رو ول کرد و گفت:

-به شما چه ربطی داره؟

انگار بهبد فقط منتظر بهونه بود بااین حرف یارو افتاد به جونش..وحشیانه همدیگه رو میزدن..واقعا ترسیدم..چون ادمی نبودم که هیچوقت دعوا کنم..ازدعوا هم خوشم نمیومد..

رفتم جلو و ازبازوی بهبد اویزون شدم:بهبد تورو خدا بس کن..

آراد و چندنفر دیگه تونستن جداشون کنن..بخاطره جمعیت از بهبد دور افتاده بودم..وقتی خلوت شد به سمتش رفتم..اشک توی چشمام جمع شده بود،الهی بیچاره صورتش ورم کرده بود،گوشه لبشم پاره شده بود:

-بهبد چرا اینکارو کردی؟

بهبد کمی صورتش موقع حرف زدن درهم رفت اما بااین حال سوالم رو بی جواب نزاشت:

کثافت زل زده بود براندازت میکرد

دیگه نزدیک بود واقعا گریه کنم..بخاطره من دعوا کرده بود..

به زور بلندش کردم..زیاد تعادل نداشت..نمیتونست درست راه بره..وزنش افتاده بود رو من..واقعا سنگین بودش..داشتم میشکستم زیر وزنش..روی نزدیک ترین صندلی نشوندمش..مطمئن بودم سرش داره گیج میره..به الینا گفتم آراد رو صدا کنه..خودمم رفتم واز پیشخوان یه سودا خریدم و چندتا دستمال هم گرفتم..

دستمال رو خیس کردم و روی لبش کشیدم،چشماش تکون خورد..بی حال نگام کرد،همون لحظه آراد اومد ازش خواستم یه آب قند گیر بیاره

به ادامه کارم مشغول شدم..بهبد خواست حرف بزنه که پیش دستی کردم:

-حرف نزن دستم خط میوفته بذار کار خودم رو کنم یه دیقه

چشماش رو بست و منتظر شد،ناخوداگاه باخودم شروع به زمزمه کردم،روبه بهبد اروم گفتم:

تو چندتا شخصیت داری؟چجور میتونی هم اونقدر بد باشی تا جایی که کاری کنی ازت متنفر بشم یااینکه چطور میونی انقدر خوب باشی که تمام کینه هام از دلم بره؟

دستمال رو دوباره خیس کردم،یهو روی جایی که باد کرده بود،گذاشتم..چون خیلی سرد بود صدای اخ بهبد دراومد:

-چند لحظه صبر کن الان تموم میشه

مشغول پاک کردن پیشونیش شدم،آراد آب قند رو اورد…ازجام بلند شدم و آراد نشست..

آراد: میتونی راه بری؟

بهبد-اره بابا منو دست کم گرفتیا
آراد: ا یادم نبود تو رستمی هستی برای خودت!

نگاهی به قیافه تخسش انداختم..حالا داشت پخش زمین میشدا اما تریپ قهرمانی به خودش گرفته بود..

به آراد گفتم: آراد میشه جلو در تاکسی بگیریم؟ میترسم نتونه راه بره
همه باتعجب نگام میکردن..نمیدونستم شاخ دراوردم یا دم؟؟؟دیدم هیشکی هیچ کاری نمیکنه بازوش رو گرفتم و بلندش کردم..تقریبا حالش خوب بود چون ایندفعه تعادل داشت
به سمت بیرون رفتیم و سوار تاکسی ایی شدیم که آراد گرفته بود..
همه به اتاق زوج خوشبخت رفتیم..هنوز کامل نشسته بودیم که آراد گفت:
-فردا میخوایم بریم یه جای حسابی… خانما لباسای مناسب برای شنا بردارن
برای من فرقی نداشت اما عمرا الینا میزاشت بریم..
الینا باحرص آراد رو نگاه کرد: آراااااااااد… شنا؟ اینجا زن و مرد قاطیه آقا
آراد: میدونم خانمم منم منظورم یه لباسی بود که پوشیده باشه و تو آب بد دیده نشه..یه جا میبرمتون حال کنید..
اینام خنگنا..وضع بهبد رو نمیدیدن؟
-بهبد با این وضع نمیتونه بیاد که
بهبد بالبخند گفت: مگه تریلی بهم زده؟ من که چیزیم نیست… فقط گوشه لبم پاره شده
واه واه…پسره قیافه خودش رو ندیده
-خودت رو تو آینه ببینی دیگه این حرف رو نمیزنی… انگاراز جنگ برگشتی
بهبد-من خوبم نگران نباش برنامه رو بهم نریزید. منم خیلی هوس آب تنی کردم
خب بگوو..بگو هوس کردم برم شنا..الکی که جان فشانی نمیکنی
به بهبد زل زده بودم که صدای آراد دراومد:
میگما من یه برنامه بهتر دارم… خانما بمونن هتل یه کم استراحت کنن من و تو بریم ماساژ،چطوره؟
الینا یهو جبهه گرفت و تا مرزه کشتن آراد رفت:
نه نه من غلط کنم برم ماساژ
همه خندیدیم..بهبد که ازهمه بلندتر میخندید گفت: جرات نداری چرا حرف میزنی پس؟
آراد چپ چپ بهبد رو نگاه کرد و گفت:
آراد: نه اصلا اگر من بخوام برم تو میای؟
به لبای بهبد نگاه کردم که ببینم چی میگه؟لابد الان میگه من بدون یسنا جایی نمیرم..اصلا میگه من و چه به این غلطا؟
بهبد-آره چرا نیام… مگه بده بخوابی یکی ماساژت بده… هوووووووووووم چه حالی میده پسر!
ای کوفت..ای بمیریی..
باحرص پفکم رو دراوردم باز کردم و مشغول خوردن شدم..به جهنم که میری ماساژ،ایشالا خودم یواشکی بیام ازپشت گلوتو فشار بدم خفه شی..
بهبد دوباره گفت:من غلط بکنم بخوام برم ماساژ
وااا؟این چرا جنی شد؟؟فکر کنم جذبم گرفتش!
آراد: خاک بر سرت به من میگی زن ذلیل؟ تو که هنوز زن نگرفتی عین سگ از خانم اینده میترسی..
اوا خاک برسرم…یهو ازجام بلند شدم..مطمئن بودم هرچی خون بود به صورت دوید..وای آراد خدا بگم چیکارت کنه..اخه این چه حرفی بود زدی تووو
تو دستشویی یه ذره آب به صورتم زدم..وقتی مطمئن شدم که دیگه خوبم اومدم بیرون

اولین نفری که دیدم بهبد بود..داشت بالبخند نگاهم میکرد،یعنی این چیزی بود که اون میخواست؟اون میخواست باهم ازدواج کنیم؟یعنی این لبخندش مهره تایید بود؟؟

