عکاسی پرتره

 

عکاسی,عکاسی پرتره,عکاسی پرتره چیست؟

عکاسی پرتره چیست ؟
عکاسی پرتره، شاخه‌ای از عکاسی است که در آن از چهره انسان عکسبرداری می‌شود.

عکاسی پرتره یکی از مشهورترین انواع عکاسی است که هم در بین عکاسان آماتور و هم حرفه ای انجام می شود. این نوع عکاسی در زمینه های شخصی مثل عکاسی از دوستان، افراد خانواده و حتی خود عکاس نیز انجام می پذیرد. یک عکاس پرتره حرفه ای با استفاده از تکنیک های عکاسی مثل استفاده از نور، رنگ ها و ترکیب بندی, عکس های با کیفیتی می گیرد.

 

از آنجایی که پرتره نگاری بیشتر معطوف به عکس از انسان ها می شود چند سال پیش معادل نادرست”تک چهره” برای واژه ی پرتره باب شد که به دلیل گویا نبودن و نامناسب بودن آن خیلی زود منسوخ گردید. پرتره در حقیقت می بایست نمای بزرگ تری از سوژه را نسبت به کل عکس در برگیرد تا امکان بررسی و مطالعه موضوع اصلی برای مخاطب میسر شود. شاید کوتاه ترین و درعین حال رسا ترین تعریف برای عکاسی پرتره را بتوان به این شکل ارائه کرد:شاخه‌ای از عکاسی است که در آن از چهره انسان عکسبرداری می‌شود.
اکنون بنا بر تعریف فوق می توان گفت این نوع عکاسی خود شامل انواع مختلفی است:
– پرتره تمام قد
– پرتره پرسنلی
– پرتره هنری
– پرتره سیاسی
– پرتره تبلیغاتی
– پرتره خانوادگی و …
در عکاسی پرتره باید به این نکات توجه داشت:
وضعیت قرار گرفتن دوربین نسبت به سوژه، لنز مورد استفاده، پس زمینه، موقعیت سوژه، حالت سوژه، کادر بندی و نورپردازی. البته نباید فراموش کرد که برای تهیه یک پرتره خوب مطالعه و داشتن اطلاعات قبلی درباره ی سوژه ارزش است. در هنگام عکاسی، می توان درباره کار، سرگرمی ها، علائق و موضوعات مورد توجه سوژه با او به گفتگو پرداخت و در خلال گفتگو به حرکات، اشارات و رفتارهای شخصی او توجه کرد.

 

معمولاً فاصله های کانونی لنزهای مورد استفاده برای عکاسی پرتره بخاطر بار روانی لنزهای واید و نرمال، از دو برابر نرمال به بالا و بخاطر کاهش شدید عمق میدان وضوح در لنزهای تله بلند، کمتر از چهار برابر لنز نرمال است.ب هتر است عکس‌های پرتره را با عمق میدان کم (یعنی با دیافراگم باز) تهیه کرد تا پس زمینه محو شود و سوژه با تاکید بیش تری دیده شود. یک عکاس موفق پرتره، باید بتواند با سرعت کار کرده و ویژگی های فردی خاص و معانی حالاتی مانند خم شدن سر، برق زدن چشم و تغییرات آنی چهره سوژه را تشخیص داده و آن ها را ثبت نماید.
تاریخچه عکاسی پرتره
این شاخه از عکاسی ازهمان بدو اختراع و رواج دوربین به وجود آمد واین از آنجایی نشات می گرفت تهیه عکس پرتره روشی ارزان تر و دست یافتنی تر و به مراتب راحت تراز نقاشی پرتره که تا قبل از رواج دوربین برای ثبت تصاویر چهره های سرشناس استفاده می گردید,بود.
در اواسط قرن نوزدهم ، هزینه ی نسبتا پایین عکسهایی که با تکنیک داگرئوتیپ گرفته می شوند، سبب رواج این سبک در چهره پردازی گردید. ( این روش ، اولین سبک عملی عکاسی است که در آن تصویر برروی صفحاتی از جنس فلز یا شیشه تشکیل می شد. نام مخترع این سبک لوئیس داگر است ) به سرعت در شهرهای بسیاری در سرتاسر دنیا، آتلیه هایی دایر گردیدند که برخی از آنها روزانه بیش از پانصد عکس می گرفتند . این سبک اولیه با چالش های فنی نظیر طولانی بودن زمان نوردهی مواجه بود.
سوژه ها معمولا در مقابل پس زمینه های ساده قرار گرفته و نور پردازی به آنها از طریق تابش نور ملایم از پنجره ی بالای سر آنها و انعکاس نورهای موجود به کمک آینه صورت می گرفت. با پیشرفت تجهیزات عکاسی، امکان گرفتن تصاویر با مدت زمان نوردهی کوتاه تر بوجود آمد و عکاسان آزادی عمل بیشتری بدست آوردند و بدین ترتیب توانستند سبکهای جدیدی در عکاسی پرتره ابداع نمایند.با گسترش تکنیکهای عکاسی، عکاسان پا از آتلیه فراتر گذاشته و استعدادهای خود را به سمت میادین جنگ ، آن سوی آبها و مناطق دوردست سوق دادند.


فرهنگ و هنر| انگیزه مریلا زارعی از شرکت در راهپیمایی روز قدس

انگیزه مریلا زارعی از شرکت در راهپیمایی روز قدس

مجله فان سی:

روزنامه شرق: مریلا زارعی، بازیگر سینما، همزمان با روز جهانی قدس، در گردهمایی «خانه سینما» شرکت و با حضور در کنار هنرمندان و مردم کشورمان نسبت به جنایات رژیم‌صهیونیستی علیه مردم بی‌گناه غزه اعلام انزجار کرد. با او درباره این حرکتش گپ کوتاهی زدیم.

 واکنشتان درباره جنایات این روزهای رژیم صهیونیستی دربرابر مردم بی‌دفاع غزه چیست؟

واقعیت این است، طی روزهای سپری‌شده از زمانی که شهدای این حادثه به اندازه انگشتان یک دست بود تا امروز که تعدادشان متاسفانه نزدیک به‌هزار نفر رسیده، تصمیم راسخ داشتم که فارغ از تمام مناسبات سینمایی انزجارم را از این بی‌عدالتی‌ها ابراز کنم. طی این روزها مرتب از رسانه‌ها و مطبوعات مختلف با من تماس گرفته می‌شد و می‌خواستند نظرم را درباره این حادثه ناگوار جویا ‌شوند. به همه آنها جوابی واحد داده‌ام، اینکه منتظرم درجایی یا موقعیتی بتوانم واکنشی از خودم ارایه دهم که تاثیر بیشتری بگذارد. علاقه‌مندم که واکنش‌هایم میان کلی‌گویی‌ها غرق نشود و فقط منحصر به اجتماع خاصی نباشد.

مریلا زارعی: فیلم درباره فلسطین بسازیم

 یعنی مثلا ‌در تریبونی مثل جشنواره‌ای بین‌المللی بتوانید حرفتان را بزنید؟

 بله. دوست دارم تمام دنیا متوجه این عمل ننگین رژیم صهیونیستی شوند. من واقعا به حرکت آن پزشک نروژی که خودش به منطقه جنگی رفت، ‌غبطه خوردم. «مدز گیلبرت» به صورت داوطلب برای کمک به مردم غزه به این منطقه سفر کرد و همان‌جا طی نامه‌ای تکان‌دهنده خطاب به باراک اوباما گفت: «آقای اوباما، قلب داری؟ شما را دعوت می‌کنم، یک شب، فقط یک شب با ما در [بیمارستان] شفا باشی؛ شاید با لباس مبدل یک نظافتچی. من مطمئنم که این، صددرصد، تاریخ را تغییر می‌دهد. امکان ندارد که کسی قلب و قدرت داشته باشد، یک شب در شفا بماند و پس از آن برای پایان‌دادن به سلاخی مردم فلسطین مصمم نشود.» به نظرم این حرکتی تکان‌دهنده بود که همه مردم جهان متوجه و شرمنده شدند و مسببان این واقعه را نیز رسوا کرد.

 با چه انگیزه‌ای به فراخوان «خانه سینما» درخصوص محکومیت جنایات رژیم‌صهیونیستی به مردم مظلوم غزه پاسخ دادید و در راهپیمایی روزجهانی قدس شرکت کردید؟

وقتی شنیدم «خانه سینما» به‌طور اخص کشتار مردم بی‌گناه غزه را محکوم کرده و فراخوان داده، وظیفه خود دانستم که هم به‌عنوان یک انسان و هم به‌عنوان یک بازیگر که قرار است از طریق تریبون موثر و بزرگ‌تری حرفی را بیان کند، در این گردهمایی شرکت کنم. البته از آنجا که نماینده صنف بازیگران «خانه سینما» نیز هستم و طبعا نه فقط در قالب یک فرد، بلکه از آنجا که همکارانم در این صنف به من اعتماد کردند و رای دادند، ‌در نتیجه به پشتوانه و نمایندگی همان همکارانم که صدایمان با هم بلند‌تر و رساتر می‌شود، موظف شدم در این گردهمایی شرکت و صدای مظلومیت کودکان و زنان بی‌گناه غزه را منعکس کنم.

مریلا زارعی: فیلم درباره فلسطین بسازیم

 نظرتان درباره کمپین «کشتن همنوع را متوقف کنید» که اخیرا‌ در فضای مجازی راه‌اندازی شده و آقای فرهادی و گروهی از هنرمندان در آن اعلام نظر کرده بودند، ‌چیست؟

من از این حرکت خیلی خوشحالم. البته در گذشته چنین اتفاقاتی نیز افتاده است. اما باید بگویم که درخصوص این حرکت هیچ‌کدام از همکاران با من تماس نگرفتند. فقط از طریق رسانه‌ها متوجه شدم که تعدادی از همکارانم با نوشتن شعار روی لباس و دست‌هایشان درخواست کردند که کشتن در جهان را متوقف کنند. اما در این رابطه حق ندارم نظر بدهم. بالطبع همکاران من به اعتبار آدم‌هایی که این حرکت را راه انداختند که حتما‌ نیتشان خیر بوده، ‌وارد این کمپین شدند. اما باید بگویم که شعارها در این کمپین کلی است و به طور مشخص به حوادث اخیر مربوط نمی‌شود. مشمول تمام اقدامات غیرانسانی، جنگ و خونریزی در جهان امروز است. این جمله شامل کشته‌شدگان اتوبوس اسکانیا، حادثه سقوط هواپیمای مالزی و… هم می‌شود. مطمئنم که واکنش همکارانم از سر خیرخواهی بوده و خیلی هم زیباست. من از همکارانم در این کمپین درخواست می‌کنم که به حرکت مثبتشان ادامه بدهند و به‌طور مشخص از جنایاتی که در حق مردم بی‌دفاع غزه شده هم نامی ببرند.

وقتی رژیم صهیونیستی با شعار «یک تیر، ‌دو نشان» جنایات خود را با افتخار انجام می‌دهد و به زنان حامله هم رحم نمی‌کند، باید مستقیم وارد عمل شد و با صدای بلند به جهانیان گفت که آنها به عمل غیرانسانی دست می‌زنند. بنابراین نگران واکنش‌های جهانی از عملکردمان و از اینکه ممکن است در جشنواره‌های جهانی مورد هجمه قرار‌گیریم، ‌نباشیم. ضمن اینکه از سکوت سازمان ملل تعجب می‌کنم و از نظر من این سکوت، غیرقابل قبول است. باید بگویم من پیش از این در زندگی‌ام در روز قدس به خیابان نیامده بودم، پس ببینید با دیدن و شنیدن فاجعه این روزها چقدر دلم به درد آمده که در گردهمایی «خانه سینما» و راهپیمایی همگام و کنار مردم شرکت کردم. از این فاجعه انسانی خیلی خشمگینم. حتی ممکن است عملکردم در عرصه جهانی مورد سوال قرار گیرد، ‌اما وجدانم آرام‌تر می‌شود که در برابر این فاجعه سکوت نکرده‌ام و می‌دانم خدای متعال همیشه ناظر اعمال و نیات ماست.

به نظر شما سینمای ایران تا امروز چقدر توانسته مظلومیت مردم فلسطین را به تصویر بکشد؟ ‌

متاسفانه سینمای ایران تا امروز درخصوص جنگ هشت‌ساله هم سنگ‌تمام نگذاشته. ما خودمان در سینما خیلی کارها انجام نداده‌ایم و هنوز حق مطلب را ادا نکرد‌ه‌ایم. هر چند حوزه سینما بسیار تاثیرگذار است و با وجود همه مشکلات گریبانگیر آن و مخالفت‌ها درون این خانواده، الحمدالله کارهای موثری انجام شده. از سویی متاسفانه مشکلات ما یکی، دو تا نیست. عده‌ای هم به برخی سوژه‌ها نزدیک نمی‌شوند، که سوژه فلسطین هم از آن دست مقولات است. به نظرم در مورد موضوع فلسطین باید به فیلمسازان خوبمان که مسلط به زبان سینما هستند سفارش داد. اما اعتقادم بر این است که سینمای ایران درباره مسایل خاص جامعه ایران باید سنگ تمام بگذارد و در کنار آن هم به مظلومیت مردم فلسطین بپردازد.

منبع:http://www.bartarinha.ir

مریلا زارعی,روز قدس


فرهنگ و هنر| روحی فقط عاشق است، همین!

روحی فقط عاشق است، همین!

مجله فان سی:

روزنامه هفت صبح: همزمانی پخش دو سریال «هفت سنگ» و «مدینه در شب های رمضان موجب شد تا بازی شبنم مقدمی در این دو سریال بیشتر به چشم بیاید. او با بازی متفاوتش در این مجموعه ها بی شک برنده اصلی ماراتن رمضان امسال است. مقدمی در گفتگویی از حضور در این دو مجموعه و بازی در نقش روحی و لیلا گفته است.

شبنم مقدمی را می شود از همین حالا بهترین بازیگر زن سریال های رمضانی معرفی کرد و یکی از برنده های اصلی این مناسبت دانست. او با اینکه در سریال «مدینه»، نقش مکمل زن را داشت اما آنقدر در ساخته و پرداخته کردن نقش روح انگیز و بیان حالات، روحیات و لایه های زیرین شخصیت یک مادر موفق عمل کرد که حتی می شود گفت شخصیت اصلی سریال را کنار زد.

در سریال «هفت سنگ» هم با وجود تمام حواشی و انتقاداتی که می شود به ساختار و کپی برداری آن وارد دانست اما مقدمی باز هم بازی موفقی از خودش به نمایش گذاشت و شخصیت فانتزی لیلا را خیلی خوب از آب درآورد.

با اینکه شاید انتظار می رفت اولین مصاحبه با یکی از عوامل «هفت سنگ» حال و هوای دیگری به خودش بگیرد و تا حدی انتقادی و چالشی باشد اما تصمیم گرفتیم در مصاحبه با مقدمی برخلاف این انتظار حرکت کنیم. با او راجع به دو نقش روحی و لیلا وارد مصاحبه شدیم و هرگونه چالش و انتقاد را به مصاحبه های احتمالی بعدی مان با نویسنده ها یا کارگردان «هفت سنگ» موکول کردیم.

