عجیجم بیا فارسی را پاس بداریم!؟

عجیجم بیا فارسی را پاس بداریم!

عجیجم بیا فارسی را پاس بداریم!

 البته که این فارسی است اما اگر به همین منوال که الان من و شما با هم گفت‌وگو می‌کنیم به حرف زدنمان ادامه دهیم، واقعا می‌شود همین‌طور ادامه داد؟ قول؟

 بانو منیجه: قول عسیسم. عجقم قول. ‌هانی بداخلاقی نکن دیگه. فارسیم که خوبه. شونزده می‌شدم همیشه. میگی نه از بابام بپرس.

 باباش: معلمش همساده دیفال به دیفال ما بود. همیشه تیلیفون می‌زد می‌گفت درس این بچه بیسته بیسته. اگه بیست نمیاره واسه اینه که یکی قلف زده به بختش.

 دبیر فارسی: واه واه واه… من کی گفتم قلف؟ بریدم اصلا. چی می‌شد من هم پول داشتم دلال می‌شدم؟ خسته شدم از این شغل. صبح تا شب نهاد و گزاره کار کن تازه فرداش بابای دانش‌آموز بیاد بگه چرا خودت بلد نیستی چیزی که درس میدی؟

 بابای ٢: در دوران پسیو تکنولوژی خیلی آنلایک داره این‌طور بی‌سواد باشی و بهره از ناولج جهانی نبری. در این سیتی‌سنتر جهانی ما باید در مورد ناولج فارسی اکتیوتر باشیم. اوکی؟ یس پلیز.

 سند یک: ترجمه متن بالا توسط دانشجوی زبان فارسی: ببخشید من همه‌اش را بلدم کلمه به کلمه ترجمه کنم فقط این‌طور با کدام ط نوشته میشه؟ و جهان با کدام هـ؟

 نامزد مترجم بالا: بیا اوجولات بخور فشارت افتاد از بس ناز ترجمه کردی دیلماج من. به قول شاعر، زبان سبز سر سرخ می‌دهد بر باد.

 محمدعلی سپانلو: خدایا چرا با من این کار را می‌کنی؟ چرا من باید در این دوره زندگی می‌کردم؟ اینها ضرب‌المثل‌ها را هم نمی‌دانند . هی هی هی. ‌ای وای‌ای وای‌ای وای

 پزشک: استاد این‌قدر حرص نخورید. اگر حرص و جوش بزنید هژمونی سلول‌های شما بر اثر استرس و پرس ملتهب شده و آنتی هرمنوتیک سلولی فعالیتش را بیشتر می‌کند که منجر به بولد شدن موضوع می‌شود. حیف نیست؟

 هنرمند: وقتی سابجکت یکی از اساتید باشد دیگر جای ویتینگ نیست. باید زودتر با دانلود آنتی‌استرس‌ها به استادان هلپ داد.

 حکیم فردوسی: بسی رنج کشیدم در این سی‌سال… بابا دست از سر این میراث کهن ما بردارید.

 توییت شعبون استخونی: دمت غیژ و سرت سلامت مشتی. واسه شاهون نوشتی اون وقت منتش را سر ما می‌تکونی. بگم اتول مشدی ممدلی بیاد دربست بزنه ببرتت اداره استخبارات؟

 سیدعلی صالحی: حال همه ما – ازجمله زبان و ادبیات فارسی – خوب است… اما تو باور نکن.

گزارش میدانی یکی از شهروندان از آفت زبان فارسی: ما که هرچی زیر و رو کردیم بیشتر فهمیدیم این […] فلان […] شده از عهده […] برنمیاد. از بس […].

 درخواست دوستداران زبان فارسی: ما با تمام وجود درخواست می‌کنیم اکثر مجریان صداوسیما از خواندن اشعار شاعران بزرگ کشور منع و معاف شوند. این عزیزان شعر که می‌خوانند این‌قدر غلط است و بد می‌خوانند که اورژانس بیمارستان‌ها مشتری‌شان زیاد می‌شود. گلاب به رویتان شعرخوانی برخی دوستان باعث می‌شود آدم شکوفه بزند. حالا چه اصراری است؟

 پایان‌نامه یک دانشجو: فارسی را نمی‌توانیم پاس بداریم چون پاس الان معلوم نیست تو کدام شهر و کدام لیگ بازی می‌کند!