تو بدنم حس میکردم… ای خدا لعنت کنه اون عوضی رو که اونجوری یسنا رو نگاه کرد…
تا حالا خجالت کشیدن یسنا رو ندیده بودم که دیدم… کی فکرش رو میکرد یسنا خجالت کشیدن بلد باشه… هیچ وقت فکر نمیکردم این خصلت های دخترونش انقدر قوی باشه…
آراد:آقا کمتر فکر کن… چیه به فر سهامتی یا بورس و تجارت؟
– دلت خوشه ها… سهامم کجا بود.
خواستم بحث رو عوض کنم که گفتم: آراد بروفن داری؟
آراد: نه بابا دلت خوشه ها. فکر کنم الینا داره.
الینا و یسنا با هم روی تخت نشسته بودن و پچ پچ میردن من و آراد هم جلو تلوزیون خودمون رو سرگرم کرده بودیم. واقعا هم یه مسکن نیاز داشتم داشتم از درد میمردم.
آراد بلند گفت:
– خانمی مسکن داری؟
الینا: نمیدونم صبر کن ببینم باید داشته باشم. واسه چی میخوای؟ جاییت درد میکنه؟
آراد: نه واسه بهبد میخوام.
یسنا: کاش میرفتیم دکتر. خدایی نکرده چیزی نشده باشه…
– نگران نباش حالم مخوبه فقط یه کم درد دارم همین. فقط یه مسکن اگه لطف کنید.
یسنا:من دارم صبر کن الان بهت میدم.
اینو گفت و بلند شد رفت سمت آشپزخونه از تو یخچال یه لیوان آب ریخت و از کیفش هم یه قرص دراورد.. حین انجام همه کارها کامل زیر نظر گرفته بودمش. به سلیقه خودم آفرین گفتم. جب سلیقه ای داشتم و خودم خبر نداشتما… خدا وکیلی هیچ ایرادی نداشت. میخواستم همه این مدت گذشته رو براش جبران کنم. حس میکردم تو این مدت که باهاش در ارتباط بودم خیلی رفتارش باهام خوبه و سر سنگین نیست. خب خا رو شکر که داره راه میاد.
لیوان آب رو مراه قرص جلوم گرفت. لیوان رو از دستش گرفتم که دستش رو کشید.
یسنا: دهنت رو باز کن میخوام پرتاب قرص برم تو حلقت…
من و آراد و الینا زدیم زیر خنده…
یسنا: چیه خب حوصلم سر رفت انقدر دمغ بودیم همه دهن باز دهن باز بذار کار خودم رو بکنم.
بدون هیچ حرفی اطاعت کردم دهنم رو باز کردم فکر کنم تا لوزالمعده ام رو هم میتونست تو این حالت رویت کنه.یه چشمش رو بست و نشونه گیری به سمت دهن بیچاره ی من و قرص رو با آرامش پرتاب کرد تو دهن… پشت سرش آب خوردم. اه که من چقدر از دارو متنفرم. آراد بدبخت حق داره اصلا دکتر هم نمیره آخ چیه این ذهر مارا…
آراد: اهم اهم خب دیگه بسه کی پاستور باز میکه؟ من خوابم نمیاد میخوام همه رو بیدار نگه دارم به من هیچ ربطی نداره…
– من پایه ام…
الینا: منم هستم.
یسنا: مثل اینکه باید منم باشم.
آراد: خب من و الینا شما دو تا هم باهم.
الینا: ا آراد قبول نیست تک اول حاکم تک دوم هم یارش بشینید جر زنی هم نکنید.
– آخه بازی بدون جر زنی که مزه نداره.
یسنا: آره واقعا موافقم. ولی از الان اعلام میکنم هیچ کس جرزنی نمیکنه ها.
یه لبخن خبیصانه هم پشت سر این حرفش زد.
دور هم نشستیم یاد اون موقع ها افتادم که با بچه ها حکم بازی میکردیم. فرهاد همیشه ورق هاش علامت گذاری ده بود ولی ما خنگا هیچ وقت نمیفهمیدیم و حس میکردیم این چقدر بازی بلده که همش میبره.
تک اول مال من افتاد تک دوم هم مال یسنا. یهم دست یسنا اومد جلوم:
بزن قدش…
منگ و گنگ نگاش کردم ولی این بشر اصلا حواصش نبود و جو بازی گرفته بودتش. آروم دستم رو کوبیدم کف دستش دیدم آراد و الینا هم با تعجب نگاه میکنن… یسنا سرش رو بلند کرد و با نگاه متعجب ماها مواجه شد. انگار تازه متوجه حرکتش شد که سرش رو انداخت تو زیر زمین…
الهی قربون خجالت کشیدنت بشم… یه لبخند خوشگل زدم و شروع به بازی کردیم… وقتی میخواستم یسنا ورق پایین بیاره با انگشت کوچیکه ی دستم پایین رو نشون میدادم وقتی هم بالا میخواستم شستم رو رو به بالا میگرفتم … اولش متوجه نمیشد ولی بعد انگار حواسش جمع شد که با اشاره های من همون که میخواستم رو مینداخت.
آراد و الینا هم که انگار و این همه وقت اصلا همدیگرو ندیده بودن همچین همدیگه رو نگاه میکردم و غرق میشدن که حواسشون به ما نبود حتی اگر ما با هم حرف هم میزدیم متوجه نمیشدن ولی عجب چیزی بودن این دوتا با نگاه با هم حرف میزدن…
بعد از بردن چهار دور بازی آراد دیگه قاطی کرد:
– قبول نیست اصلا پاشید برید تو اتاق خودتون. اصلا چه معنی داره اومدید تو خلوت یه تازه عروس دوماد؟
الینا: آراد…
بیچاره خجالت کشید با این حرف آراد. این دوتا دوست چقدر خجالت میکشن امروز.
آراد: مگه بد میگم؟اومدن تلپ شدن اتاق ما که چی؟ پاشید برید بسه زیادی جر زنی کردید
– مارو میخوای بیرون کنی چرا تهمت میزنی خب؟
رفتم در گوشش و اروم گفتم:
– میخوای با خانومت تنها بشای بگو خب میریم بیرون.
آراد: آفرین به آقای چیز فهم. خب دیگه به سلامت.
یسنا رفت سمت کیفش و با خنده و شوخی با آراد و الینا از در رفتیم بیرون…بدون حرف تا جلو در اتاق من کنار هم بیخ گوش هم… نفس های حبس شده… تو فکر… سرها پایین… نه من حرف زدم نه یسنا…رسیدیم جلو در اتاق وایسادیم ولی بازم هیچی نگفتیم… رفتم جلوش دستم رو گذاشتم زیر چونش. درد بدنم رو یادم رفت. سرش رو بلند کردم ولی باز هم نگاهم نکرد. نگاهش تو چشام نبود. میخواستم با اطمینان ازش بشنوم که بخشیدتم.
– نگام نمیکنی؟
باز هم هیچ عکس العملی نشون نداد… وزنم رو انداختم روی پایی که درد نمیکرد. یه وری وایسادم و چون نزدیک دیوار بودم تکیه امو دادم به دیوار.
– یسنا چیزی شده؟ ازم دلخوری؟ چرا نگاهم نمیکنی؟
یسنا: نه چیزی نشده.
– میای تو اتاق با هم حرف بزنیم؟ جلوی آراد و الینا نمیتونستم باهات حرف بزنم…
سرش رو تکون داد و باهم وارد اتاق شدیم… وای خاک بر سرت الهی گور به گور بشی بهبد… خدا خفه ات کنه ای تو اون روحت بهبد خدا بگم چیکارت نکنه این چه وضعه اتاقه؟؟؟؟
اتاق به طرز فجیحی بهم ریخته بود. به طور واقعی میشد گفت تر با بارش گم و گور میشه. یسنا یه دور یه نگاه به اتاق انداخت و یهو خندید… ولی نه با صدا… ملایم و آروم. این دختر همه کاراش قشنگه…
– شرمنده بخدا خیلی عجله ای شد اتاق اینجوریه.
لباسام رو که گذاشته بودم رو تخت با یه حرکت همه رو ریختم پایین.
– بشین اینجا… فکر کنم خوب باشه.
با تایید سر نشست و منم لنگ لنگان رفتم سمت یخچال:
-آب میخوری؟
یسنا: نه نوش جان…
– چای؟ قهوه نسکافه؟ چیزی نمیخوای زنگ بزنیم بیارن؟
یسنا: نه ممنون الان اینا رو بخوریم دیگه خوابمون نمیبره…
روی تخت نشسته بود و صندل هاشو تو پاش تکون میداد… معلوم بود عصبیه. نمیدونم چرا من انقدر حالم خوب بود. باهاش تو یه اتاق بودن اونم دوتایی حال خوبی بهم میداد.
نشستم کنارش با یه کم فاصله… رعایت فاصله دینی. گفتم شاید خوشش نیاد نباید زیادی پرو میشدم تا ازم زده بشه. باید نرم نرم جلو برم.
-یسنا؟
صدای هومی که شنیدم به معنی بله خودمون بود فکر کنم…
– میخوام همه حرفامو بهت بزنم.. هر چی تودلم هست و نیست. میخوام اول فقط گوش کنی باشه؟
سرش رو تکون داد. برگشتم و کج نشستم به سمتش…
– یسنا من دوست دارم.خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی. حتی نمیتونی تصور کنی. نمیدونم کی شروع شد… شاید از دورانی که با بچه ها دم مدرسه تون میچرخیدیم شایدم از همون محرمی که فهمیدم حسم بهت چیه ولی نمیخواستم قبولش کنم… میدونم تو هم به من بی میل نبودی. ولی حرفم اصلا این نیست. من اشتباه کردم میدونم. ببین چند وقته دارم چوب میخورم. گفتم از تهران دور بام. درسته بخاطر کارم هم بود ولی میتونستم همون قرارداد رو با یه تیم تهرانی که بهم درخواست داده بود ببندم. ولی رفتم. شاید اگر حرفای تو بی محلیای آخرت رو ندیده بودم نمیرفتم. مطمئنا نمیرفتم. یا اگر میرفتم میدونستم یکی منتظرمه. ولی نبودی. تو این سه سال منتظر من نبودی. به هر طریقی خواستم از ذهنم بیرونت کنم ولی نتونستم. هرجوری خواستم بیخیالت بشم ولی نشد. خاططرات کوچکمون از ذهنم بیرون نمیرفت. وقتی با آراد حرف میزدم بهش حسودیم میشد… یش خودم میگفتم اگر خودم خراب نکرده بودم الان پیش یسنا بودم ولی فقط حسرت بود که تو دلم میموند… یسنا من خیلی از کارای خودم پشیمونم با ملیسا بودم که شاید فراموشت کنم ولی فراموش نشدی. حالا با این اوصاف منو میبخشی؟ میتونی منو ببخشی؟ من دارم اعتراف میکنم به همه چیز… به خیلی چیزا که میدونی و نمیدونی.
مکث کردم… مکث کردم تا حرفامو برای خودش تجزیه و تحلیل کنه صبر کردم تا بقیه حرفم رو بهش بزنم.
دستم رو بردم زیر چونش… سرش رو گرفتم بالا اینبار نگاهم کرد… زل زد تو چشام… زل زدم تو چشاش…