سعید نعمت اله رمضان سال گذشته در سریال مناسبتی «مادرانه» هم دو زن را مقابل یکدیگر قرار داده بود؛ با این تفاوت که در آنجا تقابل دو شخصیت سیاه و سفید کاملا مشخص بود و حتی توی ذوق می زد. امسال در فیلمنامه «مدینه» باز هم سراغ تقابل دو زن (البته اینجا تقابل دو مادر) رفته اما این بار برخلاف «مادرانه»، شخصیت منفی طراحی نکرده. شخصیت روحی از هر زاویه که با او برخورد می کنیم، کاملا قابل لمس است و مخاطب را با خودش همراه می کند. روحی از روز اول چنین ویژگی هایی داشت یا خاکستری بودن او پیشنهاد شما بود؟

– زمانی که کار را شروع کردیم، 14-13 قسمت فیلمنامه آماده بود. در واقع وقتی شروع کردیم سعید نعمت اله کامل می دانست قصه را دارد کجا می برد. در چارتی هم که برای نقش روحی کشید کاملا مشخص بود از کجا شروع می کند، کجا رفتارش چگونه است و نهایتا به کجا می رسد. از اول قرارمان این نبود که روحی را سیاه ببینیم چون به هر حال آدم ها خاکستری اند و به همین دلیل سعید نعمت اله هم به این قائل بود که روی خط خاکستری حرکت کنیم. خیلی راجع به این نقش حرف زدیم. روحی از آن شخصیت هایی است که روی لبه تیغ حرکت می کند.

روحی فقط عاشق است، همین!

یک ذره بلغزد حال تماشاگر را بد می کند چون تماشاگر تلویزیون دوست ندارد آدم ها را آنقدر بد ببیند. من تمام تلاشم را کردم که رفتارهای گاهی ناپسند روحی، یک توجیه انسانی داشته باشد مثل اینکه عاشق بچه اش است یا یادگار عشقش را آنقدر دوست دارد که حاضر است برایش هر کاری بکند. این ممکن است نقطه ضعف محسوب شود اما مادر بودنش همه این رفتارهای ناپسند را توجیه می کند. به دلیل همین حساسیت ها راجع به روحی مدام حرف می زدیم. همچنان هم هر چه جلو می رویم بیشتر حرف می زنیم. روحی را خود نویسنده خیلی دوست داشت.

پرداختی که روی شخصیت روحی صورت گرفته آنقدر دقیق است که تا حدی می شود گفت شخصیت اصلی داستان را تحت الشعاع قرار داده. ما به عنوان مخاطب، لایه های مختلف شخصیتی روحی را می شناسیم، رفتارهایش را توجیه می کنیم و حتی در خیلی جاها خودمان را همدرد او می بینیم اما این حس را نسبت به شخصیت اصلی ماجرا یعنی «مدینه» نداریم. مدینه انگار همان قهرمان مثبت، مدیر و مدبر همیشگی سریال ها و فیلم هاست؛ شخصیتی که حتی یک ذره هم اشتباه نمی کند! برای همین هم بیشتر اسطوره است تا فردی قابل باور. شاید بشود گفت روحی بیشتر به جنس مادر نزدیک است تا مدینه.

– اصولا روحی از جمله شخصیت هایی است که مردم دوستش دارند و دلشان برایش می سوزد. حتی ممکن است با او همذات پنداری کنند اما حاضر نیستند جای او باشند چون به نظرم شکنجه هایی که در زندگی می کشد غیرقابل تحمل است. پر از حرمان، پر از نداشتن است. واقعا امیدوارم کسی در واقعیت با موقعیتی که روحی الان با آن روبروست مواجه نباشد.

یکی از ویژگی های بازیگران تئاتر این است که قبل از رفتن سراغ یک نقش، برایش پیش شخصیت تعریف می کنند و حتی سبقه شخصیتی او را برای خودشان زیر ذره بین می برند. درباره نقش روحی چنین تجربه ای را داشتید؟

– من معتقدم به اینکه بازیگر باید یک چیزهایی به نقشی که روی کاغذ نوشته شده اضافه کند. من یک چیزهایی با خودم آورد، سعید نعمت اله هم یک چیزهایی آورد و با هم به شور گذاشتیم. خودم نمی توانم جلوی صحنه همان چیزی که می خوانم را اجرا کنم. باید قبل از شروع، همه چیز را روی کاغذ بیاورم، طرح کلی بکشم، طرح کلی را با کارگردان مطرح کنم بعد یک چیزهایی به آن اضافه و کم کنم. حتی نقش کوتاه را هم نمی توانم از روی کاغذ اجرا کنم. باید از «ب» بسم اله برای خودم بسازم. از آن بازیگرهایی هستم که مدام کارگردان را سوال پیچ می کنم و واقعا باید بگویم سیروس مقدم خیلی صبور بود.

این آنالیزی که روی نقش ها دارید و به گفته خودتان، از مدت ها قبل آن را تجزیه و تحلیل می کنید و … در موقعیت سریال های مناسبتی که معمولا با عجله ساخته می شوند مشکلی ایجاد نمی کند؟

– چرا، واقعا خسته کننده است ولی اتفاق اجتناب ناپذیری بود.

درباره شخصیت روحی به چه آنالیزی رسیدید؟

– آنطور که من برای خودم شخصیت روحی را طراحی کردم به نظرم این جهان است که روحی را تنها می گذارد. شاید بشود گفت روحی، دختر بسیار جوانی که خانواده درستی هم نداشته، یکمرتبه عاشق مردی می شود که از خودش 20 سال بزرگتر است. مرد بعد از ازدواج می بیند این دختر جوان بی تجربه است، خانواده ای هم ندارد که چیزی به او یاد بدهد؛ به جای اینکه کمکش کند و زمان بدهد، ولش می کند و می رود. یعنی بی معرفتی از جهان است که می رود و هیچ سراغی هم از روحی نمی گیرد؛

در صورتی که روحی آن زمان فقط 16 سالش بوده و طبیعی است که نتواند خوب را از بد تشخیص دهد. حتی می شود گفت نامردی هم از طرف جهان بوده. جهان می رود و تنها پل ارتباطی اش می شود بهمن اما روحی هنوز هم وفادارانه عاشق جهان است.

در اینصورت چطوری می شود که بهمن تا این حد از روحی دور می شود که مدینه را به عنوان مادر اصلی اش می بیند؟ اگر روحی در تمام این مدت، مادری اش را به بهمن ثابت کرده بود، قطعا مدینه برای بهمن از حد یک زن بابا فراتر نمی رفت.

– نمی خواهم بگویم روحی مادر کاملی بوده. به نظرم فقط عاشق بوده. لزوما هر عاشقی کامل نیست. من برای خودم، مدینه را نماد عقل و منطق می دانم؛ روحی را نماد رفتار غیرمنطقی پر از احساس. جهان بچه اش را برده داده زنی بزرگش کند که عقل بیشتری دارد.

در سریال «مدینه» برای اولین بار نقش مادری را بازی کردید که پسر، عروس و حتی نوه دارد. معمولا بازیگری که همسن و سال شما باشد، راضی به قبول چنین نقشی که چند سال از خودش بزرگتر است نمی شود.

– برای من فقط نقش خوب مهم است. به من گفتند شبنم مقدمی، تو باید در کار سیروس مقدم نقش مامان یک پسر 23-22 ساله را بازی کنی. از این به بعد یعنی مامان شدی تمام شد اما دیدم این نقش آنقدر خوب نوشته شده و حرف درونش دارد که فکر کردم اشکالی ندارد. بالاخره مهرداد با یک مقدار بالا و پایین می تواند بچه من باشد. وقتی می بینم نقش خوبی است حیفم می آید. قیمت اینکه نقش خوب بازی کنم را می پردازم. خیلی ها ازم می پرسند تو هنوز در تلویزیون کار می کنی؟ می گویم چرا نکنم؟ وقتی نقش خوبی برایم نوشته شود حتما کار می کنم.

در «هفت سنگ» نقش مادری کاملا متفاوت با مادر «مدینه» را بازی کردید؛ مادری کاملا فانتزی که شاید نمونه اش را نمی شود زیاد پیدا کرد. چقدر سعی کردید به مادر سریال «مدرن فامیلی» نزدیک شوید و از روی او مشخصات لیلا را بسازید؟

– نه اصلا. به ما گفته شده بود که تا چند قسمت را قرار است نعل به نعل با «مدرن فامیلی» پیش برویم اما بعد کم کم داستان تغییر می کند تا جایی که دیگر کلا ربطی به آن سریال ندارد. در واقع نقشه کلی را می دانستیم با این تفاوت که به خاطر فرهنگمان یک آدم هایی تغییر کردند و روابطی ایرانیزه شده بود. بعد از اینکه 6-5 قسمت ضبط کردیم تازه سفارش دادم مدرن فامیلی را برایم آوردند.

روحی فقط عاشق است، همین!

یعنی حتی وقتی قرار شد نعل به نعل پیش برود هم تصمیم نگرفتید ببینید؟

– نه اصلا. وقتی بعد از چند قسمت دیدم، رفتم به بذرافشان گفتم به خدا ما بامزه تریم. به نظرم لیلا خیلی از شخصیت زن مدرن فامیلی بامزه تر است. البته اصلا تردیدی نیست که مدرن فامیلی سریالی فوق العاده است و بازیگرانش بسیار حرفه ای هستند اما خب چون هفت سنگ ایرانی است بیشتر برایمان جالب است؛ در واقع بیشتر می توانیم باهاش ارتباط برقرار کنیم.

در مورد لیلا هم همان حس همذات پنداری و غرق شدن در روحیات نقش که سر روحی وجود داشت، برایتان اتفاق افتاد؟

– اصولا هر شخصیتی را که بازی می کنم، آنقدر بهش می چسبم و در خودم راهش می دهم که واقعا عاشقش می شوم.

در هر دو کاری که روی آنتن است، امیر معقولی و فرشاد گل سفیدی به عنوان تصویربردار حضور داشتند. تقابل تان با این فیلمبرداری ها چطور است؟ این حرکات دوربین و نماهای عجیب، بازیگر را اذیت نمی کند؟

– نه اتفاقا برای بازیگر تئاتر این حرکات راحت تر است چون توالی حسی ات بیشتر رعایت می شود. از اول تا آخر سکانس را کلا با یک حس می گیری، فقط می پرسم اندازه نما چقدر است. خودشان ابتدا توضیح می دهند و می گویند الان از کجا شروع می کنم و به کجا می رسم.

شما از نسلی تئاتری هستید که سال ها در تئاتر در اوج بودند اما دیده نمی شدند. یعنی در اوج، کسی از سینما و تلویزیون سراغشان نمی رفت، تا اینکه یکمرتبه دیده شدید؛ در حالی که شما همانی بودید که 10 سال پیش بودید، با این تفاوت که حالا سن تان هم بالاتر رفته. این دیده نشدن در آن سال ها اذیت تان نمی کند؟

– باید سعی کنی این اتفاق ها اذیتت نکند چون این پروسه باید طی شود. تو کارت را انجام می دهی تا لحظه ای که وقتش شود. ممکن است دیر اتفاق بیفتد اما بالاخره اتفاق می افتد. نمی گویم سخت نیست، چرا. می بینی سال هاست داری زحمت می کشی اما واقعا چرایی اش را نمی دانم.

یعنی این اعتماد به وجود نمی آید؟

– شاید یک روزگاری اهالی سینما و تلویزیون، تهیه کنندگان و کارگردان ها ترجیح می دادند از چهره های شناخته شده استفاده کنند و این ریسک را نمی کردند که کار را به یک جوان تئاتری بسپارند. الان دیگر اینطوری نیست. بعد از اینکه دیدند تمام کسانی که دارند روی پرده کارشان را درست انجام می دهند یک جورهایی ریشه شان برمی گردد به تئاتر، دیگر کم کم دارند بیشتر اعتماد می کنند.

الان یک مقدار پروسه از روی صحنه به روی پرده کوتاه تر شده، ضمن اینکه اگر وضعیت تئاتر ما درست می بود و همه چیز سر جای خودش بود، اسم این را نمی گذاشتیم مرارت. می گفتیم تو بازیگر تئاتری و داری خوب کار می کنی اما آنقدر سخت می گذرد به بچه ها که شاید واقعا بشود اسم این دوره را دوره مرارت گذاشت. البته من آنقدر عاشق تئاتر بودم که همیشه از وضعیتم خوشحال باشم.

اما بالاخره این شهرت و دیده شدن، هدف تان بوده!

– من در تئاتر مدت ها برند بودم ولی نفس بازیگری یعنی دیده شدن. تو برای این بازی می کنی که دیده شوی. برای من اندازه اش این نبود که روی جلدها باشم. خیلی اهلش نیستم. نه که شهرت بد باشد اما زیاد دنبالش نیستم. بیشتر دلم می خواهد نقش خوب بازی کنم، نه به هر قیمتی دیده شدن.

منبع:http://www.bartarinha.ir

شبنم مقدمی,مصاحبه,سریال هفت سنگ


فرهنگ و هنر| فرق گلشیری و شاملو

فرق گلشیری و شاملو

مجله فان سی:

خبرگزاری ایسنا: او همچنین عنوان می‌کند: هیچ مدرسی قادر نیست از طریق کارِ کلمه و کارگاهِ شعر، قهرمان وزنه‌برداری را به شاعر تبدیل کند، اما می‌تواند به رشد و بروزِ بی‌محابایِ نبوغ یک شاعر خام و جوان اما علاقه‌مند به رشد یاری برساند.
این شاعر در گفت‌وگویی درباره ذاتی یا اکتسابی بودن شعر اظهار کرد: در کار شعر، این دو «معنا» در عین استقلال، از یکدیگر جدا نیستند. من به هر دو حادثه باور دارم، طبیعی است که اولویت با امرِ ذات است و بعد بازیِ اکتساب به تقویت و استحکام و زایا بودنِ ذاتِ مورد نظر می‌آید. و این تازه شرطِ کافی و غایی و وافی نیست. مهم‌تر از هر چیزی، شرایط است. شرایطِ محیط و موقعیتِ حیاتِ انسان! شاعری، عطیه‌ای معنوی و ذاتی است، اگر در موقعیتِ مناسب قرار گیرد، به کشفِ خود می‌رسد. تازه این کشفِ خام به جایی نمی‌رسد اگر هزاران پدیده دیگر به تشویق و بلوغ و تعریف و تکامل این «کشف» برنخیزند.

او ادامه داد: چه بسیار کسانی که صاحب این امر ذاتی بوده‌اند، اما شرایط زندگی به آن‌ها فرصت بروز و ظهور نداده است تا از طریقِ تمرین و تحصیل و علوم اکتسابیِ مربوطه، به فرافکنی این فهم ویژه برسند. ذات، زبورِ زندگی است، اما اکتساب، فرایند است.

صالحی همچنین درباره نقش کارگاه‌های شعر در فرایند اکتساب گفت: همه چیز علم است، ‌شهود در شعر، و شعر در شهود هم علم است. شعر علمِ ذهن است. به صورت نسبی و مشروط بر این باورم که اگر فایزِ دشتستانی، در این رشته، صاحب تحصیلات می‌شد، می‌آمد و در سفرِ تاریخِ کلمه، هم‌طراز حافظ می‌شد و به عکس؛ اگر حافظ از درس و مشق و مکتب، بویژه دانش و صنعتِ صوری شعر دور می‌ماند، می‌رفت هم‌صحبت فایز می‌شد.