 اتطلاعیح محم ساذمان سیانط از ظبان فارثی: خوشبخطانه جصطجوی ما نطیجه دادو ظبان و ادبیاط فارثی در زیر پل با اهوالی نظار پیدا شد. (

جوان فا

مطالب مرتبط:

داستان طنز» حکایت عمه خانــــــوم

داستان طنز:لازمه داشتن ساعت مچی…!

کمی بخندید : قصه طنز حضور ایرانی ها در بهشت و جهنم

http://www.niksalehi.com


طنز؛ عواقب گریه کردن در توالت های ایرانی!؟

طنز؛ عواقب گریه کردن در توالت های ایرانی!

طنز؛ عواقب گریه در توالت های ایرانی!

چندتا موقعیت در فیلم های خارجی هست که هیچ وقت ما ایرانی ها نمی توانیم آنها را بازسازی یا کپی کنیم. مثلا چی؟ طرف با زنش یا مخاطب خاصش دعوا می کند (حالا کاری نداریم در صحنه قبل در چه موقعیتی بوده اند و این مطلب به این مسائل نمی پردازد!) دختر یا فرد مورد نظر با هق هق فراوان و گفتن فحش های خطادار قصد رفتن می کند ولی از شدت ناراحتی می رود داخل دستشویی تا ناراحتی کند! مرد هم پشت در دستشویی در حال گریه به غلط کردن افتاده و التماس می کند تا طرف بیرون بیاید.

حالا فرض کنید در ایران چنین موردی پیش بیاید:

اولا، خیلی از توالت ها دل باز نیستند و محدود به همان چارچوب هستند و چون فرد مورد نظر با شتاب وارد آن می شود، سریعا با دیوار روبرو برخورد کرده و موجب خنده و شادیِ «مردِ» پشت در، می شود!

دوما، با اینکه می دانیم توالت ها آرامگاه ذهن و جسم هستند، اما نشستن بر روی توالت فرنگی و گریه کردن و فکر کردن اصلا قابل مقایسه با توالت ایرانی نیست. شما هر چقدر بیشتر ناراحتی کنید از آن طرف زانودرد بیشتری هم می گیرید. برای درک این موضوع فقط کافی است پوزیشن را در نظر بگیرید!

سوما، در توالت های ایرانی هیچ چیز قابل آرامشی برای دیدن وجود ندارد. فکر نمی کنم دیدن آفتابه و شلنگ کف زمین برای کسی باعث آرامش شود، مگر اینکه وضع طرف خیلی خراب تر از این حرف ها باشد.

چهارما، نمی خواهم موشکافی کنم ولی توالت های ایرانی در و پیکر درستی ندارند و اگر احیانا شخصی قبل شما دستشویی رفته باشد و از شانسِ بد، دوغ و آبگوشت و عدسی خورده باشد، شما در حین وارد شدن سریعا قبضه روح شده و اصلا ناراحتی را احساس نمی کنید.

در آخر باید گفت در ایران تا به حال دیده نشده مردی پشت در توالت گریه کند. در چنین صحنه ای معمولا یا در را شکسته و برای دلجویی به داخل توالت می رود، یا می گوید به درک یا اینکه اصلا خانم داخل توالت نرفته بله همانجا شوهرش را شسته و گذاشته کنار که اصلش هم همین است!

جوان فا

مطالب مرتبط:

داستان طنز:« خواستگاری »

داستان طنز مسافر بدشانس اتوبوس!

داستان طنز شنوایی همسر!

http://www.niksalehi.com


حکایت آموزنده سنگ و پادشاه!؟

حکایت آموزنده سنگ و پادشاه!

حکایت آموزنده سنگ و پادشاه!

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .

برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید . بارش را زمین گذاشت و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد . او بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره موفق شد . هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را به دوش بگیرد و به راهش دامه دهد ، متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است . کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود . و یادداشتی از جانب پادشاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند .

آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم .!!

هر مانعی ، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم .

داستانک

مطالب مرتبط:

داستان جالب پادشاه و وزیر باهوش!

داستان کوتاه تعبیر خواب پادشاه!

داستان کوتاه پادشاهی با یک چشم و یک پا !

http://www.niksalehi.com


داستان بسیار جالب گنجشک و آتش!؟

داستان بسیار جالب گنجشک و آتش!

داستان بسیار جالب گنجشک و آتش!

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست . . .

داستانک

مطالب مرتبط:

داستان کوتاه خواندنی : آرایشگر و خدا

داستان کوتاه/دفترچه مشق دخترک فقیر

داستانی کوتاه ولی تاثیر گذار و تکان دهنده

http://www.niksalehi.com


داستان کوتاه ثروت واقعی!؟

داستان کوتاه ثروت واقعی!

داستان کوتاه ثروت واقعی!

روزی یک مرد ثروتمند پسرک خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی به سر بردند۰

در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید:

این سفر را چگونه دیدی؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: در مورد آن بسیار فکر کردم.

و پدر پرسید: پسرم، از این سفر چه آموختی؟

پسر کمی تامل کرد و با آرامی گفت: «دریافتم، اگر در حیاط ما یک جوی است اما آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد، اگرما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحیاط ما به دیوار محدود است ،اما باغ آنها بی انتهاست.

زبان پدر بند آمده بود.

در پایان پسر گفت: پدر متشکرم، شما به من نشان دادی که ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم، خصوصاً به این خاطر که ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم.

داستانک

مطالب مرتبط:

داستان ثروتمند بی پول !

 تلفنی به خدا (داستان واقعی)

نامه دختر زیبای ۲۴ ساله و پاسخ رئیس ثروتمند

http://www.niksalehi.com


حکایت خواندنی بهلول و ابوحنیفه!؟

حکایت خواندنی بهلول و ابوحنیفه!

حکایت خواندنی بهلول و ابوحنیفه!

روزى بهلول از مجلس درس ابوحنیفه گذر مى کرد او را مشغول تدریس دید و شنید که ابوحنیفه مى گفت حضرت صادق علیه السلام مطالبى میگوید که من آنها را نمى پسندم اول آنکه شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتیکه شیطان از آتش خلق شده و چگونه ممکن است بواسطه آتش * عذاب شود دوم آنکه خدا را نمى توان دید و حال اینکه خداوند موجود است و چیزیکه هستى و وجود داشت چگونه ممکن است دیده نشود سوم آنکه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتیکه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحیه بندگان !

بهلول همینکه این کلمات را شنید کلوخى برداشت و بسوى ابوحنیفه پرت کرده و گریخت اتفاقا کلوخ بر پیشانى ابوحنیفه رسید و پیشانیش را کوفته و آزرده نمود ابوحنیفه و شاگردانش از عقب  بهلول رفتند و او را گرفته پیش خلیفه بردند بهلول پرسید از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنیفه گفت کلوخى که پرت کردى سرم را آزرده است بهلول پرسید آیا میتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنیفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقیقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آیا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل دیدن است و از نظر دیگر مگر تو از خاک آفریده نشده اى و عقیده ندارى که هیچ چیز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن کلوخ هم از خاک بود پس بنا بعقیده تو من ترا نیازرده ام از اینها گذشته مگر تو در مسجد نمیگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقیقت فاعل خداوند است و بنده را تقصیر نیست پس از این کلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصیرى نیست .
 ابوحنیفه فهمید که بهلول با یک کلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش کرد در این هنگام هارون الرشید خندید و او را مرخص نمود

داستانک

مطالب مرتبط:

حکایت بهلول از ملک و سلطنت !!!! .

داستان بهلول و شکستن سر استاد!