غرق نگاهش بودم. خوشحال از اینکه نگاهشو ازم نمیگیره.پشت انگشت اشاره ام رو روی گونه اش کشیدم سرش رو یکم به سمت همون گونه اش مایل کرد.دستش رو پاش بود. دستم رو از رو گونش برداشتم گذاشتم رو دستش… از اینکه مقاومت نکرد خیلی خوشحال شدم.
وقتی که انتظار هیچ حرفی ازش نداشتم شروع کرد به حرف زدن…
یسنا:آره..تو راست میگی!منم بهت بی میل نبودم..برعکس توهم میدونم دقیقا علاقه ام به تو از کی شروع شد..البته قبلش دقیق تر میدونم نفرتم کی شروع شد..اشتباه نکن..این نفرت ماله خیلی قبل پیش از علاقه است..اونم بخاطره شخصیت گروهی و وجهتون..ازاینکه دخترا براتون غش و ضعف میکردن بدم میومد..تااینکه خودت منو گرفتار کردی..راستش من تو اعتراف زیاد خوب نیستم..درسته من خیلی چیزا رو درباره تو نمیدونم اما..اما توام خیلی چیزا رو نمیدونی..تو شخصیت منو نمیشناسی..من ادمیم که دلم میشکنه اما ناراحت نمیشم..تو خودم میریزم..ناراحتیم رو دفن میکنم اینکار رو انقدر ادامه میدم که ظرفیتم نسبت به رفتار طرف مقابلم پر میشه..آقای بهبد سلطانی،من ظرفیتم پر شده..بهبد..من..برام سخته اعتماد کردن..شاید من رفتارم بعضی مواقع بچگانه و مسخره باشه،شاید بعضی مواقع هم سخت باشه جوری که کسی نتونه بهم نفوذ کنه اما من شخصیت شکننده هم دارم و میخوام بدونی بارها غرورم و شخصیتم رو شکوندی..اینکه دیگران درموردم چی میگن اصلا مهم نیست چون ادم دهن بینی نیستم..اما کارات باعث شد به شخصیت خودم شک کنم..البته اینو بدون ازاحساسم مطمئنم..میدونم که هنوزم بهت علاقه دارم اما سخته..بخدا اعتماد کردن سخت..”
بهت زده همونطور نگاهش کردم اونم داشت نگاهم میکرد… دستش رو فشار دادم. دست ظریفش تو دستم بود… یخ یخ… انگار سیبری بود…
– یسنا روتو ازم برنگردون… جبران میکنم همه چیو… اعتمادت رو جلب میکنم. حالا که میدونم تو هم منو میخوای دیگه نمیتونم بیخیالت بشم. فقط بهم یه قولی بده. از ته دلت قول بده. هیچ وقت ناراحتیت رو تو دلت نگه ندار. هر وقت ناراحت بودی…
مکث کردم و دست دیگه ام رو گذاشتم رو قلبم و ادامه دادم:
– بدون اینجا همیشه جای نگه داشتن حرفا و رازا و نگرانیاته… بدون همیشه جات اینجا میمونه. غصه هامن رو با هم درمیون میذاریم تا زندگیمون راحت تر بشه… تو خوشحالی ها با هم باشیم تا شادی هامون چند برابر بشه… یسنا من فقط ازت اینو میخوام… اعتمادت رو جلب میکنم… میدونم میدونم قربون اون غرورت بشم من که اینجوری شکوندمش… الهی بهبد بمیره و این حرفو ازت هیچوقت نشنوه…
یسنا: خدا نکنه…
خدانکنه اش بهم انرژی داد… با سرعت دستش رو ول کردم و گرفتمش تو بغلم… حالا که اونم منو میخواد. حالا که اونم منو دوست داره پس کسی نمیتونه جلومون رو بگیره… من یسنا رو با تمام وجودم میخوام. حالا که اونم منو میخواد دیگه هیچی نباید جلومون باشه…
دستم رو دور شونه و کمرش حلقه کردم… انگار شوکه شده بود که هیچ عکس العملی انجام نداد ولی بعد آروم آروم دستاش دور کمرم و کتفم حلقه شد…ضربان قلبم رفت رو هزار. کی فکر رو میکرد منو یسنا اینجا تو بغل هم باشیم؟ یه قطره اشک از کنار چشمم اومد پایین. اجازه ندادم بقیه قطره ها بچکه… آروم از خودم جداش کردم. سرش پایین بود گرفتمش بالا… چشاش خیس بود. خیس خیس.. انگشت شصتم رو کشیدم رو چشاش… چشماشو بست. دوباره انگشتم رو کشیدم… سرم رو بردم جلو و لبامو گذاشتم رو چشماش…
– دیگه نبینم اشکاتو ها… قول مردونه میدم همیشه کنارت باشم… به همین علاقه بینمون قسم هیچ وقت تنهات نمیذارم. تو هم تنهام نذار… یسنا بخدا دوست دارم. هیچوقت فکر نمیکردم انقدر دوست داشته باشم…
بغض تو صدا بود ولی سعی میکرد پنهونش کنه…
یسنا: بهبد… دلم رو بشکونی داغون میشم… طاقت دوباره شکستن رو ندارم…
– فدای بهبد گفتنت بشم خانومم… فدات بشم من… گریه نکن که دلم خون میشه… قول مردونه میدم بهت.نبینم اشکاتو که دیوونه میشما… وقتی پیش منی به هیچ چیز فکر نکن عزیزم… پاشو خانمی با اینکه دوست دارم همیشه کنارت باشم ولی دیگه باید بریم بخوابیم… پاشو خانمم. قول بده غصه نخوریا…
زیر لب گفت: بهبد من بچه نیستم…
– میدونم عزیزم کی گفت تو بچه ای… برو استراحت کن. مثل اینکه آراد برامون برنامه داره حسابی. لباس مناسب یادت نره واسه فردا ها. صبح میام بیدارت میکنم.
یسنا: ساعت چند میخوان برن؟
– آراد گفت ساعت 9 باید اونجا باشیم. دیگه 8 باید آماده بشیم.
یسنا: بیدارت میکنم.
دستم رو گرفتم به شونه اش. یه لبخند زدم و سعی کردم همه احساسم رو تو لبخندم جا بدم. با اینکه خیلی بیشتر از یه لبخند بود ولی سعی خودمو کردم. اونم یه لبخند زد که برام به اندازه دنیا ارزش داشت. دلم میخواست همون جا برای همیشه مال خودم کنمش…..
از جاش بلند شد و لباسش رو مرتب کرد دستش رو گرفتم تو دستم و تا دم اتاقش همراهیش کردم…جلو در اتاق آروم گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
-خوب بخوابی عزیزم.
یسنا: همچنین.
و رفت تو اتاق… به اندازه این سه سال خوشحال بودم… تو پوست خودم نمیگنجیدم.لمس دستاش… گونه ی نرمش… آغوش گرمش… تنها چیزی که اون لحظه تونستم انجام بدم این بود که دستم رو رو به آسمون گرفتم و گفتم:
-خدایا ازم نگیرش… من طاقت ندارم…
تا صبح روی تخت وول زدم و یه ربع به یه ربع بیدار میشدم… همه افکارم شده بود یسنا… دیگه درد بدنم رو یادم رفته بود با یاد آوری یسنا لبخند میشست گوشه لبم…
اگه به مامان بگم میخوام زن بگیرم چه عکس العملی نشون میده… انقدر این فکر رو تکرار کردم تا نزدیکای صبح کاملا خوابم برد…
همه جور عکس العمل برای مامان تصور کردم… مطمئنا خیلی خوشحال میشدن اگر میفهمیدن میخوام سر و سامون بگیرم… با این فکرا فقط لبخند میزدم و خدا رو شکر میکردم…
با صدای در چشمامو که مست خواب بود باز کردم و رفتم سمت در. با دیدن یسنا تو اون تی شرت چسبون آستین کوتاه مشکی که جلوش روی سینه اشحالت لوزی باز بود و یقه اش کیپ بود و روش طرح های رنگاوارنگ وو خط خطی بود و شلوارک مشکی که تا بالای مچ پاش بود لبخند اومد کنار لبم و نیشم کج شد…
یسنا: آقای خوابالو نمیخواد دعوت کنه من بیام تو؟
شیطنتم گل کرد… با یه لبخند که سعی میکردم گشاد تر نشه گفتم:
– خانم محرمی گفتن نا محرمی گفتن… مگه شما دین و ایمون نداری؟ خانم نباید تو یه اتاق دربسته با یه پسر غریبه تنها باشی… استغفرا…
یسنا از من هم شیطون تر شده بود اون لحظه انگار واسه همه حرفا ده تا حرف تو جیب بغلش ذخیره داشت…
یسنا: آقای دیندار دیشب هم دین یادتون بود شما؟خب میرم… بای بای
– دیوونه… بیا تو خانمی.
یسنا: نشد دیگه حرفتو زدی. نمیام تو.
دستش رو گرفتم و دوتایی خندون وارد خونه شدیم.نشست رو تخت و منتظر تا من آماده بشم.
چمدون رو بهم ریختم. دنبال تیپ یسنا کشی میگشتم که در نظر داشتم. بالاخره بعد از کنکاش های فراوون پیراهن نوک مدادی ام رو که خط های چهارخونه مشکی داشت پیدا کردم و با شلوار کتون همون رنگ ست کردم. یه ربعی هم به دستکاری به موهام پرداختم و یه تیپ یسنا کش زدمو جلوش وایسادم:
– چطوره بانو؟
دهنشو کج کرد و یه چشمش رو بست:
ای بدک نیست. ولی با این لباسا میخوای بری شنا؟
– خانمی مگه با لباس قراره بریم شنا؟ مردی گفتن زنی گفتن شرمی و حیایی گفتن… من مردم خیر کله اما… اصولا مردا چجوری میرن شنا؟ عیب نیست که زنا ببیننشون.
یسنا: آهانن از اون لحاظ؟ ولی خب عیبه. چطور ما باید لباس مناسب بپوشیم؟
– خب شما فرق دارید. ما اگه لباس شنا بپوشیم زنا اونقدر نگامون نمیکنن ولی شما…
فکر کردم بهتره ادامه ندم حرفمو.
– خوب خانمی پاشو عزیزم من آماده ام بریم پایین صبحونه بزنیم تو رگ.
با هم رفتیم پایین که آراد و الینا هم تو سالن غذا خوری دیدیم که منتظر ما بودن… الینا هم تقریبا شبیه یسنا لباس پوشیده بود با این تفاوت که لباساش طوسی سیر بود و یه کمی گشاد تر از لباس یسنا.