او افزود: شکی نیست که هیچ مدرسی قادر نیست از طریق کارِ کلمه و کارگاهِ شعر، قهرمان وزنه‌برداری را به شاعر تبدیل کند، اما می‌تواند به رشد و بروزِ بی‌محابایِ نبوغ یک شاعر خام و جوان اما علاقه‌مند به رشد یاری برساند تا به آفاق تازه‌تر و نامکشوفاتِ پیش رو نزدیک‌تر شود. شاعری که می‌تواند از طریق کارگاه شعر، زودتر به استعدادهای مخفی خود پی ببرد، چرا منزوی و تک‌رو باقی بماند و این مسیر را به سختی و با هدر دادن عمر، طی کند؟!

فرق گلشیری و شاملو

این شاعر اضافه کرد: یک نکته مهم را باید برای اولین‌بار ثبت کنم: من در کارگاهِ شعرِ خود (که سال بیستم آن را طی می‌کنم) شاعر تربیت نمی‌کنم که به شعر برسد، بلکه به عکس؛ شعر را تربیت می‌کنیم تا از آن طریق شاعر به خودباوریِ خلاقانه نزدیک شود. بیست سال است که این «تجربه» توأم با توفیق بوده است. ما شاعر تربیت نمی‌کنیم چون غیرممکن است. ما در کارگاه، ‌شعر تربیت می‌کنیم؛ شیوه‌ای که فانوسِ راهِ شاعر می‌شود.

او همچنین در پاسخ به این پرسش که شرطِ موفقیتِ افراد در کارگاه‌های شعر چیست، گفت: کسی که با تفکر «موفقیت» یا «شکست» پا به کارگاه شعر من بگذارد، خیلی زود متوجه می‌شوم، و او را از این دوقطبی دیدن زندگی – بویژه در حوزه هنر و شعر – دور می‌کنم. ما برای پیروزی نفس نمی‌کشیم که برای شکست خفه شویم. زندگی در شعر، پیروزی و شکست ندارد. شعر عینِ شفاست، عشق است، آزادی است، امید است. کسی که می‌ماند تا به تثبیتِ اجتماعی برسد، فرقی ندارد با او که شعر را رها کرده است. مهم درست و زیبا و آزاده زیستن است،‌ این یعنی شعر، وگرنه چیدمان عجیب واژه‌ها به هدفِ رسیدن به نوعی شعر، که کاری ندارد. من به عزیزانم در کارگاه شعر یادآوری می‌کنم که حتی فکر کردن به دروغ، شعر را در شما می‌کُشد. ما اول باید خودمان، وجودمان، شاعر شود، بعد واژه‌هایمان!

صالحی سپس در پاسخ به این پرسش که مدرس کارگاه شعر باید چه ویژگی‌ها و شرایطی داشته باشد، اظهار کرد: من به خودم اجازه نمی‌دهم «حکم» صادر کنم، اما حق دارم تجارب نسبی خودم را با مردم در میان بگذارم: کارگاهِ شعر من، نوعی کلینیک تخصصیِ کلمه است. یک موضوع خیلی مهم است در این کار، انتقالِ دانشِ تجربی بسیار مهم و سرنوشت‌ساز است، و نه دانش نظری و تئوری‌های آکادمیک و محفوظات اینترنتی که البته خوب است.

او در ادامه درباره کسانی که بلافاصله پس از حضور در یک کارگاه، به انتشار کتاب اقدام می‌کنند، گفت: مسأله، مسأله تمرین است، مسأله آزمون و خطاست. اما بچه‌های خودم را هدایت می‌کنم که عجله در این کار ممنوع است و به عکس: به بعضی از دوستانم در کارگاه می‌گویم: وقتِ چاپِ شعرهای شما فرارسیده است. نگرانِ ناشر و مخاطب و پیروزی یا شکست نباش. قدم اول البته همان قصه آخر است.

صالحی افزود: متأسفانه موقعیت نشر کتاب شعر در ایران، بسیار اندوهبار است. دیگر هیچ مرکز پخشی، کتاب‌های شعرِ نسل‌های بااستعداد امروز را برای توزیع نمی‌پذیرد. حالا چه شود، در مرحله اولِ توزیع بین ده تا سی چهل نسخه را بپذیرد. اصلا زحمت لیست کردنِ نام کتاب را به خود نمی‌دهند. مسأله اقتصادِ مسموم در این حوزه است. می‌گویند موتوری حقوق می‌خواهد – حق دارند. می‌گویند به هزینه بنزین و راه دور و ترافیک و تصادفش نمی‌ارزد. می‌گویند اجاره انبار کتاب سنگین و کمرشکن است، این نوع «کالا»ی کم‌چرب، مشتری ندارد!! واقعا آدم درمی‌ماند از دست این روزگار. ما از هزار سو با بن‌بست‌های ممیزی روبه‌رو می‌شویم. من نخستین حرفم با یک عضو تازه‌وارد به کارگاه این است: «شعر در این سرزمین و در طول تاریخ، مخمرِ اضطراب بوده است. شعر چه دارد جز هزینه‌های عجیب و غریب…؟؟»

این شاعر درباره تأثیرات مثبت و منفی تعددِ کارگاه‌های‌ نویسندگی و شاعری گفت: تنوع و تکثر، ملاتِ آزادی است. عیبی ندارد این امور! «خانه‌هایِ خوبی‌ها» محلِ تبادلِ وحدت است. بار سنگینی که باید فرهنگ و ارشاد، دانشگاه‌ها و اماکنِ آموزشیِ دیگر تحمل کنند، افتاده روی دوش چند نفر خیرخواه، ‌که البته چند دستاوردِ خوب هم دارد: انتقالِ تجارب به نسل‌های بعدی. کار خوبی کرد هوشنگ گلشیری، اما شاملو تجاربش را برد زیرِ خاک. باید تشویق کرد که با هر بضاعتی و دانشی، این کارگاه‌ها بیشتر شوند. بعضی مدرس‌ها از شاگردان خود هم یاد می‌گیرند، یکی از آن‌ میان، خودِ منم! محیط را باید معصوم، صمیمی، و عاری از اضطراب نگاه داشت، اول تمرینِ زندگیِ دُرُست، بعد تمرینِ کلمه و شعر و… .

او ادامه داد: آیا این دانشکده‌های زندگی‌آموزِ قابلِ اعتماد، می‌توانند زیانی داشته باشند؟ من زیانی را پیش‌بینی نمی‌کنم. جوانان مشتاق ما بسیار عاقل و هوشمندند. تشخیص نهایی با آن‌ها و تصمیم نهایی نیز با آن‌هاست. یکی از آرزوهای من تأسیس مدرسه عالی شعر است، آن هم به صورت رسمی و در سطح کشور. من در سفرهای فرهنگی‌ام به غرب، همواره در همان فرصت، کارگاه‌ شعر راه انداخته‌ام، و استقبال هم عالی بوده است. کارگاه‌های مؤثر، زیانی ندارند! یاری رساندن به جامعه امیدوار ماست.

منبع:http://www.bartarinha.ir

علی صالحی,شاملو,گلشیری


فرهنگ و هنر| آثار نقاشان بزرگ، نقاشی های جان کاپِلی

آثار نقاشان بزرگ، نقاشی های جان کاپِلی

مجله فان سی:

 
 
 

برترین ها: در این بخش به معرفی نقاشان بزرگ همراه با تصاویری از آثار معروف‌شان می پردازیم.

جان سینگلتون کاپِلی (به انگلیسی: John Singleton Copley) نقاش نامدار ایرلندی‌تبار اهل آمریکا و صاحب‌سبک در چهره‌نگاری است.

او در دوران انقلاب آمریکا از وفاداران به امپراتوری بریتانیا بود. از وی به عنوان یکی از بزرگ‌ترین نقاشان در دوران استعمار بریتانیا در آمریکا یاد می‌شود. از او در حدود ۳۵۰ اثر هنری باقی‌مانده‌است.

محاصره و امداد رسانی به جبل الطارق
آثار نقاشان بزرگ، نقاشی های جان سینگلتون کاپِلی

پرتره خانواده کاپلی
آثار نقاشان بزرگ، نقاشی های جان سینگلتون کاپِلی

چهره یک نیگرو
آثار نقاشان بزرگ، نقاشی های جان سینگلتون کاپِلی

پرتره مرسی اوتیس وارن
آثار نقاشان بزرگ، نقاشی های جان سینگلتون کاپِلی

منبع:http://www.bartarinha.ir

نقاشان بزرگ,آثار نقاشی


فرهنگ و هنر| «حاج کاظم آژانس» دیگر یقه نمی‌گیرد

«حاج کاظم آژانس» دیگر یقه نمی‌گیرد

مجله فان سی:

خبرگزاری ایسنا: پرویز پرستویی که پس از سالها با فیلم «امروز» روی پرده سینماها آمده، معتقد است: حرف «امروز» هم حرف دیروز است و هم حرف امروز و هم حرف فرداها.

او که الگوی نقش‌اش در این فیلم را، خودش می‌خواند امیدوار است «آنگونه که فیلم در جشنواره مورد بی‌مهری قرار گرفت حداقل در مخاطب عام این اتفاق نیافتد».

احساس کردم به بازپروری و خودسازی نیاز دارم

این بازیگر همزمان با اکران «امروز» در گفت‌وگویی درباره دوره دوساله عدم فعالیتش در سینما و حضور دوباره‌اش با فیلم‌های «میهمان داریم» و «امروز» گفت: آن وقفه خود خواسته بود و احساس کردم در شرایط بد سینما که همه به جان هم افتادند و سینما بیمار شده و مسئولین هم به سینما کم لطفی می‌کنند، دیدم در این مقطع کار کردن، زحمت بیهوده است. احساس کردم به بازپروری و خودسازی نیاز دارم و دلیل ندارد همیشه پشت سرهم کار کنم و بهتر است خودم را برای مقطع بهتری آماده‌تر کنم.

وی ادامه داد: تا اینکه بعد از دو سال کار نکردن، پیشنهاد آقای عسگرپور برای فیلم «میهمان داریم» که آن هم کار خاصی بود، مطرح شد که این بار خودم در پوشش یک آدم دفاع مقدس نبودم ولی مضمون کار دفاع مقدس بود و فرزندانم در این عرصه به شهادت رسیده بودند. محتوا را دوست داشتم و نقش هم برایم خاص بود و حس کردم گونه جدیدی برای کار کردن است.

پرویز پرستویی: «حاج کاظم آژانس» دیگر یقه نمی‌گیرد

دیدم نقشم به روح و روانم کمک می‌کند

پرستویی افزود: بعد هم پیشنهاد آقای میرکریمی برای «امروز» مطرح شد. وقتی «امروز» پیشنهاد شد دیدم چقدر این نقش به روح و روانم کمک می‌کند و موضوعی است که اگر بازی کنم رضایت بخش است و می‌تواند تائیر خوبی هم در بیننده داشته باشد.

وی درباره کار با رضا میرکریمی با بیان اینکه قبل از این فیلم در مستند «چمران» به عنوان گوینده نریشن همکاری داشته است، توضیح داد: فرصت همکاری در یک کار سینمایی را با هم نداشتیم. در این فیلم هم قرار نبود بازی کنم. در جریان جمع‌آوری کمک‌های زلزله با هم همکاری داشتیم و بعد به «چمران» رسیدیم که میرکریمی در تدارک ساخت «امروز» بود. دیدم سهیلا گلستانی را انتخاب کرده بود اما به مرد قصه نرسیده بود و سن آن کارکتر هنوز برایش قطعی نشده بود. در برخوردهایی که داشتیم پیگیر می‌شدم و خصوصیات آن را توضیح می‌داد.

برای اولین‌بار پیشنهاد بازی دادم

این بازیگر ادامه داد: به دلیل احترامی که برای آقای میرکریمی قائل هستم برای اولین‌بار در زندگی‌ام پیشنهاد دادم تست گریمی روی من زده شود تا شاید این دغدغه ذهنی‌اش برطرف شود. بعد از گفتن من، انگار گره‌ای در ذهن او باز شد و استقبال زیادی کرد و گفت که« در ذهنم چنین چیزی بود اما آنقدر در نقش‌های مختلف بازی کردی که ذهن تماشاگر آشناست، دوست دارم یک پرویز پرستویی دیگری باشد.»

وی با بیان اینکه علاقه زیادی به فیلم «امروز» دارد، اظهار کرد: دوستانه با هم تعامل کردیم و با تمام دل و جان سعی کردیم این کار را انجام دهیم که تجربه خیلی خوبی بود. همه گروه خوب بودند و کار با آرامش در کنار جوانان پیش رفت.یکی از حُسن‌های میرکریمی این بود که هنگام فیلمبرداری کار تدوین می‌شد و ما را دعوت می‌کرد، تصاویر مونتاژ شده را ببینیم.

الگوی نقش “یونس” خودم بودم

پرستویی که معمولا برای نقش‌هایش الگویی را در نظر می‌گیرد درباره الگویش در «امروز» گفت: اگر غلو نکرده باشم و نخواسته باشم خودشیفتگی کنم، الگوی این نقش خودم بودم. یک سال و نیم سکوت کرده بودم و به کوهستان دل زده بودم. بارها سعی کردم تعامل به وجود آورم اما نشد و ترجیح دادم راهی کوهستان شوم و سکوت کنم. خود کوهنوردها هم تعجب کرده بودند، مگر می‌شود هر روز یک نفر از پارکینگ توچال تا ایستگاه پنج برود و جمعه‌ها هم به قله برود و برگردد.

به جای تاکسی، پیاده در کوهستان می‌چرخیدم

این هنرمند که در فیلم «امروز» نقش یک راننده تاکسی را بازی می‌کند، خاطرنشان کرد: در مسیر کوهستان تمام مسائل را تجزیه و تحلیل می‌کردم و به کوه و جو می‌سپردم. در همین جریانات کار آقای عسگرپور پیشنهاد شد و قبول کردم و برای «امروز» هم دیدم چقدر این آدم برایم آشنا است. آدمی که نیازی به حرف زدن نمی‌بیند و عمل می‌کند. من مانند شخصیت فیلم «امروز» با تاکسی در شهر نمی‌گشتم اما پای پیاده در کوهستان می‌چرخیدم. مجنون نشده بودم بلکه احتیاج به خودسازی داشتم.

پرستویی ادامه داد: آدمی که در فیلم «امروز» بنام یونس درباره‌اش صحبت می‌شود روایت همان یونسی است که در دل نهنگ بوده و بعد که بیرون می‌آید تمام مدت سعی می‌کند، حرف نزند و بیشتر شنونده باشد. در روزگار امروزمان خیلی حرف می‌زنیم حرف‌هایی که خیلی‌هایش تاثیرگذار نیست. حرف‌هایی که فقط می‌خواهیم خودمان را بزرگ جلوه دهیم اتفاقا حرف یونس «امروز» همین است و در سکوت سعی می‌کند بیشتر نظاره‌گر باشد و بشنود. به همین خاطر قهرمان قصه «امروز» در سکوت سپری می‌کند و در سکوت کار می‌کند. تا آخر پای اعتقاداتش و زنی که به او پناه می‌آورد می‌ایستد، بدون آنکه شعار دهد و طلب چیزی داشته باشد یا بخواهد سوء استفاده کند. می‌بینیم حتی به خاطر این زن سیلی هم می‌خورد. یونس قهرمانی است بدون آنکه شعار دهد.

این بازیگر در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به استقبال مسئولین تاکسیرانی از فیلم «امروز» اظهار کرد: آنها گفتند چه تبلیغی برای راننده تاکسی شده است. اما آقای میرکریمی به قصد تبلیغ فیلم را نساخت و اگر چنین قصدی داشت حتی می‌توانست هزینه ساخت فیلم را از آنها بگیرد. در فیلم یک نمونه خیلی خاص از یک راننده تاکسی نشان ‌داده می‌شود. از آدمی حرف ‌زدیم که این آدم تاکسی‌ران است و در شهر می‌چرخد شهری که پر از مسائل و مشکلات است و از طریق این آدم با این چیزها آشنا می‌شویم که نمونه بارزش آن زن بی‌پناه است و ‌آن راننده چون می‌داند، چکار می‌کند تا پای جانش پای این آدم می‌ایستد.