حکایت خنده دار مسجد بهلول!

http://www.niksalehi.com


حکایت جالب:از گردنم بیفتی انشاالله!؟

حکایت جالب:از گردنم بیفتی انشاالله!

حکایت جالب:از گردنم بیفتی انشاالله!

این جمله، هم مثل است هم نفرین و قصه ای دارد
میگویند: پیرزنی بود سه پسر داشت و دو تا عروس، اما پسر کوچکش هنوز زن نگرفته بود. این دو تا عروس هر روز به نوبت مادر شوهرشان را کول میگرفتند و کارهای خانه را به این شکل انجام میدادند چون که میترسیدند اگر مادر شوهرشان را زمین بگذارند و مواظب حال او نباشند پیرزن نفرین میکند و شوهرهاشان عاق والدین میشوند.

برادرها هرچه به برادر کوچکشان میگفتند تو هم زن بگیر اقلاً کمی به زنهای ما کمک کند و کار آنها سبکتر شود قبول نمیکرد و زیر بار نمیرفت برای اینکه میدید انصاف نیست که زن او هم مثل زنهای دو برادرش به زحمت بیفتد یا نافرمانی بکند و باعث بشود که او عاق والدین بشود.
از قضا یک روز از کوچهای میگذشت دید دختر کثیفی با حال پریشان و موهای ژولیده در خرابه نشسته، پیش خودش فکر کرد، خوب است من این دختر را به زنی بگیرم از چند جهت ثواب است یکی اینکه این دختر را از پریشانی نجات میدهم چون که هرچه باشد به پشت گرفتن مادرم از این پریشانی براش سختتر نیست.

دیگر اینکه دو تا زن برادرهام راحت میشوند و کارشان سبکتر میشود و نوبت کول کردن مادرم یک روز عقب میافتد و هر سه روز یک روز نوبتشان میشود. خلاصه سراغ دختر را گرفت و آمد خانه، گفت: «بروید و فلان دختر را برای من عقد کنید». برادرهاش شاد و خوشحال رفتند و دختر را عقد کردند و آوردند خانه. زن برادرها هم از شوهرشان خوشحالتر که کمکی رسیده.
با آمدن نوعروس نوبت کول کردن مادر شوهر سه روز یک روز شد. این نوعروس دید کار مشکلی است که هم یک پیرزن را به دوش بگیرد و هم کارهای خانه را انجام دهد.

به فکر چاره افتاد. یک روز که پسرها برای کار به صحرا رفته بودند و پیرزن هم از خواب بیدار نشده بود جاریهاش را صدا زد و گفت: «اگر چیزی به من بدهید این پیرزن را از سر خودمان وا میکنم»
جاریها با التماس گفتند: «خواهر هرچی بخواهی به تو میدهیم، اگر کاری میتوانی بکنی معطل نشو» نوعروس گفت: «من از شما چیزی نمیخواهم فقط گردنبند و دستبند و گوشواره و انگشتر مادر شوهرمان را میخواهم» گفتند: «ما حاضریم آنها مال تو باشد».

گفت: «خیلی خب امروز نوبت من است که مادر شوهرمان را کول بگیرم. نان هم باید بپزم وقتی که پیرزن را کول گرفتم و مشغول نان پختن شدم یکی از شما بروید بیرون و برگردید و به من بگویید که نعش پدرت را پشت الاغ انداختهاند و دارند از صحرا میآورند، دیگر کارتان نباشد من ترتیب بقیه کار را میدهم»

 عروسها وقتی قول و قرارشان را گذاشتند، پیرزن از خواب بیدار شد بعد از اینکه ناشتاییش را خورد گفت: «امروز نوبت هر که هست بیاید و کولم بگیرد». نوعروس فوری آمد و پیرزن را به کول گرفت و تنور را هم آتش کرده بود و داغ و آماده نان پختن بود. نوعروس همانطور که پیرزن به پشتش بود آمد نشست و مشغول نان پختن شد. طبق قراری که گذاشته بودند یکی از عروس ها بیرون رفت و برگشت و با گریه و زاری گفت: «خواهر! لال بشم انشاءالله، نعش پدرت را روی الاغ انداختهاند و دارند از صحرا میآورند».