آراد و الینا با چشم های از حدقه درومده به دستای قفل شده ی ما خیره بودنچشاشون میخندید به یسنا نگاه کردم خجالت از سر و روش میبارید. دستش رو محکم فشار دادم انگار قوت قلب گرفت که سرش رو بلند کرد و یه لبخند کوچیک زد.
آراد: کی میره این همه راهو؟؟؟
– چیه چشم نداری ببینی چشاتو درویش کن!
آراد: مبارکه دیوونه.
اینو گفت و محکم کشیدتم تو بغلش و با دستش میزد پشتم عین بچه ای که شیر خورده و میزنن پشتش!!
الینا هم یسنا رو بغل کرد و در گوش هم پچ پچ دخترونه راه انداختن.
یه صبحونه ی پر ملات و کامل خوریدم و راه افتادیم سمت سورپرایز آراد. با تعارف های فراوون بالاخره من و دخترا عقب نشستیم و آراد جلو. دست یسنا رو از تو دستم بیرون نمیاوردم میترسیدم در بره خب!
الینا: آراد کجا داریم میریم حالا؟
آراد: من که گفتم میریم شنا…
– آراد اذیت نکن عین آدم جواب بده.. دریا؟ استخر؟ کجا میریم بالاخره؟
آراد: شما کاریتون نباشه یه جا میبرم برید واسه همه تعریف کنید نترسید من که جای بد نمیبرمتون.
– برمنکرش لعنت…
آراد: بشمر.
ماشین نگه داشت و آراد با راننده حساب کرد. ما که از هیچی سر در نمیاوردیم منتظر بودیم آراد کارش تموم بشه تا بفهمیم کجا اومدیم. کارش رو انجام داد و با دوتا اهم اهم گفتن صداشو صاف کرد:
-خانم ها آقایون… خوش اومدید به واید وادی…
الینا: چیچی چی؟
آراد: واید وادی خانمم… بریم تو متوجه میشید… بزرگ ترین پارک آبی مدرن خاورمیانه…
یسنا و الینا با هم گفتن: نـــــــــــــــــــــــه !
آراد: آره بخدا دروغم چیه. از اینجا چیزی معلوم نیست بریم تو خودتون میبینید.
واقعا که آراد فکرش کار کرده بود و بهترین جا رو انتخاب کرده بود رفتیم داخل و لباس هامون رو دراوردیم … البته من و آراد الینا و یسنا مثل خیلی ها که اونجا بودن با لباس اومدن داخل… مردم خیلی معمولی لباس پوشیده بودن حتی بعضی از زن ها روسری سرشون بود. حالا اگه همچین جایی تو ایران بود مردم خودشون رو خفه میکردن انقدر ولنگ و باز میومدن!!
آراد: همسری دوربین آوردی؟
– آراد دوربین خراب میشه که!
آراد: خنگول ضد آبه!
خب چیکار کنم از این چیزا سر درنمیارم!این آرادم ازین چیزا سر درنمیاورد قبلا نمیدونم الان از کجا یاد گرفته این چیزا رو!!!
تو همین فکرا بودم که الینا جواب آراد رو داد و گفت که دوربین هم برداشته. این پسر فکر همه جا رو کرده بود هم دوربین عکاسی هم فیلم برداری من و یسنا از دنیا بی خبر هیچی همراهمون نبود….با یسنا جلو جلو میرفتیم که آراد یهو صدامون کرد و دوتایی دست در دست برگشتیم سمت آراد که یهو شکار لحظه ها کرد و عکس انداخت.
– الان اونو گرفتی دستت که از اول تا آخر عکس بندازی؟ اومدی عکاسیتو قوی کنی یا خوش بگذرونی؟
آراد: الان عکس واجب بود این صحنه. بریم مستر بلستر خیلی تعریفش رو شنیدم فکر کنم اول بریم اونجا بهتره.
– چی هست این که گفتی؟
آراد: یه چیز تویوپ ماننده که یه نفری یا چند نفری میشینی روش با فشار آب از سر بالایی میبردت بالا!
من که نفهمیدم چجوری با فشار آب اونم تو یه تویوپ میهش رفت بالا ولی برای اینکه خیلی خنگ جلوه نکنم سرم رو تکون دادم و بقیه رو همراهی کردم.
سرم رو بردم کنار گوش یسنا و گفتم:
– تو فهمیدی این چی گفت؟
ریز خندید و گفت:
– تو هم نفهمیدی؟
دوتایی زدیم زیر خنده که آراد و الینا برگشتن با تعجب مارو نگاه کردن. بیچاره ها براشون هضم کارای ما سخت بود نه به یکی دو روز پیش که یسنا به زور نگام میکرد نه به الان که میگفتیم و میخندیدیم و همه چیزو فراموش کرده بود.
آراد: بابا شما دوتا دیگه کی هستید؟ یه دیقه شاد و سر خوش یه دیقه با یه من عسل هم از گلو پایین نمیرید.
– مگه باید من و یسنا از گلو تو پایین بریم؟ تلاش نکن لازم نیست پایین بریم.
آراد: بیاید برید سوار شید یه کم بهتون بخندیم مادوتا.
یسنا: رو آب بخندید شما دوتا الهی… یکی باید به خودتون بخنده ها.
سرم رو بردم کنار گوشش:
– اهان حالا شدی یسنا خانم خودم بابا د کلمه حرف بزن خجالت بهت نمیاد اصلا. البته خجالتم که میکشی خوشگل میشیا.
آراد: درگوشی نداشتیما.
دست الینا رو گرفت و سرش رو برد کنار گوشش. میخواست حرص مارو دربیاره که ما بیشتر با اینکارش خنده امون گرفته بود.
– یسنایی…
یسنا: بله؟
– به مامانت میخوای بگی؟
یسنا: نمیدونم.
– کاش زودتر بگی. من دیگه طاقت ندارم.
یسنا: نمیدونم.
– هنوز تصمیم قطعی تو راجع به من نگرفتی؟
یسنا: گرفتم… اگه نگرفته بودم الان اینجا نبودم و باهات حرف نمیزدم.
لبخند نشست گوشه لبم. زیر لب گفتم فدای خانم خودم بشم من.
نمیدونم شنید یا نه ولی جوابی نداد.
کنار یه حوصچه وایساده بودیم که توش چند تا تویوپ بود و مردم دوتایی یا یه نفری سواش میشدن و میرفتن سمت مسیر مورد نظر. یسنا چسبیده بود به بازوم با اون یکی دستم دستش رو گرفتم و فشار دادم که آروم تر بشه. نوبتمون شد و سوار یکی از تویوپ ها شدیم و با کمک مردی که اونجا بود به سمت سرسره هل داده شدیم… البته خلاف مسیر سرسره باید روبه بالا حرکت میکردیم. یکم که از مسیر گذشت آب میپاشید تو صورتامون و فشار آب رو زیر تویوپ حس میکردیم و دوتایی جیغ میزدیم. منم که اصلا به فکر هیچی نبودم کی به کیه جیغتو بکش زندگی کن کی باهات کار داره.
نفهمیدیم چطوری مسیر طی شد که به یه حوضچه دیگه رسیدیم و پیاده شدیم. طول مسیر بخاطر فشار زیاد آب یا من تو بغل یسنا ولو میشدم یا یسنا تو بغل من…سفت دستگیره ها رو چسبیده بودیم که ولو نشیم تو آب و از رو تویوپ نیوفتیم.
بعد از ما آراد والینا هم پیاده شدن. آب از سر و روی همه مون چکه میکرد و سرحال شده
بودیم.
یه جایی بود که میرفتن زیرش وایمیستادن و از اون بالا روسرشون آب میریخت انگار یه سطل بزرگ آب رو خالی کنن روسرت چه حسی پیدا میکنی؟ دیگه این همه راه اومده بودیم اینجا باید همه چیز رو امتحان میکردیم نمیشد که همینجوری برگردیم. رفتیم زیرش وایسادیم و با ریختن آب به اون سردی رو سرامون جیغ کشیدیم… این مردم زیادی فکر میکنن برای درست کردن همچین جاهایی ها!!!
با ترس و لرز بزرگترین سرسره خاورمیانه رو هم سوار شدیم خلاصه هرچی بود و نبود رو امتحان کردیم و برای استراحت رفتیم جایی که مثل ساحل درست کرده بودن… میشد اونجا شنا کنیم.
آراد و الینا روی یکی از تخت ها تو بغل هم ولو شده بودن و الینا سرش رو گذاشته بود روسینه آراد… این تختا جای یکنفره اینا دوتایی ولو شده بودن روش. منم کنار یسنا روی یکی از تختا نشسته بودم. دستامو تو هم قفل کردم و بدنم رو کش و قوس دادم:
– آخیش چقدر خسته شدیم. چطور بود خانمی؟
یسنا: خیلی خوب بودیه دل سیر جیغ زدم. خیلی وقت بود جیغ جیغ نکرده بودم!
خندید. کشیدمش تو بغلم و روی موهای خیسش رو بوسیدم. موهای لختش روبا کش پشت سرش دم اسبی کرده بود و ازش چکه چکه آب میریخت.
یسنا: خسته ای؟
– آره خیلی.
یسنا:بدنت دیگه درد نمیکنه؟
تو دلم قربون صدقه اش رفتم بخاطر نگرانیش: نه عزیزم خیلی بهترم نگران نباش.
به پاش اشاره کرد و گفت: بخواب اینجا.
لبخند زدم و روی پاش دراز کشیدم. الینا و آراد هم که غرق همدیگه بودن چشاشون بسته بود و کنار گوش هم پچ پچ میکردن.
یسنا: نمیدونی کجا میخوایم بریم؟
– نه والا همه برنامه ها رو آراد ریخته بچه پرو نم هم پس نمیده که ما بفهمیم برنامه چیه!
تو چشاش زل زدم و گفتم: خیلی از آراد بابت این برنامه ممنونم… خیلی خیلی… نمیدونم چطور باید جبران کنم براش.
یسنا: آره غیر منتظره بود ولی خیلی خوب. منم همینطور.
– نمیدونی عروسیشون کیه؟
یسنا: تا جایی که میدونم دنبال کاراشونن فکر کنم بعد از تموم شدن درس الینا. یه سال مونده.
شیطنتم گل کرد و پرسیدم:
– خب خانمم ما کی دست به کار بشیم؟
شوکه شد و یه لحظه فقط نگام کرد بعد گفت:
– چی؟
– من دیگه طاقت ندارم ازت دور باشم. کی خدمت خانواده باید برسیم میگم.
یسنا: آهان! بذار به مامان بگم. تو کی به خونواده ات میگی؟
– من! باید با مهبد آشتی کنم اول همین که برسیم تهران همه چیز رو ردیف میکنم. میخوام همه چیز سریع به خیر بگذره. حداقل با هم بودنمون از جانب خانواده ها قطعی بشه بقیه چیزا دیگه ردیفه.
یسنا: کارت چی؟
– این چهارسال که با … قرارداد دارم. بعدش هم خدابزرگه.
سرش رو تکون داد و یه اوهوم کوچولو گفت.