پرویز پرستویی: «حاج کاظم آژانس» دیگر یقه نمی‌گیرد

مدام یکدیگر را قضاوت واهی می کنیم

وی با تشبیه جامعه فعلی وعرصه سینما به موضوع «امروز» گفت: گذشت نداریم و همدیگر را نمی‌بخشیم. نمی‌توانیم همزیستی کنیم و به هم نوعمان کمک کنیم. مدام یکدیگر را قضاوت واهی می‌کنیم.

پرستویی با اشاره به ماجراهایی که برای حل مشکل اعزام یک جانباز برایش پیش آمده بود ادامه داد: نمونه بارز این موضوع را در جریان «حاج کاظم» شاهد بودیم که چه اتفاقی افتاد و در نهایت آن جانباز را تهدید کردند، مصاحبه‌ات را پس بگیر چون پرستویی می‌خواهد کاندیدا شود!. این قضاوت یک مسئول این مملکت در مقابل جانبازی که 75 بار سابقه عمل داشت بود در حالیکه برای رضای خدا این کار را کردیم و می‌خواستیم یک انسان را نجات دهیم. قصه “یونس” ما هم زیاد بی‌ربط به این قضایا نیست. در زمانی که عادت کرده‌ایم بگوییم ربطی به ما ندارد از خودمان مراقبت می‌کنیم و برایمان اهمیتی ندارد در کنارمان چه اتفاقی می‌افتد.

شاید تماشاگر بخواهد مانند «آژانس شیشه‌ای» یقه کسی را بگیرم

بازیگر فیلم «امروز» با اشاره به مضمون فیلم افزود: شاید تماشاگر زیاد با اینگونه فیلم‌ها ارتباط برقرار نکند و دنبال عشق‌ها و جریانات مختلف باشد. اما این فیلم مثل خود زندگی و جریان زندگی است. شاید خیلی‌ها توقع داشته باشند من پرستویی بعد از سکوت‌هایم در فیلم، مانند «آژانس شیشه‌ای» در جایی یقه کسی را بگیرم، نه اینگونه نیست. یونس «امروز» قهرمانی است که در لاک خودش رفته و احساس می‌کند کاری به کسی نداشته باشد و بیشتر بشنود و ببیند. یا ممکن است تماشاگر از من توقع دیالوگ‌های زیادی داشته باشد اما این آدم به عنوان قهرمان قصه، دیالوگی برای گفتن ندارد.

پرستویی در ادامه درباره سهیلا گلاستانی به عنوان پارنتر مقابلش در فیلم، نقش زن را بسیار خاص دانست و به ایسنا گفت: بازی ایشان را در سریال «وضعیت سفید» دیده بودم و وقتی برای بازی در «میهمان داریم» پیشنهاد شد استقبال کردم و بازی هنرمندانه‌ای هم داشت. در «امروز» هم انتخاب اول بود و من بعد از ایشان انتخاب شدم. بعد از این فیلم هم در «بیداری برای سه روز» و بعد هم در دو فیلم همسرش کاوه سجادی حسینی همکاری داشتیم. همکاری‌هایی که اتفاقی بود و من آن را به فال نیک می‌گیرم و از آن خوشحال هستم.

بازی گلستانی مورد بی‌مهری قرار گرفت

این بازیگر با اعتقاد بر اینکه بازی گلستانی در «امروز» از چشم داوران جشنواره فیلم فجر دورماند اظهار کرد: برای خودم هیچ وقت طلب جایزه نداشتم و نخواهم داشت. تاریخ سینما نشان می‌دهد چند بار این اتفاق برای من افتاده است. دو سال یک بار کاندید بوده‌ام و به مراسم رفته‌ام و برای آدم‌ها دست زده‌ام و نگفته‌ام چون به من نمی‌دهید، شرکت نمی‌کنم. اما در«امروز» بازی گلستانی مورد بی‌مهری قرار گرفت و حتی کاندید هم نشد. برای «میهمان داریم» در نقش دو کاندید شد و اگر کمی انصاف به خرج دهیم، می‌بینیم که بازی اش در «امروز» نادیده گرفته شد.

وی افزود: هومن بهمنش فیلمبرداری خوبی در این کار داشت که آن هم دیده نشد. همچنین طراحی صحنه و کسی متوجه نشد آن بیمارستان کاملا دکور است. آنجا دانشگاه شهدای مکه بود و خانم گلزار از آنجا بیمارستان ساخت.

«امروز» قربانی میرکریمی شد

پرستویی که پس از سالها فیلمی از او به روی اکران رفته است با پیش بینی ارتباط مخاطب با این فیلم گفت: مگر اینکه دوستانی که بعضی اوقات نقد فروشی می‌کنند بخواهند به این کار ضربه بزنند. اگرچه در ایام جشنواره تهران نبودم ولی در دنیای مجازی پیگیر اتفاقات بودم و می‌دیدم متاسفانه انگار دست‌هایی در کار است که به این فیلم ضربه بزنند. به قول آقای میرکریمی، این فیلم قربانی خود میرکریمی شد. بحث‌های رانت خواری‌، کار با حوزه هنری و جریانات مختلف مطرح شد. به عنوان یک تماشاگر توقع داشتم برخوردهای بهتری شود که متاسفانه اینگونه نشد.

وی افزود: امیدوارم فیلم در اکران جواب بگیرد چون کار خیلی نو و دارای حرف جدیدی در سینماست که با شکل متفاوتی هم کار شده است. کاری است که با لذت تمام در آن حضور پیدا کردم و واقعا تجربه خیلی خوبی با رضا میرکریمی بود. همه بازیگران و عوامل دوست داشتنی بودند و امیدوارم زحماتی که کشیدند پاداش‌اش را در اکران بگیرند.

بخش دوم گفت و گوی ایسنا با پرویز پرستویی که پاسخگوی سولات دیگری غیر از فیلم «امروز» بوده است طی روزهای آینده منتشر خواهد شد.

«امروز» جدیدترین ساخته سینمایی رضا میرکریمی پس از «یه حبه قند» در گروه سینمایی «استقلال» روی پرده رفته است.

در خلاصه داستان این فیلم آمده است: «یونس راننده تاکسی کهنه‌کار در پایان یک روزِ کاری به زن جوانی کمک می‌کند تا به بیمارستان برسد. غافل از اینکه در بیمارستان اتفاقات زیادی در انتظارِ اوست….»

در «امروز»،علاوه بر پرویز پرستویی، ‌سهیلا گلستانی و شبنم مقدمی هم حضور دارند که مقدمی سیمرغ بلورین بهترین نقش مکمل زن را به دست آورد.

منبع:http://www.bartarinha.ir

پرویز پرستویی,امروز,میرکریمی


فرهنگ و هنر| یک مصاحبه خواندنی با «مارکز»

یک مصاحبه خواندنی با «مارکز»

مجله فان سی:

خبرگزاری ایسنا: این مصاحبه حاصل دو دیدار دوستانه «ریموند لزلی ویلیامز» با «گابریل گارسیا مارکز» است؛ ویلیامز اولین گفت‌وگوی خود را سال 1987 در خانه خالق «صد سال تنهایی»‌ انجام داد. او درباره این ملاقات نوشته است: در اولین دیداری که در ماه می به صورت گپی دوستانه صورت گرفت، مارکز چندین تصویر از کلمبیای قرن نوزدهم را به من نشان داد که توسط «چارلز سافری» و «ادوارد آندره» کشیده شده بودند. او از این طراحی‌ها برای نوشتن یکی از داستان‌هایش استفاده کرده بود.
ویلیامز بعدها برای انجام ادامه مصاحبه در ماه اکتبر همان سال راهی مکزیکوسیتی شد و گفت‌وگویش را با مارکز به اتمام رساند. در زیر صحبت‌های «گابو»ی فقید و ویلیامز، حول محور تاثیر هنرهای تجسمی بر شاهکارهای اسطوره رئالیسم جادویی را می‌خوانید.

ویلیامز: ‌آخرین باری که با هم صحبت کردیم، طراحی‌هایی را به من نشان دادید که از آن‌ها در برخی از نوشته‌هایتان استفاده کردید. تأثیر فراوان هنرهای تجسمی در کارهایتان برایم بسیار جالب است. همان‌طور که می‌دانید منتقدان اهمیت بسیاری برای متون ادبی و مدارک نوشتاری قائل‌اند، مخصوصا از زمانیکه اصطلاح «میان‌متنی» رواج یافته است. فکر می‌کنید با تأکید بر متن‌گرایی، چیزی را از دست می‌دهیم؟

مارکز: من از مدارک نوشتاری استفاده نمی‌کنم. معمولا به طرز دیوانه‌واری به دنبال یک مطلب می‌گردم و در پایان آن را بیرون می‌اندازم. بعد دوباره پیدایش می‌کنم، اما دیگر به نظرم جالب نمی‌آید. من نیاز دارم همه چیز در حد کمال باشد. مفهوم عشقِ «فلورنتینو آریزا» در «عشق سال‌های وبا» اوج کمال است.

یک مصاحبه خواندنی با «مارکز»

ویلیامز: کمی درباره‌ی هنرهای تجسمی و بافت قرن نوزدهمی در رمان «عشق سال‌های وبا» برایمان توضیح دهید.

مارکز: پرتره‌ها، عکس‌ها، آلبوم‌های خانوادگی و این‌ قبیل چیزها خیلی به من کمک کردند.

ویلیامز: منظورتان این است که شما حافظه تصویری دارید؟ و رویدادها را براساس آنچه می‌بینید به یاد می‌آورید؟

مارکز: مطمئن نیستم نامش را حافظه تصویری بگذارم. گاهی مثل این است که کمی حواسم پرت شده، انگار روی ابرها سیر می‌کنم. حداقل این چیزی است که دوستانم، مرسدس (همسرم) و بچه‌ها می‌گویند. چنین تصوری دارم، اما بعد جزییاتی را کشف می‌کنم که یک دنیا را برایم نمایان می‌کنند. این جزییات می‌توانند چیزی باشد که من در یک نقاشی دیده‌ام. شاید خروس جنگی درون این تابلو، راه‌حل نگارش یک رمان را به من ارائه کند. این تنها اتفاقی است که برایم رخ می‌دهد. کاملا منفعل هستم و این اتفاق برایم مثل یک صاعقه است.

ویلیامز: این جزییات آنچه هستند که شما مشاهده می‌کنید؟

مارکز: این‌ها چیزهایی هستند که من می‌بینم. همیشه و همیشه یک تصویر است، بدون استثنا … من هیچ‌گاه نت برنمی‌دارم. چیزهایی که برایم جذاب است را فراموش نمی‌کنم و آنچه به آن علاقه ندارم را سریع از یاد می‌برم. بنابراین من حافظه‌ای انتخابگر دارم که با آن احساس راحتی می‌کنم. وقتی در حال ویرایش کتابی هستم، در حاشیه‌اش مطالبی را یادداشت می‌کنم تا بعدا در رایانه اصلاح‌شان کنم. کامپیوتر برایم اهمیت زیادی دارد و به نظرم یکی از مهمترین اکتشافات جهان است. اگر 20 سال پیش به من یک رایانه می‌دادند، دو برابر کتاب‌هایی که تاکنون نوشته‌ام را به نگارش درمی‌آوردم. مثلا اگر در حال نوشتن یک نمایشنامه باشم، هر روز عصر کارم را پرینت می‌گیرم.

برگه‌ها را با خودم به تخت می‌بردم، آنها را می‌خوانم و اصلاحات و یادداشت‌های خود را در حاشیه‌اش می‌گنجانم. این فرصت ایجاد تغییرات در صفحات نهایی کتاب را به نویسنده می‌دهد. پیش از این، نویسنده آخرین خوانش را روی دستگاه تایپ انجام می‌داد و اولین خوانش مخاطب روی صفحات پرینت شده بود. فاصله بزرگی بین این دو خوانش وجود داشت. حالا من آخرین تصمیماتم را روی صفحه‌ی پرینت گرفته شده انجام می‌دهم، انگار خود کتاب باشد.

ویلیامز: چگونه «آنچه می‌بینید» در رمان‌هایتان نمود پیدا می‌کند؟

مارکز: زمانی که در حال نگارش «پاییز پدرسالار» بودم، به نقطه‌ای رسیدم که خیلی درگیرم کرد. یک ایده به‌خصوص در مورد قصه ابتدای داستان داشتم، اما نمی‌توانستم درش بیاورم. بعد به تصویری که درون کتاب آمده برخوردم و این عکس، شکل نگارش این رمان را تعیین کرد. من به این تصویر نیاز داشتم.

ویلیامز: آیا از نقاشی‌های سفرنامه‌های قرن نوزدهم در دو رمان «پاییز پدرسالار» و «عشق سال‌های وبا» ‌استفاده کردید؟

مارکز: این اتفاق نسبت به دیگر کتاب‌هایم، بیشتر در «پاییز پدرسالار» رخ داد. ایده‌ام را از تصاویر عجیبی که در آن طرح‌ها می‌دیدم، پیدا کردم. برای مثال تصاویر خروس‌های مرده‌ای که پس از کشته شدن آویزان شده‌اند. ایده من خلق یک جهان کامل در «پاییز پدرسالار» بود؛ با دنیایی که خیلی هم مستند نبود. برای نوشتن درباره زندگی روزمره باید خیلی مطالعه کرد. وقتی که نگارش این اثر را شروع کردم، به طور تصادفی به این نقاشی‌ها برخوردم. چیزی شبیه لاتاری بود، اما دقیقا اتفاقی بود که همیشه برایم رخ می‌دهد.

نمی‌دانم چرا، اما واقعیت این است که به محض اینکه کار روی یک موضوع را شروع می‌کنم، چیزهای مرتبط با آن همین‌طور به دستم می‌رسند. شاید این چیزها همیشه اطرافم بوده‌اند اما من متوجه آنها نبوده‌ام.

ویلیامز: آیا نقاشی‌ها زندگی روزمره را بهتر نشان می‌دادند؟ بهتر از متن؟

مارکز: بهتر از متن. متون نوشتاری شامل تعداد زیادی کاغذ و برگه است. طراحی‌ها مثل یادداشت‌هایی هستند برای خلق مناظر.

یک مصاحبه خواندنی با «مارکز»

ویلیامز: بیایید کمی هنرهای تجسمی را کنار بگذاریم و درباره تصاویر بصری حاصل از تجربیات شخصی صحبت کنیم. در مورد تصاویر رودخانه مگدالنا در «عشق سال‌های وبا» چه دارید برایمان بگویید؟ آن تصاویر الهام گرفته از طراحی‌ها بودند؟

مارکز: نه همه‌ی آن‌ها. در برهه‌های مختلف زندگی، تجربیات مهمی با آن رودخانه دارم و هر تجربه تصویری متفاوت را برجسته می‌کرد که بعدها به یادم می‌آمد. اولین‌بار 8 یا 9 ساله بودم که از طریق این رودخانه سفر کردم. وقتی پدربزرگم را از دست دادم، برای اولین‌بار “آراکاتاکا” را ترک کردم و به شهر ماگانگو رفتم. به همراه پدرم با قایق به ماگانگو رفتم، شهری که پدرم در آن متولد شده بود… سفر طولانی بود. مثل رمان، قایق با سوختی از چوب حرکت می‌کرد.

