رمان یسنا 2

رمان یسنا 2

لباسم رو دراوردم و برعکس همیشه تک تکشون رو آویزون کردم…راهی حموم شدم،بلکه آب سرد بتونه آرومم کنه…
سرمای آب واقعا برام تسکین دهنده بود…منو از گذشته و آینده ایی که نگرانش بودم بیرون کشید و تو لحظه آورد…
بعد از خشک کردن خودم شروع کردم به پوشیدن لباسام…بدون اینکه موهام رو خشک کنم روی تخت خودم رو پرت کردم…
زل زدم به سقف و مشغول فکر کردن شدم…حالا چیکار کنم؟یعنی عرضه هم ندارم حال اون نفله رو بگیرم؟
همینجور که دنبال یه راه حل بودم،چشمام گرم شد و سریع خوابم برد..

رمان یسنا قسمت اول

رمان یسنا قسمت اول

نویسندگان: Rojin khanumو نازنین جونم کاربران انجمن نودهشتیا

منبع:نودوهشتیا

لطفا نظر یادتون نره………………………………………

خلاصه رمان :درمورده دختر و پسریه که اول خیلی اسون عاشق میشن اما با گندکاریای خودشون مشکلایی که خودشون به وجود میارن راهشون برای بهم رسیدن سد


رمان می گل

نویسنده:samira-mis کاربر انجمن

خلاصه داستان:می گل و شهروز بچه دار میشن.اما تو دوران بارداری برای می گل اتفاقاتی میافته که زندگیشون و دستخوش تغییر میکنه!

منبع:نودوهشتیا

قصمت اول:


رمان ستاره 2

رمان ستاره فصل 8 تا اخر

ساعت نزدیک ۶ بود.بیرون که اومدم هیچ صدایی نمی اومد ولی از صدای قل قل سماور فهمیدم خانم جان بیداره.ولی از مهرداد خبری نبود.

-عصر بخیر.

-بیدار شدی مادر.

-بله.


رمان زیبا ستاره

رمان زیبا وخیلی قشنگ ستاره امیدوارم لذت ببرید
نویسنده :شیوا نظری
منبع:نودوهشتیا

 

فصل اول تا هفتم

درست صحبت کن این هزار دفعه.

-مگه من چی گفتم من فقط به اون گفتم مهرداد.نه پسوند داره نه  پیشوند تمام شد.

-دختر تو باید به اون بگی عمو فهمیدی؟چطور تا حالا بهش میگفتی ولی حالا نمیگی؟

-چون از خودش پرسیدم اونم گفت:عیبی نداره.


رمان قایمکی قسمت دوم واخر

رمان قایمکی قسمت دوم واخر

 

تو اين روزا بابا دائما يه كتاب دستش ميگيره ؛ يه گوشه از سالن ميشينه ؛ مي دونم كه اصلا حواسش به كتاب نيست چون حتي يه ورقم نميزنه .مشخصه كه داره به من فكر ميكنه .فقط منتظرم منو احضار كنه وباهام حرف بزنه.
مامانم كه از لحظه اي كه به خونه برگشتيم تا همين الان كه يك هفته گذشته ؛ يه كلمه باهام حرف نزده وقهر كرده.

نفس عميقي كشيدمورو به ماني گفتم: حركت كن .نوبت توئه
ماني مهره هارو بهم ريختو گفت: خسته شدم .درس دارم
تك خنده اي كردم : تو ودرس؟ شوخي ميكني
ماني-بااينكه قصه حاج خانوم تكراري بود اما دلم واسه قصش تنگ شده
-من نميدونم اون از دست من ناراحت شده .بامامان اينا چه مشكلي داره كه اينجا نمياد
شونه هاشو بالا انداخت:دختره خوشگله؟
-بگي نگي
-بگي نگي؟يا اره يا نه ديگه


رمان قايمكي قسمت اول

رمان قايمكي قسمت اول

 

نوشته:فردين و ~sun daughter~

منبع:نودوهشتیا

بادهن پرحرف نزن..برو به قيافت برس اينجوري مي خواي بري ؟
-نه چه جوري مي خوام برم؟ مگه مي خوام برم زايشگاه زنمو بيارم خبرم؟دانشگاس اصلا اسمش روشه مي خوام برم درس بخونم