خانمم؟
یسنا: جانم؟
– جونت بی بلا. برنامه تو چیه؟
یسنا: فعلا که دارم درس میخونم. دنبال کار هم هستم. یه سال مونده درسم تموم بشه. بتونم برم یه موسسه خوب تدریس کنم عالی میشه. دنبالش هستم ولی فعلا نمیدونم.
– کار کردن رو دوست داری؟
یسنا: آره مستقل بودن برام از هر چیزی مهم تره.
– آره میدونم میشناسمت. با کار کردنت مشکل ندارم فقط ازت میخوام با کار خودت رو خسته نکنی. چون هیچ مشکل مالی ای نداریم.
دستش رو میکشید تو موهام… کی فکرش رو میکرد انقدر سریع با هم انس بگیریم و راحت باشیم. راجع به خودمون حرف بزنیم و برای آینده برنامه ریزی کنیم؟
آراد همونجور چشم بسته و دراز کشیده گفت:
– بچه ها حس راه رفتن دارید؟
– من تو که مشکل نداریم باید از خانما بپرسی. یسنا خانم حسش رو داری؟
یسنا: آره من خسته نیستم زیاد.
آراد: پس یه سر بریم هتل استراحت و ناهار بعد میخوام ببرمتون یه جای توپ دیگه. فقط پول یادتون نره بیارید مرکز خرید میریم.
تایید کردیم و بعد از یه استراحت کوتاه به سمت هتل رفتیم. خیابون جمیرا رو که وایلد وادی توش بود هم حسابی دید زدم.
بعد از ناهار هرکدوم رفتیم اتاق خودمون تا آماده بشیم. یه ساعتی وقت برای آماده شدن داشتیم از اونجایی که کاری برای انجام دادن نداشتم لباس هام رو عوض کردم و یه پیرن آبی مشکی چهار خونه آستین کوتاه با شلوار لی سرمه ای موهام رو هم مرتب درست کردم رفتم پیش یسنا تا آماده بشه.
هرکاری که انجام میداد با لبخند نگاهش میکردم و لذت میبردم که گفت:
ا بهبد اونجوری نگام نکن دیگه!
– چجوری؟
یسنا: همینجوری دیگه. زل زدی!
– تو رو نگاه نکنم کی رو نگاه کنم.
سرش رو به کارش گرم کرد ولی لبخندی که گوشه لبش نشسته بود از دیدم پنهون نموند.
رفتیم مرکز خرید ابن بطوطه که خارج از شهر بود و یه کم راهش طولانی ولی تا دستمون اومد خریدیم و عکس انداختیم. تو پاساژ که راه میرفتیم اگر به سقف نگاه میکردیم حس میکردیم تو هوای آزادیم سقف رو خیلی قشنگ حالت سه بعدی درست کرده بودن و هرجا یه مدل از هوا و آسمون واقعی رو نشون میداد. طوری که واقعا حس نمیکردی زیر نقاشی وایسادی و اینا واقعی نیستن.
جاهای مختلف پاساژ یه سری از مکان های مهم جهانو اندازه خیلی کوچیک تر از حد واقعی درست کرده بودن ما هم جلو همه شون عکس انداختیم از تک نفره بگیرید تا دسته جمعی… از تاج محل گرفته تا بقیه مکان های دیدنی…
به قدری خرید کرده بودیم که دیگه دستامون جای مشمبا گرفتن و ساک گرفتن نداشت… از کیف و کوله پشتی و کتونی گرفته تا لباسای زیر و رو… الینا تا دستش میومد برای خواهراش خرید میکرد البته الینا خرید نمیکرد آراد میخرید… از همون اول اون دوتا رو خیلی دوست داشت. اینجوری که ما داشتیم خودمون رو خفه میکردیم احتمال میرفت تا چند روز آینده که اینجا بودیم برای سه چهار سال خودمون و خونواده هامون خرید میکردیم.
تنها چیزی که یادم رفته بود سوغاتی برای خونواده بود که اونم مرکز خرید بعدی میخریدم…
دیگه الینا و آراد هم به رابطه من و یسنا امروز عادت کردن و باهامون راحت برخورد میکردن… قرار بود شب اگر کسی حوصله داشت بریم دیسکو یه کم قرش بدیم باز!!!
یسنا: بهبد بخدا اینا گناه دارن یکم زود باش دو ساعته منتظرن.
همونطور که موهامو تند تند خشک میکردم و با یه دست سشوار رو میزدم به برق گفتم:
– چشم چشم الان تموم میشه.
لباسام رو از چمدون مرتب گذاشته بود رو تخت سریع آماده شدم تا بریم پایین مطمئنا دو ساعتی غرغر رو باید تحمل میکردیم. خب تقصیر من چیه دیر بهم گفتن آماده بشم. نمیدونم یک ساعت و نیم زودتر از شروع کنسرت رفتن چه صیغه ای بود!!!
– من آماده ام بریم.
تی شرت کلاه دار مشکی آستین بلند و شلوار همون رنگ تنم کرده بودم. سلیقه یسنا بود دیگه خداییش هم سلیقه اش خوب بود. خب اگه خوب نبود که منو انتخاب نمیکرد اصلا!!!
این آرادم که فقط منتظر بود وضعش خوب بشه واسه من هر دقیقه تیپ عوض میکرد. پیراهن مشکی تنگ تنش کرده بود با شلوار جین آبی تیره. چقدر نسبت به چند سال پیش همه عوض شده بودیم. انگار واقعا بزرگ شدیم. باورم نمیشد انقدر زود بگذره و الان بیست و شیش سالم باشه! باید یه فکر اساسی هم برای سر و سامون گرفتنم میکردم. همه چیز ردیفه. خونه ماشین کار حتی زنم هم ردیفه! فقط باید برم خواستگاری!
سالن پر بود از مردم که همه بدتر از ما طرفدار پر و پا قرص گوگوش بودن من که به شخصه میمردم براش همه شعراشم از بر بودم.
– آراد نشینیم حال نمیده بریم اون جلو وایسیم.
آراد: باشه حواستون به جیب و کیفاتون باشه شلوغه اینجا.
– آراد مگه اینجا ایرانه که هر جا شلوغ باشه جیب بزنن؟
آراد: چه ربطی داره همه جا دزد هست دیگه. تازه ایران نیست ایرانی که توش هست!
تقریبا رفتیم جلوترین محل که همه وایساده بودن در انتظار بانوی صدا…
– تو هم گوگوش دوست داری؟
یسنا: وای آره خیلی همه آهنگاشو دوست دارم.
پشتش وایسادم و دستم رو حلقه کردم دورش اونم بدون اعتراض وایساده بود.
چراغا خاموش شد و فقط روی سن روشن بود. گوگوش با لباس بلند نارنجی رنگی وارد شد آهنگ شروع به نواختن کرد. همه جیغ میزدن و سوت صدای آهنگ بین صدای تماشاچی ها گم شده بود. نمیدونم چطوری جو اونجا رو توصیف کنم فقط میتونم بگم یه چیز باور نکردنی و رویایی بود برام. از بچگی آرزوشو داشتم…
از کدوم خاطره برگشتی به من
که دوباره از تو رویایی شدم
همه ی دنیا نمیدیدن منو من کناره تو تماشایی شدم
از کدوم پنجره میتابی به شب که شبونه با تو خلوت میکنم
من خدارو هر شب این ثانیه ها به تماشای تو دعوت میکنم
تو هوایی که برای یک نفس, خودمو از تو جدا نمیکنم
تو برای من خود غرورمی من غرورمو رها نمیکنم
تا به اعجاز تو تکیه میکنم شکل اغوش تو میگیره تنم
اون کسی که پیش چشم یک جهان به رسالت تو تن میده منم
تو هوایی که برای یک نفس,خودمو از تو جدا نمیکنم
تو برای من خود غرورمی من غرورمو رها نمیکنم
تا به اعجاز تو تکیه میکنم شکل آغوش تو میگیره تنم
اون کسی که پیش چشم یک جهان به رسالت تو تن میده منم
تو هوایی که برای یک نفس خودمو از تو جدا نمیکنم
تو برای من خود غرورمی من غرورمو رها نمیکنم
از پشت یسنا رو بغل کرده بودم و هماهنگ با شعر در گوشش زمزمه میکردم… خیلی بهم حس خوبی میداد این آهنگ حی میکردم برای من و یسنا خونده شده یه جورایی تمام حس و حال خودم تو آهنگ موج میزد… دیگه طاقت نداشتم برگردوندمش سمت خودم تو چشم هاش نگاه میردم. آهنگ همونطور پخش میشد و مطمئنا کسی حواسش به ما نبود. تو چشم هام زل زده بود منم تو نگاهش غرق بودم. سرم رو بش نزدیک کردم نفس هاش تند شده بود. داغی صورتش رو حس میکردم… نفس هامون تو هم گره خورده بود….چسبوندمش به خودم… مقاومت نمیکرد. همین هم بیشتر بهم جرات میداد. یه دستم دور شونه اش بود و یه دستم هم دور کمرش… دستم رو از دور شونه ا برداشتم و موهای روی صورتش رو کنار زدم. با انگشت شصتم لبش رو لمس کردم. دستم میلرزید ولی واقعا دیگه طاقت نداشتم نفهمیدم چی شد که یهو اختیار از کفم رفت و کشیده شدم سمت لباش…
داغی لباش بهم انرژی داد… لبامون طوری رو هم میلغزید انگار که تمام عمرمون منتظر این لحظه بودیم. نفس هامون که تند تند شده بود تو صورت همدیگه کوبیده میشد… بیشتر کشیدمش تو بغلم. آهنگی که پخش میشد هم مزید علت بود که احساساتمون فوران بزنه.
مدت گره خوردنمون طولانی شد که آروم و با ملایمت بل هامو شل کردم. لب یسنا هم شل شد… جدا شدن لب هامون اتفاق افتاد ولی همونطوری تو بغلم نگهش داشته بودم. یه بوسه نرم به لباش زدم. همونطور که
چشاش نیمه باز و خمار بود گفتم:
– ببخشید خانمم. نتونستم طاقت بیارم.
یسنا سرش رو تکون داد و تو سینه ام جا داد. دستش رو مشت کرده گذاشته بود رو سینه ام. منم تو بغلم فشارش میدادم. آهنگ ها یکی بعد از دیگری میگذشت و جو حسابی رمانتیک بود. آراد و الینا که حالتشون از اون اول هیچ تغییری نکرده بود و در گوش هم حرف میزدن. آراد از پشت الینا رو بغل کرده بود.
بعضی از آهنگا با حس خوبی که بهمون انتقال میداد اشک رو رو گونه هامون میاورد ولی آروم بودیم هم من هم یسنا… نباید بعد از این به روش بیارم. باید عادی رفتار کنم و حرفی هم از این بوسه نزنم. اره بهترین کاره.
با اعلام آخرین آهنگ که برای خداحافظی بود همه کم کم آماده رفتن شده بودیم. قرار بود بریم هتل استراحت کنیم و باز بریم خرید.
از سالن بیرون اومدیم که گوشیم زنگ خورد…
– بله؟
– آقای سلطانی؟
– بله خودم هستم. شما؟
– سلام احمدی هستم از بنگاه معاملات ملکی شایسته تماس میگیرم.
– بله بله احوال شما؟
احمدی: ممنون. غرض از مزاحمت این بود که بگم یه مشتری پیدا کردم. خوب میخره اهل چونه زدن هم نیست تا اینجا که فهمیدم. شما میخواید تعویض کنید خونه رو؟
– نه جناب فعلا نه. البته تو همین منطقه نمیخوام.
احمدی: بله حرف شما صحیح. شما کی میتونید تشریف بیارید؟
– الان خارج از کشور هستم آخر هفته برمیگردم خدمتتون میرسم.
احمدی: در خدمتیم. پس من قرار رو میذارم برای اول هفته بعد.
اصلا حواسم ب این نبودم که خونه رو میخوام بفروشم.انطوری که برنامه ریزی کرده بودم یه مقدار از پولم رو تو همون منطقه قدیم میتونستم یه خونه نقلی بگیرم یه خونه هم یه جای بهتر… از اجاره اش هم یه چیزی گیرم میومد. مثل اینکه برنامه ها داره جور میشه. اصلا همه چیز آماده اس برای یه عروسی توپ!
– یسنا خانم خونمون هم داره جور میشه.
یسنا: چی!!!
بیچاره از تعجب داشت چهارتا شاخ رو سرش سبز میشد.
– هیچی عزیزم خونه ام رو گذاشته بودم برای فروش زنگ زدن میگن مشتری پیدا شده. فقط الان مونده پسند عروس خانم برای خونه که میریم هرجا خودت دوست داشتی خونه میگیریم. تا هر وقت هم که خواستیم خودمون بریم بشینیم میدیمش اجاره. چطوره؟
لبخندش بهم دلگرمی داد و نشون داد که باهام موافقه.
– میخوام بیام خواستگاری نگو نه نگو نمیشه.
یسنا شیطون شد: خب مثلا بگم نمیشه چی میشه؟
دستم رو گذاشتم رو قلبم و مظلوم گفتم: اون وقت این کوچولو وایمیسته… دلت میاد؟