نوعروس از جاش بلند شد و همانطور که پیرزن پشتش بود خودش را از این دیوار به آن دیوار میزد و میگفت: «وای پدرم» هرچه پیرزن فریاد میکشید که «مرا بگذار زمین» میگفت: «نه! من نمیخواهم شوهرم عاق والدین بشه، هرچه باشه احترام تو واجبه!»
خلاصه پیرزن را آنقدر به این دیوار و آن دیوار زد که تمام بدنش خرد و خمیر شد و زبانش هم گرفت و از پشت عروس افتاد زمین. عروسها مادر شوهر را بردند و تو رختخواب خواباندند و مشغول کارشان شدند. پسران پیرزن وقت غروب از صحرا برگشتند و دیدند مادرشان پشت هیچکدام از عروسها نیست قضیه را پرسیدند.

عروسها گفتند: «بعدازظهر یک مرتبه زبانش بند آمد و نتوانست حرف بزند ما هم خواباندیمش تو رختخواب». پسرها به بالین مادرشان رفتند و دیدند نخیر دارد نفسهای آخرش را میکشد مثل اینکه منتظر آنها بوده که بیایند. گفتند: «مادر حرف بزن چطور شده؟» پیرزن که نمیتوانست حرف بزند سینهاش را نشان داد، یعنی خرد شده و اشاره میکرد به عروس کوچکتر یعنی او اینطورش کرده. عروس تازه گفت: «مادر شوهر مهربانم به من اشاره میکند که دوستش دارم میگوید: گردنبدنم را به او بدهید» بعد رو کرد به جاریها و گفت: «مگر اینطور نیست؟» گفتند: «چرا همینطور است. وقتی که زبان داشت به ما گفته بود». خلاصه پیرزن هر عضوش را نشان میداد و به نوعروس اشاره میکرد که او اینطورش کرده ـ نوعروس زرنگ آن را به نفع خودش تعبیر میکرد که: «میگوید انگشتر و دستبندها و چیزهای داخل جیبم را بدهید به عروس کوچکم» جاریها هم حرف او را تصدیق میکردند. به این ترتیب همه اشیاء زینتی و جواهرات پیرزن مال عروس کوچکش شد تا اینکه پیرزن جان داد و مرد و پسرها مشغول گریه شدند.

عروسها دیدند که اگر گریه نکنند ممکن است شوهرهاشان شک کنند. شروع به گریه و زاری کردند. مردم پیرزن را که بردند خاک کنند آنها اینطور نوحه سرایی میکردند:
عروس اولی ـ درین درین اوی (گورش را عمیق و عمیقتر بکنید ـ ای وای)
عروس دومی ـ اونان درین اوی (از عمیق هم عمیقتر بکنید ـ ای وای)
عروس سومی ـ بواوزی من بونداگورموشم گنه گلوراوی (این رویی که من از این پیرزن دیده ام بازهم برمیگردد ـ ای وای).

داستانک

مطالب مرتبط:

عروس زیبای خودپسند!

داستان کوتاه : پسرک و دختر جوان

داستان کوتاه و جالب یک دختر زیبای مراکشی

http://www.niksalehi.com


حکایت درویش یک دست!؟

حکایت درویش یک دست!

حکایت درویش یک دست!

درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.

قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟
  

خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.
از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.

اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند

داستانک

مطالب مرتبط:

داستان بسیار جالب از مرگ اختیاری پیرمرد

ماجرای درویش و فست فود

داستان پیرمرد قفل ساز و ملاقات امام زمان(سلام الله علیه)

http://www.niksalehi.com


داستان طنز:لازمه داشتن ساعت مچی…!؟

داستان طنز:لازمه داشتن ساعت مچی…!

داستان طنز:لازمه داشتن ساعت مچی...!