خدمه باید چوب‌ها را روی عرشه می‌بردند. آن‌ها مجبور شدند تمام درختان را قطع کنند. برعکس الان، آن موقع می‌شد تمساح‌ها را در رودخانه دید. دیدن تمساح‌ها در حاشیه رودخانه با دهانی که برای گرفتن پروانه یا کار دیگر بازمانده بود، سرگرمی بزرگی برایمان بود. گاوهای دریایی هم آن‌جا بودند. آن گاوهای دریایی در رمان‌های «پاییز پدرسالار» و «عشق سال‌های وبا» هم هستند. وقتی سال 1943 دوباره به آن‌جا رفتم، رودخانه تغییر کرده بود. قایق‌ها دیگر با سوخت چوب کار نمی‌کردند، نقتی شده بودند. رودخانه هم دیگر آن‌طور که من دیده بودم، نبود.

ویلیامز: در «عشق سال‌های وبا» با رودخانه چه کردید؟

مارکز: در «عشق سال‌های وبا» دو سفر در رودخانه شکل گرفت. اولین آن‌ها وقتی بود که «فلورنتینو آریزا»ی تلگرافچی «ویلا دو لیوا» را ترک می‌کند. این سفر را به دلیل تکنیکی، یعنی جلوگیری از توصیف دوباره رودخانه در سفر دوم آوردم. سرانجام به این نتیجه رسیدم که رودخانه را در ابتدای داستان و از دید شخصیت مرد توصیف کنم. نمی‌خواستم ذهن خواننده را با توصیف زیاد رودخانه منحرف کنم.

ویلیامز: با توجه به داستان‌تان، نظرتان درباره ارتباط رودخانه واقعی با آنچه شما در نقاشی‌های قرن نوزدهم دیدید، چیست؟

مارکز: در آن دوران من کاملا با رودخانه آشنا بودم. از سوی دیگر، نقاشی‌ها به من کمک کردند بفهمم هنرمندان قرن نوزدهم تا چه حد همه چیز را به سمت بهتر یا بدتر شدن ایده‌آلیزه می‌کنند. در این طراحی‌ها، پرندگان شگفت‌انگیزی دیده می‌شوند که در واقعیت وجود ندارند.

ویلیامز: آیتم‌های بسیاری از زندگی روزمره‌ی آن دوران در «عشق سال‌های وبا» آورده شده که در کنار کمال‌گرایی نقاشی‌ها قرار داده شده است. به نظر می‌رسد این عناصر درک روشنی از آنچه در آن زمان مُد بوده را ارائه می‌دهند.

مارکز: من در مورد ویژگی‌های زندگی روزمره قرن نوزدهم خیلی مطالعه کردم. اما باید حواستان باشد در دام من نیفتید، چون زیاد به زمان و مکان واقعی اعتنا نمی‌کنم.

ویلیامز: منظورتان روایت غیرخطی (Anachronism) است؟

مارکز: بله، چون من با وسواس تاریخی نمی‌نویسم. برای مثال هر کسی می‌فهمد «ویکتور هوگو» و «اسکار وایلد» نمی‌توانستند در یک زمان در پاریس باشند. مسئله‌ این نیست که این‌ها تصادفی یا روایت‌های غیرخطی هستند، بلکه موضوع این است که من تمایلی به تغییر جزییات ندارم… این رمان یک بازسازی تاریخی نیست، بلکه دربردارنده المان‌های تاریخی است که شاعرانه به کار برده شده‌اند. تمام نویسندگان این کار را می‌کنند.

ویلیامز: رابطه‌تان با دنیای بیرون در زمان نگارش «عشق سال‌های وبا» در سال 1984 را چگونه توصیف می‌کنید؟

مارکز: ارتباط خیلی سرگرم‌کننده‌ای بود. در ابتدا باید بگویم آن دوره در شهر “کارتاخنا” بهترین سال‌ عمرم بود‌، پخته‌ترین سال. پخته از این لحاظ که ثبات کامل احساسی را تجربه می‌کردم. سال‌های زیادی تنها یک ایده‌ی گنگ از روش زندگی مورد علاقه‌ام در ذهن داشتم، اما در آن سال بود که یاد گرفتم چگونه زندگی کنم. وقتی در کارتاخنا سکونت داشتم‌، صبح‌ها می‌نوشتم و عصرها به دنبال مکان‌های مناسب می‌گشتم. چون من دو شهر داشتم: یکی در واقعیت و دیگری در رمان. شهر داستانی نمی‌توانست مثل نمونه واقعی باشد، زیرا یک نویسنده عملا نمی‌تواند یک شهر را کپی کند.

تا به حال دقت کرده‌اید که «فلوبرت» با فواصل مکانی در پاریس چه می‌کرد؟ نویسندگان فرانسوی شخصیت‌هایشان را وادار به طی مسیری می‌کنند که در واقعیت ممکن نیست. این «شاعرانگی مکان» است. البته نویسنده گاهی می‌تواند یک سفر کاملا بی‌فایده را حذف کند‌، همان کاری که من با کارتاخنا کردم. نه تنها این بود‌، بلکه من وقتی به چیزی در شهری دیگر نیاز داشتم‌، مکان را به کارتاخنا تغییر می‌دادم.

یک مصاحبه خواندنی با «مارکز»

ویلیامز: ما بیشتر وقت‌مان را به صحبت درباره هنرهای تجسمی، شاعرانگی مکان و این قبیل مباحث گذراندیم. پیش از کنار گذاشتن «عشق سال‌های وبا»، یک سوال دیگر دارم: چرا یک عاشقانه‌ی قرن نوزدهمی؟

مارکز: در واقع این داستان عاشقانه‌ی والدین من است. من از پدر و مادرم درباره این داستان شنیدم‌، به همین دلیل است که جریان در دوران جوانی آن‌ها اتفاق می‌افتد. با این حال من داستان را به عقب‌تر هم برگرداندم. پدرم تلگرافچی بود‌، ویلن می‌نواخت و شعر می‌سرود. در «عشق سال‌های وبا» من زمانی را توصیف کردم که رمان تمام می‌شود. در نتیجه تلاش کردم آن‌قدر به عقب بازگردم که وقتی رمان خاتمه می‌یابد، این زوج 80 ساله باشند. خواست من نبود که داستان را در اواخر قرن نوزدهم روایت کنم، بلکه هدفم به پایان رساندن کار آن‌ها در سفری روی رودخانه‌ی مگدالنا بود. باید زمانی می‌بود که هواپیما پایان‌بخش داستان نباشد.

ویلیامز: به عنوان سوال آخر می‌خواهم به مساله‌ای کلی‌تر بپردازم. یادم می‌آید همیشه درباره‌ی «گارسیا مارکز»ی می‌خواندم که با دیده‌ی تردید به منتقدان ادبی و پژوهشگران آکادمیک نگاه می‌کرد. سن یا عوامل دیگر دیدگاه‌تان را تغییر نداده است؟ آیا به گفته‌های منتقدان علاقه‌مندتر نشده‌اید؟

مارکز: تغییر مهمی در من رخ داده و آن این است که دیگر به هیچ عنوان نقدها را نمی‌خوانم! نمی‌خوانم چون این مطالب را خیلی دور می‌بینم. شکی نیست که دیدگاه‌ نویسندگان نسبت به کتابشان بسیار متفاوت از نظر منتقدان و خوانندگان است. از سوی دیگر‌، من خیلی خوش‌شانس بودم که خوانندگانی داشتم که به من اطمینان می‌دادند. مثلا کتاب‌هایی چون «گزارش یک مرگ از پیش تعیین‌شده» و «عشق سال‌های وبا» به من احساس امنیت دادند.

خوانندگان نه به تو می‌گویند و نه می‌دانند که چرا کتاب‌های تو را دوست دارند. اما شما حس می‌کنید که آن‌ها واقعا چنین حسی دارند. البته افرادی هم هستند که آثار مرا دوست ندارند‌، اما در کل خوانندگان من بسیار مشتاقند و کتاب‌های من در ابعاد گسترده فروش دارند. این مساله خیلی مرا خوشحال می‌کند، چون می‌فهمم رمان‌هایم را عموم مردم می‌خوانند‌، تعمیرکاران آسانسور‌، پرستاران‌، پزشکان و روسای‌جمهور آثار مرا می‌خوانند. این مساله امنیت فوق‌العاده‌ای به من می‌بخشد‌، در حالی که منتقدان همیشه جرقه‌ی ناامنی را برای نویسندگان روشن می‌کنند. حتی جدی‌ترین منتقدان هم برخلاف تصور شما جرقه این فکر را در ذهن‌تان روشن می‌کنند که نکند اشتباهی مرتکب شده‌اید. در کنار این، من خیلی آن‌ها را درک نمی‌کنم و نمی‌دانم چه می‌گویند و چگونه فکر می‌کنند.

حقیقت این است که آنچه واقعا به آن علاقه‌مندم،‌ داستانگویی است. همه چیز از درون می‌آید و یا از نیمه‌ خودآگاهم و یا نتیجه‌ی طبیعی موقعیتی ایدئولوژیکی است. همچنین ممکن است در اثر تجربه‌ی خاصی که تحلیل‌اش کرده‌ام باشد‌، تجربه‌ای که سعی می‌کنم به صورت بکر از آن استفاده کنم. فکر می‌کنم در نویسندگی خیلی ساده و معصومانه عمل می‌کنم؛ اگر کسی به طور جدی از دیدگاهی سیاسی کتاب‌های مرا بخواند، تعجب نمی‌کنم اگر کشف کند که داستان‌هایم کاملا با آنچه راجع به سیاست می‌گویم متفاوت هستند.

منبع:http://www.bartarinha.ir

مارکز,مصاحبه


فرهنگ و هنر| جادوگرهای سینما را می شناسید؟

جادوگرهای سینما را می شناسید؟

مجله فان سی:

مجله دانستنیها: ساحره ها و جادوگران شخصیت های مرموز، ترسناک و پیچیده ای هستند که می توانند کارهای نشدنی را در دنیای فانتزی به کارهای شدنی مبدل کنند. آنها می توانند با فوتشان آتش درست کنند یا از فرسنگ ها دورتر کنترل یک انسان را برعهده بگیرند. ما هم به بهانه اکران فیلم Maleficent (که نسخه جدیدی از داستان زیبای خفته را به سینماها آورده است) سراغ بهترین های این عرصه رفتیم تا با آنها بیشتر آشنا شوید.

گندالف

سلحشور عصا به دست

امروزه گندالف تعریف کننده کلمه جادوگر در ذهن مردم است و برای تصور یک جادوگر، مشخصات ظاهری او یعنی کلاه قیفی لبه دار و بزرگش، عصای گره دار جادویی اش و لباس یکسره و بلند به همراه ریش و موی بلند و سفیدش به ذهن مردم متبادر می شود. او همچنین معروف ترین سلحشور جادوگر است.

گندالف از دنیای آردا (جهان داستان های تالکین) نیز قدیمی تر است. در دوران وسم، والار (چیزی شبیه به فرشتگان موکل یا اعظم) پنج مایار (مایار – به صورت جمع – ارواح مقدس و بزرگند اما مادون والار و در خدمت آنها) را در پوشش پیرمردانی به سرزمین میانه گسیل کردند و آنها را منع کردند که از قدرت شان استفاده کنند و بر الف ها و آدمیان آزاد سرزمین میانه چیره شوند.

مایاری که توسط والار با چهره پیرمردان به سرزمین میانه فرستاده شدند، معروف به ایستاری یا جادوگر شدند. ماموریت آنها کمک به مردان آزاد سرزمین میانه برای مقابله با سائرون بود. گندالف آخرین نفر بود که به بندرگاه های خاکستری در شمال غربی سرزمین میانه وارد شد. طی دو هزار سال در سرزمین میانه، گندالف برای عشق به سرزمین و مردمش و هابیت ها آمده بود.

مشهورترین جادوگران سینمایی

گندالف بی وقفه علیه نقشه های سائرون که برای تسلط بر سرزمین میانه بود تلاش می کرد. او در جریان یکسری اتفاق ها قرار گرفت که سرانجام موجب نابودی فرمانروای تاریکی شد. دو تن از جادوگران وظیفه شان را انجام دادند و دیگر از آنها خبری نشد. از بین آنها که باقی ماندند، گندالف خردمند بود. سارومان دانا بود و قدرت راداگاست قهوه ای روی طبیعت معطوف بود. سارومان رئیس شورای خردمندان بود، در حالی که گندالف از او خردمندتر بود و مایای بزرگتری محسوب می شد.

زمانی که او در سرزمین جاودانه زندگی می کرد، معروف به اولورین بود و در میان انسان ها به گندالف معروف شد. الف ها او را میتراندیر می خواندند، یعنی زائر خاکستری، چرا که یکسره در سرزمین میانه از جایی به جای دیگر می رفت تا به آنها مشاوره و راهنمایی کند.

او با اتکا بر خردش می توانست حوادث ناگوار را پیش بینی کند و به اطلاع کسانی که ممکن بود دچارش شوند برساند. از آنجا که این اخبار ناخوشایندند، گاهی او را منادی اخبار بد یا کلاغ سیاه می خواندند که واقعا بی انصافی است.

گندالف را می توان با خیلی از القاب نامید اما شایسته تر از همه این است که او را شطرنج بازی نامید که مهره هایش را به خوبی در برابر رقیب اش سائرون می چیند و حرکت می دهد تا در نهایت به پیروزی اش ختم می شود. او قوی ترین عضو یاران حلقه است، کسی که در برابر بالروگ مور با تمام قامت می ایستد و فریاد می زند: «نمی توانی بگذری.»

او ده روز تمام پس از سقوط اش در خزد دوم با بالروگ مبارزه کرد تا آنکه بالروگ را شکست داد و پیکر خودش نیز در هم شکست اما بار دیگر در شمایلی سفید به سرزمین میانه بازگشت و از این رو نقشی مسیحایی ایفا کرد.

خودش می گوید که «من خطرناکم، بسیار خطرناکتر از هر آن کس که ممکن است با او رو در رو شوید مگر آنکه مستقیما در برابر گام های شخص ارباب تاریکی افکنده شوید.» و منظورش نه سائرون، بلکه شخص ملکور ارباب در تبعید اوست که از والار است و بسیار قدرتمندتر از ایستاری.

آلوس دامبلدور

پیرمرد دوست داشتنی

«آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور» شخصیتی تخیلی از سری داستان های هری پاتر به قلم جی.کی. رولینگ و رئیس مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز است که نقش بسیار پررنگی در این سری از کتاب ها دارد.

در کتاب های هری پاتر همواره از او به عنوان بهترین جادوگر دنیا یاد می شود که نقش پدر معنوی هری را بازی می کند و او را در مشکلات پشتیبانی می کند. دامبلدور پدیدآورنده محفل ققنوس است.

دامبلدور ساکن دره گودریک بوده که محل زندگی گودریک گریفندور، یکی از چهار بنیانگذار مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بود. در زمان کودکی، پدرش به دلیل حمله وحشیانه به سه مشنگ جوان دستگیر و محکوم به حبس ابد در آزکابان شد.