-نيست تو خيلي هم درس مي خوني .دلمو خوش كرده بودم بري دانشگاه ادم مي شي اما تو ادم نميشي..حداقل اون موهاتو از جلوي چشمات بزن كناركه باوركنم دارم مي برمت دانشگاه نه ارايشگاه
-چرا با گاه اينقدر قافيه مياي مامانه من
-پا شو دير شد من كلي كار دارم
از وقتي كه گواهينامموپليس باطل كردخيلي وقتا مامانم منو مي بره ومياره .اين موضوع يه مدت واسه بچه ها ي دانشگاه شده بود سوژه.اما من ككمم نمي گزه.اينا مهم نيست مهم اينه كه مامان شده راننده شخصيم…اووه اونم مامان من …يه مامان مذهبي و خشك .


رمان نرگس قسمت دوم واخر

رمان نرگس قسمت دوم واخر

 

کمی خشکم زد از جام بلند شدم و همراهش رفتم پایین
قبل از اینکه وارد اتاق بشم شهرام : تو رو خدا کوتاه بیا
ولی من نمی تونستم کوتاه بیام من خودم و عزرائیل می دونستم برای سلطان . وارد اتاق شدم ، دیدم یک مردی نشسته شهرام با دیدن اون رنگش پرید خودم دست کمی نداشتم ولی سعی کردم خونسرد باشم
سلطان : بیا بشین
: می خواهم برم اتاقم کارتون بگید
سلطان خنده ای کرد : شهرام بیا بشین
شهرام به مرد و زنی نگاهی کرد و رفت کنار سلطان نشست

رمان نرگس قسمت اول

رمان نرگس قسمت اول

 

نوشته :باران

منبع:نودوهشتیا

خوب بهتر از خانواده ام شروع کنم تا بیشتر با من آشنا بشید .
من توی خانواده خیلی مومن به دنیا اومدم تمام دختر های فامیل از وقتی به سن 9 سالگی می رسند باید چادر سرشون کنند نه این که قبل از اون بتونم جلوی نامحرم بدون روسری باشند ، ولی تو این سن همه چیز جدی میشه بعد از اون وقتی به سن 12 سالگی می رسند خیلی خانواده راحتتر باشند 13 سالگی باید تمام دخترها پوشیه بزنند که نکنه یک نامحرم دخترها رو ببینه البته من نمی دونم علتش چیه چون خدا گردی صورت و از مچ دست به پایین و از مچ پا به پایین حلال کرده ولی خانواده من از خدا هم خدا تر شدند و اونم حرام اعلام کردند .
خوب داشتم می گفتم حالا نوبتی باشه نوبت خانواده منه

رمان یسنا 3

رمان یسنا قسمت اخر……….

-چطوره بانو؟ صورتمو کج و کوله کردم..مثلا دارم تیپش رو کنکاش میکنم..خدایی خیلی خوب بود..

البته تعجبم گرفته بود لب ساحل و این تیپا؟

ای بدک نیست. ولی با این لباسا میخوای بری شنا؟

قیافشو یه جور بامزه ایی کردو گفت:


رمان اناهیتا قسمت اخر

رمان اناهیتا قسمت اخر

آن سفر انگار براي خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزيه وتحليل مسائل پيش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره اي اساسي باشد.
وقتي به سرسبزي بيكران كوه هاي البرز رسيدند متوجه شد آني تكاني به خود داد اما پلك هايش را نگشود. چشم گرداند تا در جاده جايي براي پارك پيدا كند . با ديدن تابلوي قهوه خانه اي محلي كمي از سرعت ماشين كاست و پس از طي مسافتي، نزديك قهوه خانه ، كنار جاده پارك كرد.
خانمي! يعني اين قدر خوابت مي اومد؟!


رمان اناهیتا 2

رمان اناهیتا 2

ساعت نزدیک به نه شب بود که مسافران از راه رسیدند.منصور در را برایشان باز کرد و در حالیکه ژاکتش را به دور خود می پیچید در حیاط به استقبالشان رفت.وقتی همه با ساکهای خود وارد خانه شدند ثمره پرسید: پس مامان کجاست؟
– یک کم سرش درد می کرد.خوابیده.
– چرا سرش درد گرفته؟
– احتمالا سرما خورده.راستی شام خوردید؟
کورش گفت: آره! این ثمره خانم گرسنه اش شده بود ساندویچ گرفتیم.