مرد جوون : ببخشین آقا ،می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پیرمرد : معلومه که نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت روبه من بگی چی ازدست میدی؟!
پیرمرد: ممکنه ضررکنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون: میشه بگی چطورهمچین چیزی ممکنه ؟ !
پیرمرد: ببین … اگه من ساعت روبه توبگم ،ممکنه تو تشکرکنی وفردا هم بخوای دوباره ساعت روازمن بپرسی !
جوون: کاملا"امکانش هست !
پیرمرد : ممکنه ما دوسه باردیگه هم همدیگه روملاقات کنیم وتواسم وآدرس من روبپرسی !
جوون : کاملا" امکان داره !
پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه توبازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !
جوون : ممکنه !
پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم ازتوخوشش بیاد وچشم انتظارتو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !

داستانک

مطالب مرتبط:

داستان کوتاه : پسرک و دختر جوان

داستان بسیار جالب از مرگ اختیاری پیرمرد

داستان آموزنده: زیباترین دختر پیرمرد

http://www.niksalehi.com


داستان خواندنی موسی و بنده بد!؟

داستان خواندنی موسی و بنده بد!

داستان خواندنی موسی و بنده بد!

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

 ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت…

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است! رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت: خداوندا!چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد:

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود. اما… هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از پدرش پرسید:بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین.

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها.

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم. گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت:عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است.

داستانک

مطالب مرتبط:

کشف راز علمی دونیمه شدن دریا توسط حضرت موسی(ع)

زن زیبا در سلول امام موسی کاظم!!

۱۶ داستان توسل و استغاثه دوستداران امام زمان(عج)

http://www.niksalehi.com


همه چیز به خودتان بر میگردد!؟

همه چیز به خودتان بر میگردد!

همه چیز به خودتان بر میگردد!

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .
 ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .

 ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .

 ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ .

 ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .  ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !

داستانک

مطالب مرتبط:

داستان آموزنده سلام بی جواب

داستان آموزنده درخت و مسافر

داستان آموزنده “چنگیز خان مغول و شاهین”

http://www.niksalehi.com


حکایت خواندنی زن زیبا و شوهر بد اخلاقش!؟

حکایت خواندنی زن زیبا و شوهر بد اخلاقش!

حکایت خواندنی زن زیبا و شوهر بد اخلاقش!

اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد.

به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجازه ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم. شیر را آورد و من خوردم. یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد.

زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید. پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می زد. این مرد از بس به این زن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح دادم. بلند شدم و خداحافظی کردم. مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد. وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم.

من به او گفتم: خانم، حیف تو نیست که جمال و زیبایی و جوانی خود را به پای این پیرمرد سیاه بد اخلاق فنا کردی؟ آخر به چه چیز او دل خوش کردی، به جمال و جوانیش؟! ثروتش؟! تا این جملات را از من شنید، دیدم رنگش تغییر کرد. این زنی که این همه با اخلاق بود با عصبانیت به من گفت: حیف تو نیست می خواهی بین من و شوهرم اختلاف بیندازی. چون زن دید من خیلی جا خوردم و ناراحت شدم، خواست مرا دلداری دهد و گفت: اصمعی دنیا می گذرد، خواه وسط بیابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسایش، خواه در رنج و سختی. اصمعی، امروز گذشت. من که دربیابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم می بودم باز می گذشت. اصمعی، یک چیز نمی گذرد و آن آخرت است.

اصمعی من یک روایت از پیامبر اکرم (ص) شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم. آن حضرت فرمود: ایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر. اصمعی، من در بیابان به بداخلاقی و تند خویی و زشتی شوهرم صبر می کنم و به شکرانه جمال و جوانی و سلامتی که خدا به من عنایت فرمود، به این مرد خدمت می کنم که ایمانم کامل شود.

روزگارنو

مطالب مرتبط:

داستان جالب امتحان کردن شوهر!

ماجرای بسیار جالب تلافی کردن زن و شوهر!

عشق جالب یک زن و شوهر!

http://www.niksalehi.com