مشهورترین جادوگران سینمایی

در یازده سالگی وارد مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز شد که در اوایل به دلیل سوء شهرت پدرش دردسرهای زیادی را به جان خرید ولی پس از چند ماه شهرت خود او از سوء شهرت پدرش پیشی گرفت. او بهترین دانش آموزی بود که مدرسه هاگوارتز به خودش دیده بود به طوری که زمانی که به هجدهمین سالگرد تولدش نزدیک می شد در هاله ای از افتخار و سربلندی هاگوارتز را ترک گفت.

دامبلدور با گریندل والد، سیاه ترین جادوگر جهان در آن زمان به مبارزه تن به تن پرداخت و توانست او را دستگیر کند. این کار بسیار مهم بود زیرا در تمام اعصار تا آن زمان جادوگری مثل گریندل والد ظهور نکرده بود. پس از آن دامبلدور به شهرت زیادی رسید و استاد درس تغییر شکل هاگوارتز شد.

دامبلدور چند سال بعد به مقام مدیریت هاگوارتز رسید. به دلیل مهارت های فوق العاده او، سه بار به او مقام وزارت سحر و جادو پیشنهاد شد اما نپذیرفت. پس از اینکه تام ریدل یکی از شاگردان دامبلدور در هاگوارتز نام لرد ولدمورت را برای خود انتخاب کرد و با همراهی مرگ خوارانش به استفاده از جادوی سیاه پرداخت و به سیاه ترین جادوگر هزاره اخیر بدل شد، هاگوارتز از معدود جاهای امن باقی مانده بود و دامبلدور تنها کسی بود که ولدمورت از او می ترسید.

پس از سقوط ولدمورت، دامبلدور هری پاتر را جلوی خانه دورسلی ها (خاله و شوهرخاله هری) گذاشت. یازده سال بعد که هری پاتر به هاگوارتز آمد، دامبلدور هنوز مدیر هاگوارتز بود.در هری پاتر و یادگاران مرگ، نکات مهمی درباره دوران کودکی دامبلدور و نیز مرگ او روشن می شود. اسنیپ زمان مرگ، خاطراتش را به هری منتقل می کند و او می فهمد که مرگ دامبلدور عمدی و در اصل نقشه خود دامبلدور بوده است.

افتخارات زمان تحصیل

– سرپرست دانش آموزان
– دانش آموز ارشد
– برنده جایزه بارنابس فینکلی برای طلسم اندازی استثنایی
– نماینده جوانان بریتانیایی در وینزنگاموت
– برنده مدال طلای مقاله ابتکارآمیز همایش بین المللی کیمیاگری در قاهره

سارومان

یاور نیروی تاریکی

رهبر جادوگران و شورای سفید، سارمان سفید، دانا و ماهر در صناعت اما مغرور و متکبر. او در برج آیزنگار در اورتانک ساکن بود. او زمانی دشمن درجه یک سائرون محسوب می شد اما رفته رفته بر قدرت او غبطه خورد و به جستجوی حلقه یگانه برآمد. او از طریق وسوسه های پلان تیر اورتانک به خدمت سائرون درآمد اما نهایتا قصد داشت به او خیانت کند و حلقه را برای خود تصاحب کند، نیتی که سائرون از آن به خوبی آگاه بود.

او لشگری از اورک ها و یوروک های جنگلی که ابداع خودش در تغییر نسل اورک ها بودند، ایجاد کرد و از طریق گریمای مارزبان سعی داشت با مشاوره های اشتباه، روهان را ضعیف و تسخیر کند.

سارومان جادوگر بود ولی جادو قدرت اولش نبود. او بسیار با جذبه بود و صدایی جادویی داشت که می توانست هر کسی را به انجام خواسته هایش متقاعد کند تا حدی که وقتی یک ارتش کامل را پشت دروازه برج اش بیاوری و محاطره اش کنی نیز می تواند تو را به شک بیندازد که آدم قابلی باشی.

مشهورترین جادوگران سینمایی

گندالف سفید می گوید او کسی است که سارومان باید می بود. سارمان قصد داشت یک تنه سرزمین میانه را وارد دوران انقلاب صنعتی کند. او انبارهای برج اش را پر از چرخ دنده، چرخ و آتش افکن کرده بود. او حتی پیش از حرکت شان به سرزمین میانه نیز بر گندالف و قدرتش رشک می برد و چپق کشیدن او را مسخره می کرد اما در جستجوی انبارهایش معلوم شد که او نیز به کشیدن چپق علاقه داشته و مری و پیپین برگ های علف لانگ باتم را در انبارهایش پیدا کردند.

بعد از نابودی حلقه یگانه و خرد شدن چوبدستی سارومان توسط گندالف، او از برج آیزنگارد فرار کرد. در مسیر بازگشت یاران حلقه به سمت دهکده هابیت ها، سارومان را در راه دیدند. گندالف به او فرصتی برای بازگشت داد اما سارومان قبول نکرد و در نهایت به دست گریمای مارزبان کشته شد.

قدرت ها

– دانش هنر عمیق: یا آنگونه که در سرزمین میانه به جادو معروف بود، یکی از علاقمندی های اصلی سارومان بود، به ویژه بخشی که به قدرت، مثل حلقه های قدرت و قدرت پلانتیری مربوط می شد.

– تاریخ: او دانش عظیمی از فرهنگ پادشاهی های بزرگی همچون نومه نور، گاندور و موریا داشت.

– سخنوری: صدا و قدرت سخنرانی اش بسیار قوی بود، بسیار قوی تر از فصاحت و بلاغت صرف. وقتی او این قدرت را روی شخصی یا گروهی متمرکز می کرد، قلب های آنها را به سوی خود می کشید و بذر ترس و دروغ هایش را در دل های آنها می پاشید.

– صناعت: قدرت های دیگری جدای از جادوگری نیز داشت همچون علم ماشین آلات و دانش شیمی، طراحی ماشین آلات و استحکاماتش در آیزنگارد و شایر احتمالا تقلیدی بود از کارهای سائرون.

– زیست شناسی: دانش او تا علم زیست شناسی نیز گسترده می شد. او نژاد انسان و اورک ها را با هم تلفیق کرد و نژاد یوروک هایی را ایجاد کرد که ترسی از نور آفتاب نداشتند.

ملکه

سایه یک شک

ملکه قطب منفی در داستان سفیدبرفی است که برادران گریم زحمت ثبت آن را کشیده اند. البته داستانی مشابه این در فرهنگ های دیگر هم وجود دارد اما به هر حال در همه آنها ملکه موجود بدذاتی است که به طرز بیمارگونه ای می خواهد زیباترین زن آن سرزمین باشد، به همین دلیل وقتی می بیند سفیدبرفی از او زیباتر است، کینه او را به دل می گیرد و می خواهد هر جور که شده او را بکشد.

در فرهنگ عامه کشورهای اروپایی ملکه کسی است که سال های سال مظلوم واقع شده و تمام توجهات همیشه معطوف به سفیدبرفی بوده است. در نسخه اصلی این داستان، ملکه به طرز بدی کشته می شود که البته در نسخه های ساخته شده به تناسب با حال و هوای آن، این کشته شدن فرق می کند.

در نسخه های جدیدی که از این داستان ساخته اند، ملکه به ضد قهرمان تبدیل شده و کارهایش به خاطر عقده هایی است که در او جمع شده است. با توجه به اینکه در تمام داستان های فولکلور کودکان درسی نهفته است؛ درس این داستان در مورد خودشیفتگی و حسادت است که عاقبت چندان خوشی ندارد و طبق معمول خیر بر شر پیروز می شود.

مشهورترین جادوگران سینمایی

در تمام نسخه های داستان سفیدبرفی این نکته مشترک است که قدرت ملکه از زیبایی خیره کننده اش می آید. او خودش می داند تا زمانی که زیباترین است، می تواند ملکه باقی بماند و وقتی زیبایی نداشته باشد؛ دیگر قدرتی هم ندارد.

از لحاظ جذابیت داستانی، شخصیت ملکه بسیار جالب تر از سفیدبرفی است. او کسی است که برای کارهای خود انگیزه دارد، هدف دارد، معلوم نیست قدرت های جادوگری اش را چطور به دست آورده و بسیار مرموز تشریف دارد اما نکته جالب در این داستان فرمانروایی یک زن بر سرزمین است؛ آن هم در زمانی که تمام این کارها کاملا مردسالارانه بوده است.

سفیدبرفی فقط یک مثبت به تمام عیار است و همانطور که واضح و مبرهن است؛ در داستان ها، شخصیت های مثبت بسیار خسته کننده اند. نکته جالبی که در داستان اصلی وجود دارد این است که ملکه مادر سفید برفی بوده است اما برادران گریم که نمی خواستند وجهه مادران را خراب کنند، خودشان داستان را عوض کردند و او را به نامادری تغییر دادند. همین کار سرآغاز داستان های زیادی شد که در آن نامادری شیطان خالص و فرزندش فرشته ای پاک است که در چنگال نامادری اش گرفتار شده است.

جادوگر بلر

افسانه نفرین شده

«جادوگر بلر» فیلم مستقل آمریکایی است که با بودجه ناچیز یک میلیون دلاری ساخته شد و توانست نزدیک 250 میلیون دلار فروش داشته باشد. داستان این فیلم که به تصور خیلی ها و به اشتباه واقعی به نظر می رسید، در سال 1994 میلادی رخ می دهد زمانی که سه مستندساز جوان به نام های هیتر دوناهو، جاشوا لئونارد و مایکل ویلیامز تصمیم به تهیه فیلمی مستند درباره «افسانه جادوگر بلر» می گیرند – شخصیتی اسطوره ای در قرن هجدهم که بعد از جنگ بلک هیلز در مریلند زندگی می کرد و قتل های وحشیانه زیادی را به او نسبت می دهند – و برای همیشه مفقود می شوند.

افسانه ها از راهبی به نام راستین پار حکایت دارد که در دهه 1940 هفت نفر از دانش آموزانش را به طرزی وحشیانه به قتل رسانده. او هر روز دو نفر از دانش آموزان را به خانه ای متروکه می برد. یک نفر به سوی دیوار اتاق می ایستاد و حق نداشت روی برگرداند و در این اثنا دانش آموز دیگر به سختی شکنجه و در نهایت کشته می شد. وقتی دانش آموز اول کشته شد، دانش آموز بعدی رو به دیوار نیز شکنجه و کشته می شد.

«پار» دستگیر می شود ولی در جواب بازجویی ها می گوید فردی به نام «جادوگر بلر» او را مجبور به این کار کرده و گفته باید کسانی را که بیش از همه به او نزدیک هستند به قتل برساند وگرنه خودش به قتل خواهد رسید. با اینحال پس از اتمام دادگاه، پار به دار آویخته می شود.

مشهورترین جادوگران سینمایی

سه مستندساز کذایی تصمیم می گیرند فیلمی مستند از این واقعه بسازند. آنها به سمت خانه متروکه حرکت می کنند ولی راه خود را گم می کنند. جاشوا خیلی زود گم می شود و از آن به بعد، دو بازمانده که حتی به درستی اطلاع ندارند چه اتفاقی برای جاشوا افتاده است، درگیر اتفاقات وحشتناکی می شوند.

سرانجام وقتی به خانه متروکه می رسند، صدای جیغ های جاشوا را می شنوند که از اتاق بالا می آید؛ اتاقی که پار، بچه ها را در آن به قتل می رسانده است. لئونارد بالا می رود ولی هیتر پایین منتظر می ماند. وقتی صدایی از لئونارد نمی شنود، دوربین به دست بالا می رود و وارد اتاق می شود. لئونارد آنجاست، زنده؛ ولی رو به دیوار ایستاده است! این آخرین صحنه ای است که قبل از اینکه فردی از پشت سر به هیتر ضربه بزند، در دوربین او ثبت می شود. محبوب ترین گمانه زنی برای پایان فیلم این است که همان اتفاقی که برای پار افتاده، برای جاشوا هم افتاده است.

ملفیسنت

شیطان صفت

بعد از گذشت نیم قرن از اکران «زیبای خفته»، فیلم سینمایی «شیطان صفت» (Maleficent) این بار این داستان کلاسیک را از زاویه ای تازه بازگو می کند. در این فیلم به جای اینکه شخصیت اصلی شاهزاده به خواب رفته باشد، ما روایت جادوگری که سال ها قبل در یک انیمیشن کودکانه، قصد کشتن شاهزاده خانم خوب قصه را کرده بود دنبال می کنیم. پیش از هر چیز، خوب است بدانید این شخصیت منفی در اصل داستان پریان، خود هیچ اسمی نداشته و در واقع این شرکت دیزنی بود که سال ها پیش هنگام ساخت زیبای خفته، نامی به جادوگر اختصاص داد و از آن زمان به بعد بود که پری کینه توز داستان فلکلور، به جادوگری پوست سبز با قدرت تبدیل شدن به اژدها بدل شد.

مشهورترین جادوگران سینمایی

فیلم ملفیسنت یا همان «شیطان صفت» تغییرات مهمی در این داستان کهن پریان ایجاد می کند. از همه آنها مهمتر هم این است که توجیهی بر اعمال جادوگر داستان پیدا شده. فیلم نشان می دهد که اعمال نفرت انگیز جادوگر فیلم ناشی از کینه توزی و شرارت ذاتی او نیست و دلیلی برای آنها وجود دارد و هیچ خشمی به اندازه خشم ناشی از تحقیر یک زن، مهیب نیست.

همچنین داستان رابطه ای مادرخواندگی بین شخصیت های اصلی تعریف می کند که به تمامی مسیر داستان را تغییر داده است. روایتی که هیچ نمونه ای در داستان های پریان برای آن نمی توان یافت. حال باید چند سالی صبر کرد و دید آیا این روایت جدید می تواند مانند انیمیشن کودکانه دیزنی، به یک «کلاسیک» ماندگار تبدیل شود یا اینکه صرفا تبی زودگذر است که پس از مدتی جز تصویری محو از آن در اذهان نخواهد ماند.

مرلین

شاه پرور

مرلین مشهورترین جادوگر در اساطیر انگلیس است. او از مدبرترین و خردمندترین جادوگران تمام اعصار محسوب و گفته می شود مشاور وور تیگرن، اوثر و آرتور بوده است که همگی شاهان انگلستان بوده اند.

مرلین فرزند یک اهریمن و یک بانوی پاکدامن است که نام پدربزرگ مادری اش را بر او می گذارند. او هنگام تولد، درشت و پرمو است و با اینکه سر به هوا و بازیگوش است، برخلاف میل پدر اهریمنش به سمت پلیدی کشیده نمی شود.

اولین بار جفری از مان موث داستان های شفاهی مربوط به این شخصیت را مکتوب کرد. به احتمال زیاد مرلین مبتنی بر شخصیتی واقعی بوده اما مرلین امروزی حاصل مبالغه های بیش از اندازه از مرلین اصلی است.

مشهورترین جادوگران سینمایی

در این میان افسانه و تاریخ چنان در هم تنیده اند که از هم قابل تشخیص نیستند. به عنوان مثال عده ای معتقدند سنگ های بزرگ استون هنچ را مرلین با آن ترتیب در آن مکان چیده است. مرلین بیش از هر چیز به ناجی جادوگران معروف بود و عده ای بر این باورند که او به قصد حفظ همنوعان خویش از عمر جاودانه برخوردار است.

در داستان ها آمده که مرلین چوبدستی بلند و قهوه ای داشته که بر سر آن گوهری به رنگ آبی قرار داشته است. هنگام راه رفتن همواره زمین را می نگریسته و بعد از اینکه به سن قانونی رسید، به مدرسه جادوگری رفت و به علت هوش سرشاری که داشت به سرعت پیشرفت کرد و به درجه استادی رسید.