من و الینا رو تخت نشسته بودیم و داشتیم باهم حرف میزدیم..یاد خاطرات گذشته میکردیم…
-وای..دلم برا سارای دیوونه یه ذره شده..برگردم تهران حتما بهش زنگ میزنم..
الینا با یه لبخند ملیح که فکر کنم بخاطره به یاد آوردن خاطرات ما سه نفر بود گفت:
-آره دل منم تنگ شده..خیلی وقتِ ازش خبر ندارم..تو داری؟؟
سرم رو آروم تکون دادم:
-آره هرچند وقت یه بار باهم حرف میزنیم..فکر کنم اونم داره قاطی مرغا میشه..
الینا-چطور؟
زانو هام رو تو خودم جمع کردم:
-اخرین بار که باهاش حرف زدم گفت پرهام داره میره خواستگاریش..
الینا باهیجان پرید رو هوا:
-اِ؟پس اخرم با پرهام میخواد ازدواج کنه!
-آره دیگه..بالاخره به کسی که دوس داشت رسید..هرچند آرشام هنوزم دورو اطرافش میپلکه تا نظرش رو جلب کنه اما نمیتونه..
نگاهم رو به بهبد دوختم و زیر لب گفتم:
-خوشبحالش..به کسی که میخواست رسید..
هنوز الینا جوابم رو نداده بود که آراد ازاونور اتاق گفت:
-خانمی مسکن داری؟
الینا از جاش بلند شد:
-نمیدونم صبر کن ببینم باید داشته باشم. واسه چی میخوای؟ جاییت درد میکنه؟
آراد-نه واسه بهبد میخوام
اه پسره ی خل…حالا خوبه بهش گفتم بریم دکترا..الکی فقط دوس داره منو حرص بده..
-کاش میرفتیم دکتر. خدایی نکرده چیزی نشده باشه
بهبد بالبخند برگشت سمتم:
نگران نباش حالم خوبه فقط یه کم درد دارم همین. فقط یه مسکن اگه لطف کنید.
ازجام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم:
-من دارم صبر کن الان بهت میدم
لیوان آبی ریختم و قرص رو از کیفم دراوردم..
لیوان رو از دستم گرفت..اومد قرص رو هم بگیره که دستم رو عقب کشیده..خب چیکار کنم؟من هنوز همون یسنا اَم..آدم بشو هم نیستم..خدادادی کرم دارم!
-دهنت رو باز کن میخوام پرتاب قرص برم تو حلقت
همشون زدن زیر خنده..اَی کوفت..بچه پررو ها..
-چیه خب حوصلم سر رفت انقدر دمغ بودیم همه دهن باز دهن باز بذار کار خودم رو بکنم
بهبد درست مثل بچه هایی حرف گوش کن دهنش رو باز کرد..خیلی باحال بود..ازاینجا میتونستم زبون کوچیکی که ته حلقش بود رو ببینم..
یکی از چشمام رو بستم تا با تمرکز بندازم دهنش..خیلی اروم پرت کردم که افتاد رو زبونش..پشت بندش لیوان آب رو سرکشید و قیافه اش یه جوری بود..انگار از قرص خوشش نمیومد..
هه منم از آمپول میترسم مگه چیه؟خودمم ربط فکرام رو نمیفهمیدم..فقط میدونستم که سرخوش تر از دوران بچگیم شدم..خدا ایشالا شفام بده!
آراد بلند شد و رو به جمع گفت:
-اهم اهم خب دیگه بسه کی پاستور باز میکنه؟ من خوابم نمیاد میخوام همه رو بیدار نگه دارم به من هیچ ربطی نداره
داشتم فکر میکردم چقدر حال میده که خودش اولین نفر خوابش ببره بعد ای مسخره اش کنیم!
بهبد سریع گفت:من پایه ام!
الینا-منم هستم..
خب اَره که هست اوره هم هست فقط مونده شمسی کوره دیگه..
-خب مثل اینکه باید منم باشم
آراد سریع رو زمین نشست..حین اینکه ماهم داشتیم بهش ملحق میشدم گفت:
-من و الینا باهم شما دوتا هم باهم..
الینا سریع معترضانه گفت:
-آراد قبول نیست تک اول حاکم تک دوم هم یارش بشینید جر زنی هم نکنی
ای الینا شیطون..میدونست بازیم خوبه ها..البته بازیم بد نبود ولی تقلبام بیست بود..مخصوصا وقتی حمال شاه میشدم!انقدر ورق میکشاتم که تا جد و آبادم هم شاه شن
بهبد با غصه گفت: آخه بازی بدون جر زنی که مزه نداره

ای بچه پررو اینطور که پیداست اینم اهل تقلبه..