مرلین بیش از هر چیز دیگر به این دلیل مشهور است که معلم شاه آرتور بوده است. او آرتور را در دوران نوزادی مخفی کرد و بعدها به او کمک کرد شاه انگلستان شود. مرلین در میانسالی به خدمت اوثر پندارگون، پدر آرتور درآمد. مرلین برای اوثر دژ شگفت انگیزی طراحی کرد و میز گرد مشهور را در مرکز آن قرار داد که صد و پنجاه شهسوار می توانستند همزمان دور این میز بنشینند.

آنطور که در افسانه ها آمده است، آرتور به زنی به نام نیموئه علاقمند بود و در نهایت او باعث مرگ آرتور شد. نیموئه که بیشتر به نام بانوی دریاچه معروف است، در 12 سالگی برای نخستین بار مرلین را دیده بود و در ازای عشق مرلین از او خواست که تمام دانش جادوگری خود را به او بیاموزد.

مرلین همچنین با قدرت خود برای او خانه ای روی دریاچه ساخت که به چشم انسان های فانی نادیدنی بود. در نهایت بانوی دریاچه با سوءاستفاده از عشق مرلین از او خواست برج جادویی بسازد که مرلین نمی توانست از آن خارج شود اما نیموئه به میل خود به آنجا می آمد و از آن خارج می شد.

جادوگر شهر اُز

مرد عوضی

«اسکار زرتشت فادریک آیزاک نورمن هنکل امانوئل آمبرویزدیگز» یا به عبارتی اُز بزرگ و قدرتمند یا همان جادوگر اُز؛ یکی از شخصیت های سرزمین خیالی اُز است که به دست نویسنده آمریکایی فرانک ال بانوم خلق شد.

در روزگار گذشته چهار ساحره بدجنس شمال، جنوب، شرق و غرب با هم متحد می شوند و پس از اینکه پاسنوریا، آخرین شاه اُز توسط مومبی، ساحره بدجنس شمال از تخت به زیر کشیده می شود؛ اُز به چهار قسمت تقسیم می شود و بر هر بخش یکی از ساحره ها فرمان می راند.

دوروتی، قهرمان داستان دختر کوچکی است که همراه سگش توتو در کشتزاری در کانزاس زندگی می کند. روزی گردبادی می آید و دوروتی، سگ و خانه اش را با خود به آسمان می برد و در سرزمین اُز پایین می آورد.

مشهورترین جادوگران سینمایی

وقتی که خانه دوروتی بر سرزمین اُز فرود می آید، ساحره بدجنس شرق زیر خانه له می شود و لوکاستا که از راه رسیده، پیشانی دوروتی را می بوسد تا او را از خطرها مصون نگه دارد. کفش های نقره ای جادوگر بدجنس شرق را به او می دهد و می گوید اگر می خواهد به خانه برگردد، باید از جادوگر اُز کمک بگیرد.

دوروتی سر راه خود به شهر زمرد به مترسکی که مغز ندارد، هیزم شکنی آهنی که قلب ندارد و شیر بزدلی که شجاعتش را از دست داده، برمی خورد. آن سه که امیدوارند جادوگر اُز کمک شان کند، با دوروتی همراه می شوند. زمانی که چهار قهرمان به شهر زمرد می رسند، جادوگر اُز تمایلی به دیدن آنها ندارد اما سرانجام رضایت می دهد تک به تک با آنها ملاقات کند.

جادوگر در چشم دوروتی به صورت سری عظیم ظاهر می شود. در مقابل مترسک به سینمای بانویی زیبا درمی آید و به چشم هیزم شکن هیولایی وحشتناک است و برای شیر گویی آتشین.  جادوگر قبول می کند کمک شان کند اما به شرطی که ساحره بدجنس غرب را بکشند. پس از اینکه دوروتی با ریختن یک سطل آب روی جادوگر بدجنس غرب موجب نابودی او می شود و و به نزد جادوگر اُز بازمی گردند؛

معلوم می شود جادوگر اُز هیچ یک از چیزهایی نبوده که پیش تر به چشم می آمده، بلکه مردی معمولی است که پیش تر به عنوان شعبده باز سیرک کار می کرده و با تردستی و شعبده بازی کاری کرده که به ظاهر قدرتمند و بزرگ به چشم بیاید.

او روزی سوار بر بالن خودش که روی آن دو حرف اول اسمش را نوشته راه گم می کند و در سرزمین اُز فرود می آید و متوجه می شود که او را به چشم جادوگری بزرگ گرامی می دارند.

از آنجا که در آن زمان سرزمین اُز رهبری نداشته، او مقام حکمرانی را به دست می گیرد و تمام سعی خود را به کار می بندد که رازش برملا نشود. بعدها اسکار متوجه می شود لقب پادشاهان آن سرزمین اُز و لقب ملکه اش اَزما بوده و به دلیل همین نشانه اسمی او به مقام حکمرانی سرزمین رسیده است.

جادیس

جادوگر سفید

جادیس، آخرین ملکه چارن، بانوی حاکم کین پارناول، ملکه نارنیا، جادوگری شیطانی و ترسناک و شخصیت منفور در مجموعه نارنیا است که معمولا با نقشی که در «شیر، کمد، جادوگر» داشته، شناخته می شود. هر چند بیشتر از او با عنوان جادوگر سفید یاد می شود، چرا که سرتاسر تارنیا را منجمد کرده و زمستانی تمام نشدنی را به واسطه جادو بر آن حاکم کرده است.

مشهورترین جادوگران سینمایی

از آنجا که همواره زمستان است، او جلوی آمدن کریسمس را گرفته است. جادوگر سفید که پیش از خلقت نارنیا متولد شده، ادعا می کند که انسانی زمینی است. اگرچه جادوگر سفید به ظاهر انسان می نماید، شایعات نارنیا حکایت از این دارند که او فرزند لیلیث است و نیمی جن و نیمی غول است و از این رو حتی نیمه انسان هم نیست.

همچنین پیشگویی ها حکایت از این دارند که زمانی اصلان، حاکم واقعی نارنیا، بازخواهد گشت، زمستان می گذرد و جادوگر سفید به دست پسران و دخترانی که بر تخت کایر پار اول جلوس می کنند نابود می شود.

از این رو ملکه جادیس دستور داده است اگر کسی انسانی را در نارنیا دید، به او تحویلش دهد. گرگ ها، دورف های سیاه، غول ها، گرگ نماها و بسیاری از نژادهای پلید – که براساس روایت داستان اگر نویسنده اسمی از آنها می برد، والدین اجازه خواندن کتاب را به کودکانشان نمی دادند – تحت فرمانش هستند و اگر کسی از او فرمان نبرد با جادو تبدیل به سنگ می شود. مجموعه نارنیا داستان چهار خواهر و برادر به نام های لوسی، ادموند، سوزان و پیتر است که وارد سرزمین جادویی نارنینا می شوند.

منبع:http://www.bartarinha.ir

جادوگر,سینما


فرهنگ و هنر| ما همدیگر را مسخره می‌کنیم تا شما بخندید

ما همدیگر را مسخره می‌کنیم تا شما بخندید

مجله فان سی:

خبرگزاری مهر: آنهایی که از سه دهه پیش مخاطب تلویزیون ایران هستند و به ویژه جُنگ‌های این رسانه همه‌گیر را دنبال می‌کنند، خاطرشان هست که سال‌های دور زوج سیدکاظم احمدزاده و سیدمحمد حسینی شکل گرفت که برنامه‌های پربیننده سیما را اجرا می‌کردند و محور اجرای آنها شوخی با یکدیگر و با مخاطبی بود که غالبا به عنوان تماشاچی در برنامه‌ها حضور داشت.

آن روزها حسینی بیشتر با الفاظ طنز و بعضا بی ادبانه شوخی‌هایی با احمدزاده مطرح می‌کرد که باعث خنده مردم می‌شد. همکاری این دو مجری سال‌ها به طول انجامید و با وجود انتقادهایی که برخی منتقدان به نوع اجرای آنها داشتند به دلیل اینکه سازمان صدا و سیما علاقه‌ای به اصلاح این روش نداشت، این شیوه اجرا نه تنها اصلاح نشد بلکه روز به روز رونق یافت.

ما همدیگر را مسخره می‌کنیم تا شما بخندید

برای تلویزیون جذب مخاطب عام در کوتاه مدت ارزش بیشتری از فرهنگسازی و هدایت عامه مردم به سوی برنامه‌های عمیق داشت. مسئولان تلویزیون که بار همه مباحث فرهنگساز را به دوش برنامه‌های جدی و مذهبی انداخته بودند و انداخته‌اند از این نکته غافل بودند که برنامه‌های شاد و پرمخاطب قطعا تاثیرگذاری بیشتری دارد و اتفاقا لازم است بیشترین توجه و نظارت را بر این برنامه‌ها داشته باشند.

شوخی‌های تند و بعضا توهین‌آمیز بین دو زوج اجرای حسینی و احمدزاده سال‌ها در برنامه‌های مختلف ادامه داشت و الفاضی چون «احمدزاده بمیره» به تکیه کلام این برنامه‌ها تبدیل شده بود و همچنان آنها می‌گفتند و مردم می‌خندیدند. البته آنچه در این میان جای تعجب داشت واکنش کاظم احمدزاده بود که با خجالت از کنار این شوخی‌ها و طعنه‌ها می‌گذشت و گویا همه چیز از قبل هماهنگ شده بود و او نیز قرار نبود از این برخوردها مقابل آنتن زنده و پیش‌روی میلیون‌ها ایرانی ناراحت شود.

دامنه شوخی‌ها بعضا به مسایل شخصی و خانوادگی احمدزاده کشیده می‌شد و این مواقع نیز این مجری سیما بیشتر خجالت کشیده و با اصرار از حسینی می‌خواست دست از این حرف و سخن‌ها بردارد؛ اتفاقی که هرگز نمی‌افتاد و این شیوه محبوب اجرای آن سال‌ها شده بود.

سال‌ها گذشت تا اینکه حسینی جلای وطن کرد و پس از چند سال که خبری از او نبود کمتر از 10 سال پیش ناگهان با مواضع تند سیاسی علیه نظام در شبکه‌های فارسی‌زبان آنسوی مرزها پیدایش شد.

در این فاصله چند سالی از احمدزاده هم در تلویزیون خبری نبود تا اینکه این‌بار او با همراهی محمود شهریاری دوباره به زوج اجرا تبدیل شدند. شهریاری گرچه کلاس و رتبه اجرایش از حسینی بالاتر بود و اطلاعات عمومی خوبش از او چهره بهتری ساخته بود ولی کم کم به دام همان تله‌ای افتاد که سال‌ها قبل در تلویزیون ایجاد شده بود. او نیز راه شوخی‌های سطح پایین و توهین‌آمیز با احمدزاده را در پیش گرفت و البته احمدزاده همچنان خجالت می‌کشید و از او هم می خواست دست از این حرف‌ها بردارد.

تکرار این شیوه اجرا این موضوع را صحه می‌گذاشت که ماجرا هدفمند برنامه‌ریزی و هدایت می‌ شود و گویا این تهیه‌کنندگان و مسئولان شبکه‌ها هستند که به دنبال این جُنگ‌ها و اجرای ویژه‌شان هستند. گرچه این شیوه در برنامه‌های مشابه خارجی قبلا امتحان شده است ولی قطعا در فرهنگ ایرانی – اسلامی که اساس بر احترام بر افراد است این شیوه به هیچ وجه پسندیده نبود و از آنجا که قرار بود صدا و سیما، دانشگاه باشد این مدل اجرا نیز مردود اعلام می‌شد.

اجرای مشترک احمدزاده و شهریاری چندان به درازا نکشید و زوج آنها نیز از هم پاشید ولی دلیل آن شیوه اجرا و شوخی‌های دوطرفه آنها نبود بلکه استفاده زیاد از موسیقی و لطیفه‌های مورددار باعث شد که رسانه‌های اصولگرا دست به انتقاد بزنند و این دو دیگر با هم اجرا نداشته باشند. هم شهریاری هم احمدزاده تاکید داشتند که مشکلی در همکاری مشترک نداشته و ندارند.

ما همدیگر را مسخره می‌کنیم تا شما بخندید

آنچه در همه این سال‌ها بسیار عجیب بود، تحمل بالای احمدزاده در قبال این شوخی‌ها بود و او به نظر نمی‌رسید که از شنیدن آنها ناراحت شده باشد.

مشکل اجراهایی از این دست جایی جدی‌تر شد که از جنگ‌های طنز به برنامه‌های مذهبی ویژه رمضان و به اصطلاح «جشن رمضان» تعمیم یافت. در حالیکه انتظار می‌‌رفت ویژه‌برنامه‌های افطار بسیار وزین و معنوی باشد و شوخی و طنز آنهم وزانت خاص خود را داشته باشد؛ ولی این وزانت در جشن‌ها روز به روز کم‌رنگ می‌شد.

قطع برنامه‌های مشترک شهریاری و احمدزاده و حاشیه‌هایی که برایشان ایجاد شد باز هم به غیبت احمدزاده منجر شد تا اینکه امسال و در رمضان سال 1393 شبکه تهران میزبان زوج اجرای کاظم احمدزاده و هومن حاجی‌عبدالهی در ویژه برنامه افطار است.

این‌بار هم همان نسخه سال‌های دور تکرار شده و نوبت به حاجی‌عبدالهی رسیده است که سراغ شوخی‌ با احمدزاده برود و باز هم همان جمله‌های تکراری را به زبان بیاورد. از سوی دیگر احمدزاده که این سال ها دیگر موی سر و محاسنش سفید شده است و دیگر مجری کم‌تجربه‌ای نیست و بلکه از قدیمی‌های اجرا محسوب می‌شود، سکوت می‌کند و یا به خنده و آرامی از زوج مقابلش می‌خواهد که دست از این حرف‌ها بردارد. حاجی‌عبدالهی که پیش از این سوابق اجرای قابل قبولی داشته است این‌بار و با وجود اختلاف سنی زیادی که با احمدزاده دارد ولی گویا به این سمت هدایت شده که راه‌های قبلی را بپیماید.

در همه این سال‌ها جای خالی نقد جدی این جریان که حالا کاملا پایش به برنامه‌های پرمخاطب مذهبی باز شده است، دیده می‌شد و اگر کوتاهی منتقدان نبود شاید تلویزیون و دست‌اندرکارانش در این شیوه تجدید نظر می‌کردند. خنده‌های بلند تماشاچیان تنها مُهر تاییدی بوده است که در همه این سال‌ها دست‌اندرکاران این جنگ‌ها و ویژه‌برنامه‌ها دریافت کرده اند، فارغ از اینکه قرار بوده و هست و خواهد بود که رسانه‌ای به جامعیت و اهمیت تلویزیون ملی ایران نقش هدایتگر و فرهنگساز داشته باشد نه اینکه با حداقل‌ها خود را راضی کرده و با همین تاییدهای حداقلی خط و مشی خود را تعیین کند.

امید می‌رود در آینده تمامی برنامه‌های رسانه ملی از وزانت و فرهنگ بالاتری برخوردار باشند و طنز و شادی آفرینی را با لودگی و شوخی‌های سطح پایین اشتباه نگیرند و این مساله مهم را به ویژه در برنامه‌هایی که رنگ و بوی اعتقادی دارد و بیشتر مورد توجه مردم قرار می‌گیرد، موکدا مدنظر قرار دهند.