بهبد با غصه گفت: آخه بازی بدون جر زنی که مزه نداره
ای بچه پررو اینطور که پیداست اینم اهل تقلبه..
آره واقعا موافقم. ولی از الان اعلام میکنم هیچ کس جرزنی نمیکنه ها
بعدشم یه لبخند تابلو زدم..بازی بدون تقلب؟؟عمرا..
با استرس به برگه هایی که آراد مینداخت نگاه میکردم..داشتم میمردم..هی باخودم میگفتم ورق بعدی تکِ..تااینکه تک اول به بهبد افتاد و دومی هم به من افتاد..
یه لحظه یه احساس سرخوشی بهم دست داد..حسی که وقتی یار پادشاهم بهم دست میده..دستم رو به عنوان اینکه بزنه قدم بردم جلو..
-بزن قدش..
سرم رو برگه ها بودم و کسی رو نگاه نمیکردم..هنوز دستم دراز بود..مونده بودم نکنه دستش تو ترافیک گیر کرده؟؟
آروم رو دستم زد..
جو هنوز سنگین بود کسی نگاه نمیکرد..سرم رو بلند کردم که با نگاه متعجب بقیه مواجه شدم..اولین کسی که نگاهم تو نگاهش گره خورد بهبد بود..
ای وای خاک برسرم..دوباره سر بازی شد و من جو گیر..اخه این چه کاری بود من کردم؟
کله ام رو تاجایی که میتونستم انداختم پایین..دست مامانم درنکنه بااین دختر بزرگ کردنش..چشمش روشن..
یعنی من نمونه بارز یه دختر آبرو برم!
بازی شروع شد..ازهمون دست اول بازی شروع کردم به حرص خوردن..از رفتار الینا و آراد حالت تهوع گرفته بودم دیگه..این اصلا به ما توجه نگاه نمیکردن..فقط متوجه خودشون بودن..
من و بهبد هم بهشون رحم نکردیم با همدستی تمام مشغول تقلب کردن بودیم..خب حقشونه بچه پررو ها نمیگن یه دختر چشم و گوش بسته پیششونه دلش میخواد!
همه دستا رو ما بردیم و اونا هم دلشون خوش بود بازی میکنن..دست اخر که بردیم آراد معترض گفت:
قبول نیست اصلا پاشید برید تو اتاق خودتون. اصلا چه معنی داره اومدید تو خلوت یه تازه عروس دوماد؟
الینا باخجالت سرش رو انداخت پایین و گفت:آراد..
واه!با چه عشوه ایی گفت..اینام چه دلشون خوشه ها..حالا خوبه نامزدن..حالا کو تا شبِ….!
آراد-مگه بد میگم؟اومدن تلپ شدن اتاق ما که چی؟ پاشید برید بسه زیادی جر زنی کردید

بهبد سریع جبهه گرفت: مارو میخوای بیرون کنی چرا تهمت میزنی خب؟
بعدشم رفت پیش آراد و مشغول پچ پچ شدن..من رومو کردم به الینا و گفتم:
-شیطونی اضافه موقوف وگرنه راپورتت رو به مامیت میدما!
الینا یه مشت اروم به بازوم زد و گفت:
-گمشو..تو خودت شیطون رو درس میدی وگرنه مارو چه به این کارا…
خلاصه با شوخی و خنده مارو انداختن بیرون بی تربیتا!
آروم راه افتادیم به سمت اتاقامون..اتاق بهبد به اتاق الینا اینا نزدیک تر بود برا همین برا خدافظی دم اتاقش وایستادیم…
سرم رو انداخته بودم پایین و نگاش نمیکردم..خب خیلی خجالت میکشیدم..تاحالا پیشش تنها نبودم..
دستش رو دو طرف صورتم گرفت و سرم رو بلند کرد..بااینکارش انگار برق صد ولتی ازم رد شد:
بهبد-نگام نمیکنی؟
ناخود آگاه بااین حرفش چشمام رو چشماش قفل شد..تو چشماش غرق شدم..خیلی خوب بود..
دوباره خاطرات لعنتی اومده بود تو ذهنم..انگار چشمام رنگ غم گرفته بود دوباره پایین رو نگاه کردم که گفت:
-یسنا چیزی شده؟ ازم دلخوری؟ چرا نگاهم نمیکنی؟
هنوز همونجوری نگاش میکردم:
-نه چیزی نشده..
مسخ چشماش شده بودم که گفت:
-میای تو اتاق با هم حرف بزنیم؟ جلوی آراد و الینا نمیتونستم باهات حرف بزنم..
سرم رو آروم تکون دادم..یعنی چی میخواست بگه؟
نکنه میخواست بگه همه خاطرات و اتفاقای سه سال پیش تو خیالت بوده من اصلا تورو ادم حساب نمیکنم..نکنه..
درش رو باز کردو وارد اتاقش شدیم..
اتاق که چه عرض کنم..میدون جنگ..حالا هی مامانِ من به من میگه شلخته..اتاق بهبد که انگار بمب اتم توش ترکوندن..
یاد حرف مامانم افتادم:تو انقدر شلخته ایی حتما یه شوهر گیرت میاد منظم و مستبد..از این نظامیا..
خلاصه هرموقع حرف از شوهر من به میون میومد گوشت تنم رو میلرزوند و باعث میشد خمره ترشی خونه بابام رو به هرمردی ترجیح بدم،ناخود اگاه خندم گرفت..
بهبد-شرمنده بخدا خیلی عجله ای شد اتاق اینجوریه
دنبال یه جا بود برا نشستن تو اون بازار شام..با دستش لباساش رو ریخت زمین..اون تیکه تخت رو نشون داد و گفت:
– بشین اینجا… فکر کنم خوب باشه.
همون جا نشستم..به سمت یخچال کوچولو اتاقش رفت و شیشه آب دراورد:
-آب میخوری؟
نگاش کردم-نه نوش جونت..
اومد جلو تر و هم زمان که آب میخورد گفت:
چای؟ قهوه نسکافه؟ چیزی نمیخوای زنگ بزنیم بیارن؟
ای بابا بیخیال بیا بشین حرفت بزن از استرس مردم..د بگو دیگه دق مرگم کردی..
-نه ممنون الان اینا رو بخوریم دیگه خوابمون نمیبره
بابا این پسر چقدر فِسِ…د جون بکن دیگه مردم…
صدام کرد:-یسنا؟

طبق معمول همیشگیم جواب من فقط “هوم” بود..
بهبد-میخوام همه حرفامو بهت بزنم.. هر چی تودلم هست و نیست. میخوام اول فقط گوش کنی باشه؟
سرم رو به معنای آره تکون دادم تا زود تر حرفش رو بزنه..بیشتر ازاون دیگه طاقت صبر ندارم..
بهبد-یسنا من دوسِت دارم.خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی. حتی نمیتونی تصور کنی. نمیدونم کی شروع شد… شاید از دورانی که با بچه ها دم مدرسه تون میچرخیدیم شایدم از همون محرمی که فهمیدم حسم بهت چیه ولی نمیخواستم قبولش کنم… میدونم
میدونم تو هم به من بی میل نبودی. ولی حرفم اصلا این نیست. من اشتباه کردم میدونم. ببین چند وقته دارم چوب میخورم.. گفتم از تهران دور باشم. درسته بخاطر کارم هم بود ولی میتونستم همون قرارداد رو با یه تیم تهرانی که بهم درخواست داده بود ببندم. ولی رفتم. شاید اگر حرفای تو بی محلیای آخرت رو ندیده بودم نمیرفتم.. مطمئنا نمیرفتم. یا اگر میرفتم میدونستم یکی منتظرمه. ولی نبودی. تو این سه سال منتظر من نبودی. به هر طریقی خواستم از ذهنم بیرونت کنم ولی نتونستم. هرجوری خواستم بیخیالت بشم ولی نشد. خاطرات کوچکمون از ذهنم بیرون نمیرفت وقتی با آراد حرف میزدم بهش حسودیم میشد…پیش خودم میگفتم اگر خودم خراب نکرده بودم الان پیش یسنا بودم ولی فقط حسرت بود که تو دلم میموند… یسنا من خیلی از کارای خودم پشیمونم با ملیسا بودم که شاید فراموشت کنم ولی فراموش نشدی.حالا با این اوصاف منو میبخشی؟ میتونی منو ببخشی؟ من دارم اعتراف میکنم به همه چیز… به خیلی چیزا که میدونی و نمیدونی..
بالاخره زبون باز کرد..یعنی اون همه سختی که کشیدم فقط نیاز به صبوری داشت؟
من چرا نمیفهمم..یعنی اون الان گفت ازهمون موقع که علاقه من بهش شروع شد اونم بهم علاقه مند شد؟یعنی حسمون دو طرفِ بود؟
به چشماش نگاه کردم..هضم حرفاش برام سخت بود..باورم نمیشد..یعنی بالاخره گفت؟
دستش رو اورد بالا و با پشت انگشتش رو گونه ام کشید..حس خیلی خوبی بهم دست داد..چشمام رو بستم و صورتم رو مایل کردم..
دستش رو برداشت و رو دستم گذاشت..
یعنی الان منم باید بهش میگفتم؟؟آره الان وقتشه..باید بدونه..همه چی رو:
آره..تو راست میگی!منم بهت بی میل نبودم..برعکس توهم میدونم دقیقا علاقه ام به تو از کی شروع شد..البته قبلش دقیق تر میدونم نفرتم کی شروع شد..اشتباه نکن..این نفرت ماله خیلی قبل پیش از علاقه است..اونم بخاطره شخصیت گروهی و وجهتون..ازاینکه دخترا براتون غش و ضعف میکردن بدم میومد..تااینکه خودت منو گرفتار کردی..راستش من تو اعتراف زیاد خوب نیستم..درسته من خیلی چیزا رو درباره تو نمیدونم اما..اما توام خیلی چیزا رو نمیدونی..تو شخصیت منو نمیشناسی..
من ادمیم که دلم میشکنه اما ناراحت نمیشم..تو خودم میریزم..ناراحتیم رو دفن میکنم اینکار رو انقدر ادامه میدم که ظرفیتم نسبت به رفتار طرف مقابلم پر میشه..آقای بهبد سلطانی،من ظرفیتم پر شده..بهبد..من..برام سخته اعتماد کردن..شاید من رفتارم بعضی مواقع بچگانه و مسخره باشه،شاید بعضی مواقع هم سخت باشه جوری که کسی نتونه بهم نفوذ کنه اما من شخصیت شکننده هم دارم و میخوام بدونی بارها غرورم و شخصیتم رو شکوندی..اینکه دیگران درموردم چی میگن اصلا مهم نیست چون ادم دهن بینی نیستم..اما کارات باعث شد به شخصیت خودم شک کنم..البته اینو بدون ازاحساسم مطمئنم..میدونم که هنوزم بهت علاقه دارم اما سخته..بخدا اعتماد کردن سخته..
بهت زده نگاهم کرد..انگار هضم حرفای منم برای اون سخت بود..چی؟چی باعث شده بود ما بااینکه همو دوس داریم از هم دور باشیم؟

دستش رو رو دستم گذاشت..بغض کرده بودم..

دستش رو رو دستم گذاشت..بغض کرده بودم..
بهبد- یسنا روتو ازم برنگردون… جبران میکنم همه چیو… اعتمادت رو جلب میکنم. حالا که میدونم تو هم منو میخوای دیگه نمیتونم بیخیالت بشم.. فقط بهم یه قولی بده. از ته دلت قول بده. هیچ وقت ناراحتیت رو تو دلت نگه ندار..هروقت ناراحت بودی..
با مکث دستش رو روقلبش گذاشت و ادامه داد:
– بدون اینجا همیشه جای نگه داشتن حرفا و رازا و نگرانیاته… بدون همیشه جات اینجا میمونه. غصه هامن رو با هم درمیون میذاریم تا زندگیمون راحت تر بشه.. تو خوشحالی ها با هم باشیم تا شادی هامون چند برابر بشه… یسنا من فقط ازت اینو میخوام… اعتمادت رو جلب میکنم… میدونم میدونم قربون اون غرورت بشم من که اینجوری شکوندمش… الهی بهبد بمیره و این حرفو ازت هیچوقت نشنوه..
اون چی میگفت؟؟ارزوی مرگشو داشت بخاطره خورد شدن من؟؟
-خدا نکنه..
بااین حرفم سریع دستم رو ول کرد..جلوتر اومد و من رو تو اغوشش گرفت..
بااین کارش شکه شدم..خدایا داری بامن چیکار میکنی؟؟چندتا سوپرایز تو یه روز؟خدایا یعنی باور کنم؟
آره چرا باور نکنم..اون منو دوس داره..بهبد منو دوس داره..بالاخره اعتراف کردیم..
دستم رو آروم اوردم بالا و پشتش حلقه کردم..
سارا راست میگفت..همون سه سال پیش به من گفتِ بود که تا وقتی که اون با زبون خودش بهت نگفت دوستت نداره حرف هیشکی رو باور نکن…آره بهبد من رو دوس داره..
آروم یه قطره اشک که حاصل بغض این سه سال بود افتاد پایین..
از بغل هم اومدیم بیرون..بهش نگاه کردم..چشمای اونم سرخ بود..انگشت شصتش رو به زیر چشمم کشید تا اشکام رو پاک کنه..این کارش باعث جری شدن اشکام شد..چشمام رو بستم تا اون اشکای لعنتی رو نگه دارم..
گرمایی رو روچشمم حس کردم..بعداز چند ثانیه چشمم رو باز کردم و به یه جفت چشم قهوه ایی که عاشقشون بودم نگاه کردم..
بهبد- دیگه نبینم اشکاتو ها… قول مردونه میدم همیشه کنارت باشم… به همین علاقه بینمون قسم هیچ وقت تنهات نمیذارم. تو هم تنهام نذار… یسنا بخدا دوست دارم. هیچوقت فکر نمیکردم انقدر دوست داشته باشم..
هنوزم تو چشماش قفل بودم که گفتم:
– بهبد… دلم رو بشکونی داغون میشم… طاقت دوباره شکستن رو ندارم..
خیلی قشنگ نگام کرد و با لحنی شیرین گفت:
– فدای بهبد گفتنت بشم خانومم… فدات بشم من… گریه نکن که دلم خون میشه… قول مردونه میدم بهت..
الان هروقت دیگه بود ازاین کلمه خانومم و قربون صدقه هاش حالت تهوع میگرفتم اما الان؟؟نه الان اینا قشنگ ترین کلماتی بودن که میتونست بهم بگه..الان رو آسمونا بودم بااین کلمات..
بهبد- نبینم اشکاتو که دیوونه میشما… وقتی پیش منی به هیچ چیز فکر نکن عزیزم… پاشو خانمی با اینکه دوست دارم همیشه کنارت باشم ولی دیگه باید بریم بخوابیم… پاشو خانمم. قول بده غصه نخوریا..

ای بابا..این پسرم که الان حس اقا بالاسریش گرفت که؟؟مگه من 4،5سالمه توصیه پزشکی میکنه؟
-بهبد من بچه نیستم..
خیلی اروم و باملاحظه گفت:
-میدونم عزیزم کی گفت تو بچه ای… برو استراحت کن. مثل اینکه آراد برامون برنامه داره حسابی. لباس مناسب یادت نره واسه فردا ها.. صبح میام بیدارت میکنم.
نه بابا.. به پسر جماعت برای بیدار کردن اعتمادی نیست..
– ساعت چند میخوان برن؟
بهبد- آراد گفت ساعت 9 باید اونجا باشیم. دیگه 8 باید آماده بشیم
ازجام بلند شدم و روبهش گفتم:بیدارت میکنم..
دستم رو گرفت و باهم به سمت در رفتیم..دم در گونه ام رو بوسید و گفت:
-خوب بخوابی عزیزم..
خیلی سریع گفتم:همچنین..
تند و سریع وارد اتاق خودم شدم و در رو بستم..پشت در تکیه دادم و دستم رو گونه ام گذاشتم..
اصلا باورم نمیشد..برام غیرقابل باور بود..
امشب چه شبی بود..بهبد..به من..من یسنا…گفت دوسم داره..گفت خانومم..گفت عزیزم..دستم رو گرفت ..بغلم کرد..گونه ام رو بوسید..چشمام رو بوسید..
یعنی من چجوری اینا رو باور کنم؟مگه میشه؟؟اینا یه زمانی جزء ارزو های دست نیافتنی بود برام…
بااین فکر ها به سمت دست شویی رفتم..تو آینه به خودم نگاه کردم..
چقدر بزرگ شده بودم..صورتم رو شستم..وارد اتاق شدم..حوله صورت خشک کنی رو گوشه ایی پرت کردم رو تخت دراز کشیدم..
عجب شبی بود امشب..
تا صبح خوابم نبرد..تنها کاری که انجام میدادم مرور خاطرات بود..
به ساعت نگاهی انداختم..پنج دقیقه به هفت بود..سریع از جام بلند شدم..لباسای دیروز هنوزم تنم بود..
یه دوش پنج دقیقه ایی گرفتم تا زودتر حاضر شم..میخواستم خشگل شم..خوشگل تر از همیشه..میخواستم برای بهبد حاضر شم..
مثل اینکه میخواستیم بریم ساحل..لباس مناسبش رو پوشیدم..
یه آرایش خوشگل کردم..هیچوقت انقدر بالذت خودم رو درست نکرده بودم..
بعدازاینکه حاضر شدم نگاهی به ساعت انداختم..ساعت هنوز یه ربع به هشت بود..
کم کم باید میرفتم تا بهبد رو بیدار کنم..مطمئن بودم اون هنوز خوابِ!
لوازم مورد نیاز رو برداشتم و با گوشی انداختم تو کوله..از اتاق اومدم بیرون..در اتاق بهبد رو زدم..
بعداز چند ثانیه اومد و در رو باز کرد..
وای خدا دوس دارم الان بپرم بغلش کنم..خیلی بامزه شده بود..باچشمای پفی و موهای بهم ریخته عین این پسره بچه ها شده بود..
وا…این چرا همیجوری وایستاد من و بروبر نگاه میکنه؟
– آقای خوابالو نمیخواد دعوت کنه من بیام تو؟
با یه لبخند ژکوند من و نگاه کرد و گفت:
– خانم محرمی گفتن نا محرمی گفتن… مگه شما دین و ایمون نداری؟ خانم نباید تو یه اتاق دربسته با یه پسر غریبه تنها باشی… استغفرا..
ای بچه پررو..اخه اصلا به قیافه تو میاد اینکاره باشی؟؟بزنم لهش کنم..من و میخواد سرکار بزاره پررو..
– آقای دیندار دیشب هم دین یادتون بود شما؟خب میرم… بای بای
برگشتم و تا به اتاق خودم برم..تو دلم داشتم میشمردم که ببینم کی صدام میکنه..
تعداد اعداد به دو هم نرسید که گفت:
– دیوونه… بیا تو خانمی
ابرو هام رو انداختم بالا و گفتم:
-نشد دیگه حرفتو زدی. نمیام تو
دستم رو کشید و تو اتاق برد..داشتیم همیجوری عین این دیوونه ها الکی میخندیدیم..
نشستم رو تخت تا ایشون حاضر شن..همیشه ازاینکه الکی یکی معطلم کنه بدم میومد اما الان یه حس شیرین خیلی قشنگی داشتم..
بعداز یه ربع با تیپ الاگارسنی رو به روم وایستاد و گفت:
-چطوره بانو؟
صورتمو کج و کوله کردم..مثلا دارم تیپش رو کنکاش میکنم..خدایی خیلی خوب بود..
البته تعجبم گرفته بود لب ساحل و این تیپا؟
ای بدک نیست. ولی با این لباسا میخوای بری شنا؟
ادامه دارد نظر یادتون نره…………….

sajedeh گفته است :
اسفند ۸ام, ۱۳۹۱

اگه ميشه قسمتاي بعدي رمان يسنارو بزاريد من فقط تونستم تا “اونجاييكه قضيه خونشون جور ميشه ” رو خوندم..ممنون ميشم كاملشو بزاريد….

arshia گفته است :
اسفند ۸ام, ۱۳۹۱

ممنون از نظرتون دنبالشو حتما می زارم .