منبع:http://www.bartarinha.ir

جشن رمضان,احمدزاده,هومن حاجی عبدالهی


فرهنگ و هنر| طغیان‌های نابغه آلمانی موسیقی در یک کتاب

طغیان‌های نابغه آلمانی موسیقی در یک کتاب

مجله فان سی:

خبرگزاری مهر: لودویگ فان بتهوون یکی از بلندپایه‌ترین چهره‌های موسیقی کلاسیک غرب است. این موسیقی‌دان نابغه آلمانی آثار زیادی خلق کرده که رپرتوار مستحکمی را شکل داده است. از بتهوون 9 سمفونی، 5 پیانوکنسرتو، 10 سونات ویولن، 32 سونات پیانو، آثار بسیاری برای کوارتت زهی و چندین اثر دیگر به جا مانده است.

مجموعه آثار بتهوون معرف شخصیت او هستند. به همین دلیل نمی‌توان منظور و هدف نهایی او را از موسیقی، در چند کلمه خلاصه کرد. موسیقی بتهوون، تمایلی به ایجاد آشوب و برهم زدن نظم عمومی جوامع ندارد. مخاطب آثار بتهوون محال است با گوش سپردن به موسیقی او، و با عمل به احساساتی که موسیقی در او برمی‌انگیزد، دست به کار نابودی جامعه خود شود. برخی از آهنگ‌سازان بعد از جنگ جهانی دوم،‌ موسیقی بتهوون را مردود شمردند. از جمله این هنرمندان می‌توان به جان کیج اشاره کرد. به عقیده او،‌ بتهوون برای انتقال مفاهیم آرمانی خود بیش از اندازه به زیبایی دل بسته بود و این ضعف کار او محسوب می‌شد.

طغیان‌های نابغه آلمانی موسیقی در یک کتاب

در کتاب «هنر طغیان»که توسط فردریش کرست گردآوری و به همت هنری ادوارد کربیل ویراستاری شده است، بتهوون تفکر خلاق و هنرمندانه خود را نشان داده است. گردآورنده کتاب، مدت و وقت زیادی را صرف مطالعه و تحقیق در کلیه آثار مربوط به بتهوون کرده است. در این کتاب همچنین گفته‌ها و یادداشت‌های بتهوون گردآوری شده‌اند که به درک شخصیت این هنرمند کمک می‌کنند.

بخش‌های مختلف این کتاب عبارت‌اند از: درباره هنر، درباره طبیعت، درباره متون، درباره آهنگ‌سازی، درباره اجرای موسیقی،‌ درباره آثارش،‌ درباره هنر و هنرمند، بتهوون بر کرسی نقد، درباره آموش، درباره شخصیت و احوالاتش، رنجور، خرد جهانی و خدا. بخش‌های بعدی کتاب نیز به پیوست، شرح برخی اعلام و صورت لاتین برخی از اعلام متن اختصاص دارند.

در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:

بتهوون توانست پس از مدتی موافقت بارون فون اشتوترهایم، فرمانده یکی از گردان‌های پیاده‌نظام، را برای به کار گرفتن کارل و خدمت در دفاتر ارتش به عنوان داوطلب، جلب کند. کارل بعدها افسر محترم و مرد مقبولی شد. پیش‌تر از این‌ها، بتهوون خود نیز چندان تربیت مداوم و مقبولی نیافته بود. پدر مخمورش با او گاه خوب بود و گاه بد. مادر جوان‌مرگش در سکوت و بی‌صدایی رنج می‌کشید و عمیقا فرزند را درک می‌کرد و فرزند عشقش را به تمامی نثار او کرده بود. بتهوون خود خستگی‌ناپذیر و پویا تلاش کرده بود و بر تربیت سجایای اخلاقی و استعداد خویش تا زمان وفات می‌کوشید.

دشوار می‌توان عقاید او را با هم آشتی داد. از یک طرف چنین می‌اندیشید که برای بالیدن مرد باید بیشترین آزادی‌های ممکن را در ید اختیار او قرار داد و از سوی دیگر شروط سختی را برای تمناهای درونی گاه به گاه انسانی وضع کرده بود؛ اما بتهوون در مجموع دریافته بود که حرکت باید از شروط سخت و در بر گیرنده به سوی آزادی و اختیار باشد. مثالی که او در این باره پیش رو می‌دید،‌ زنی بود با خوی مادرانه و دوستدار، حساس و همدل که همسر فون بروینینگ، صدر اعظم دربار بن،‌ بود و هم او بود که بتهوون درباره‌اش گفته بود: «او می‌داند که چطور دست تطاول حشرات را از شکوفه‌های باغ کوتاه کند.»

نظریات بتهوون در باب آموزش موسیقی در  فصول دیگر آمده‌اند…

این کتاب 120 صفحه، شمارگان هزار و 100 نسخه و قیمت 5 هزار و 800 تومان منتشر شده است.

منبع:http://www.bartarinha.ir

لودویگ فان بتهوون,موسیقی‌دان,هنر طغیان


فرهنگ و هنر| بهاره رهنما آشتی کنان راه می‌اندازد!

بهاره رهنما آشتی کنان راه می‌اندازد!

مجله فان سی:

خبر آنلاین: بهاره رهنما بعد از نمایش‌هایی که به روی صحنه برد، حالا به فکر اجرای نمایشی‌ست که ستاره‌های زیادی در آن بازی می‌کنند. تئاتری با فضای نمایشنامه‌های شکسپیر و شخصیت‌های زن آثار او که احتمالا دغدغه‌های امروزی دارند. علاوه بر این او همزمان در نمایش جدید حسین پارسایی هم بازی می‌کند. نمایشی که در آن هم می‌توان به حضور چهره‌های تلویزیونی و سینمایی برخورد.

بهاره رهنما: دلم می‌خواهد مردم با تئاتر آشتی کنند

با این بازیگر و کارگردان درباره نمایش «هم‌نشینی زنان شکسپیر» و «آرسنیک و تور کهنه» گفت‌وگویی کرده‌ایم که می‌خوانید.

 خانم رهنما، بعد از آن نمایش‌های تک نفره که خودتان کارگردانی می‌کردید چطور به نمایشی این چنین پربازیگر و شلوغ رسیدید؟

می‌دانید که این پنجمین کارگردانی من در تئاتر است و از قبل برنامه داشتم که بعد از نمایش‌های تک نفره که معمولا حاصل نوشته‌ها و داستان‌های خودم بود یک متن خارجی پربازیگر را به روی صحنه ببرم.بنابراین به دنبال اثری بودم که با آن ذهنیتی و فضایی که دوست دارم ازش حرف بزنم همخوانی داشته باشد. فضایی که جزو به ندرت فضاهای ضد مرد اما زنانه‌ای است که در ایران در این سال‌ها در فضای درام خلق شده. به همین خاطر از یک دوست مترجم خواستم که با همین موضوعات ذهنی من یک متن کمدی رمانتیک بیابد. چون فضای کمدی رمانتیک در تئاتر ایران آنقدر زیاد نبوده است. ما با تئاتر «چشم‌هایی که مال توست»‌یک جوری این فضا را تجربه و خلق کردیم. فضایی که در آن تماشاگر در عین این که ممکن بود گریه کند چند دقیقه بعد می‌خندید و آن فضا ممیزه و مشخصه کار ما شد. بهرحال از این دوست مترجم خواستم که از میان کار نویسندگان امریکایی یا انگلیسی اثری را انتخاب کند. مشخصا می‌خواستم از میان این دو گروه اثری داشته باشم. در ضمن تاکید کردم که نمایشنامه ترجمه نشده می‌خواهم.

چند ماه طول کشید و به من یازده خلاصه داستان دادند. من با پیمان مشورت کردم و از میان آنها این کار را انتخاب کردم. اولا که این داستان فضای قدیمی و کلاسیکی دارد که من خیلی آن را دوست داشتم. ولی همیشه فکر می‌کردم این فضا شکسپرینی را چطور می‌شود هم به تحمل تماشاچی امروز نزدیک‌تر کرد هم به سلیقه‌اش. و این داستان مایه چنین کاری داشت. خاصه آن که شش، هفت شخصیت زن نمایشنامه‌های شکسپیر در آن حضور داشتند و من تمام این سال‌هایی که تئاتر خوانده بودم یک گردهمایی بین این زنان همیشه در ذهنم بود. ولی خب شوخی‌های متن خیلی کهنه بود و متنش هم خیلی کلاسیک بود، به همین علت هم از پیمان قاسم‌خانی که کلا موضوع را برایم به هم می‌ریزد. ایشان مشاور من هستند و از اساس پلات تغییر کرد و نمایشنامه دوباره از اول نوشته شد. یک شخصیت اضافه شد و دو شخصیت را هم حذف کردیم. دیالوگ‌ها کامل نوشته شده و شروع و پایان کار هم اضافه شد. یعنی ما فقط می‌توانیم بگوییم که یک برداشت آزاد از نمایشنامه را به روی صحنه می‌بریم.

فضای کار هم ایرانی شد؟

نه فضای کار ایرانی نیست چون من دوست داشتم یک حال و هوای شکسپیری در کار باشد ولی دغدغه‌های عاشقانه این زنان کمی برای تماشاچی ملموس است. جالب است بدانید این اولین کار من است که در آن در عین این که همان فضاهای عاشقانه زنانه وجود دارد، درش به نقد بعضی رفتارهای زنان که در جمع‌های خصوصی‌مان هم رخ می‌دهد به نقد کشیدم. یعنی بخش‌های شوخی و خنده کار به این بر می‌گردد که ما داریم خودمان خودمان را نقد می‌کنیم.

انتخاب بازیگران بر چه اساسی بود؟

در گام بعدی دیدم این کار باید به شکلی باشکوه به روی صحنه برود. شش ماه طول کشید تا مراحل اولیه کار انجام شود. من خود طراحی لباس را خیلی دوست دارم و در این سال‌ها تقریبا در هر کاری که خودم بازی کرده بودم یک جوری در کنار طراح لباس کمکی به شخصیت خودم کرده بود. ضمن همه احترامی که برای طراحان لباسی که طی این سال‌ها با آنها کار کردم قائلم. اما بهرحال طراحی لباس همیشه گوشه ذهنم بوده و یکی از سرگرمی‌هایم بود. برای این کار شش ماه طول کشید تا برای تک تک این شخصیت‌ها از رنگ و جنس لباس گرفته تا طرح آن کار کنم. برای این کار هم با یک سایت آموزشی همکاری کردم هم به بررسی دوره‌های مختلف تاریخی تئاتر و نمایشنامه‌های موفق شکسپیری که در نقاط مختلف دنیا به روی صحنه رفته بود، پرداختم. واقعا تک تک این لباس‌ها دو ماه به صورت ذهنی وقت برد. برای اجرای‌شان هم اصلا نمی‌توانستم به سراغ یک خیاط معمولی یا حتی خیاط نمایش بروم. بین کسانی که در ایران کار می‌کردند با خانم الیزابت تجارب آشنا شدم که فوق‌العاده عاشق تئاتر هستند و برایم خیلی جالب بود که وقتی تمام این عکس‌ها و برآیند آن کارهای ذهنی را پیش او بردم کارها را زیباتر از آنچه که به تصویرش را به ایشان داده بودیم درآمد.

به همین خاطر از ویژگی‌های این نمایش این است که لباس‌های طراحی شده بر تن بازیگران با بالاترین سطح کارهای تاریخی در هالیوود برابری می‌کند. من دو سال در نوبت تماشاخانه ایرانشهر بودم. در این مدت آقای پارسایی اجرا داشتند و به من گفتند اگر ایشان موافقت کنند شما می‌توانید قبل از ایشان کارتان را به روی صحنه ببرید. من با آقای پارسایی صحبت کردم و به شرط این که دکورم مزاحم کار ایشان نشود قبول کردند که این فرصت را به یک کارگردان جوان بدهند. کسی که پنجمین تئاترش را به صحنه می‌برد. بهرحال ممکن است آدم جوانی نباشم ولی در کار تئاتر جوان به حساب می‌آیم. در نهایت رسیدم به این که چون کار خرج بالایی داشته و همه چیز به این شکل فاخر آماده شده انتخاب بازیگرانم از انتخاب‌های دانشجویی و … باید فراتر برود. احتیاج به آدم‌هایی داشتم که مردم کاملا آنها را بشناسند و از آنها پیشینه ذهنی داشته باشند. در نتیجه من یک گروه شش، هفت نفره زنانه را باید اداره می‌کردم که کار سختی بود بنابراین اخلاقیات برایم خیلی مهم بود و همین‌طور هارمونی بین آنها بسیار اهمیت داشت. بهرحال با کمک برنامه‌ریز و مجری طرح به این انتخاب‌ها رسیدیم که اتفاقا زمان زیادی هم برد.

فکر می‌کنم این اولین بار است که این تعداد ستاره زن سینمایی را یک نفر به روی صحنه تئاتر می‌کشاند.

آن جنس علاقه‌ای که من به تئاتر دارم و یکی از مهم‌ترین هدف‌هایی که باعث شد وارد عرصه تئاتر شوم آشتی مردم با تئاتر بود. دلم می‌خواهد تئاتر بتواند آدم‌های عادی‌تر را هم به سالن‌های نمایش بکشاند. در تئاتر ما در عین این که تئاتر مستقل و هنری جایگاه ویژه خودش را دارد و باید داشته باشد، اما نیاز به نمایش‌هایی دارد که بتواند مردم را به سالن‌های نمایش بکشاند. این آرزوی من است که تئاتر در سبد سرگرمی‌های مردم بتواند جایگاهی پیدا کند و در این بخش برایم مهم بود که این اولین‌ بار جوری شکل بگیرد که هم ما بتوانیم چندین ستاره را کنار هم داشته باشیم و هم جذابیتی برای مخاطب ایجاد کنیم.

با وجود این همه مشغله چطور شد که بازی در نمایش آقای پارسایی را قبول کردید؟

واقعیت این است که از خیلی سال قبل پیمان متن این نمایش را به کامبیز کاهه داد تا ترجمه‌اش کند و من عاشق شخصیت این پیرزن‌ها بودم و همیشه این صحبت که اگر روزی فیلم یا تئاتر این کار ساخته شد من هم تویش حضور داشته باشم، جریان داشت. یعنی یک جوری این عمه ابی، گوشه ذهن من مانده بود. از سالیان خیلی دور. شاید ده سال پیش که خیلی جوانتر از الان بودم. وقتی با آقای پارسایی درباره کار خودم صحبت کردیم ایشان گفتند من مشکلی ندارم که قبل از نمایش من، شما تئاتری اجرا کنی اما می‌خواهم که تو هم حتما در این کار باشی و آن شخصیت پیرزن را تو بازی کنی. در نتیجه من با پیشنهاد نقشی مواجه شدم که خیلی برایم جذاب بود و هم فکر کردم بهرحال من در این ساعات در ایرانشهر هستم و مشکل رفت و آمد کمتری خواهم داشت. اما از همان اول می‌دانستم کار غیرممکنی‌ست به همین خاطر از آقای پارسایی یک خواهش کردم و آن اینکه تمریناتش را با من زودتر آغاز کند و حالا دو ماه است که من و آقای پارسایی مشغول تمرین این نمایش و نقش هستیم و واقعا هم گروه من و هم گروه آقای پارسایی این صبوری و همکاری را داشت که ما یک روز در میان تمرین کنیم.

منهای چند روز آخر که کار بسیار فشرده خواهد شد. بهرحال من یک بسم‌الله گفتم و به خدا توکل کردم. یعنی واقعا زیاده‌خواهی نبود، چون این نقش پیرزن،‌ نقشی نبود که به این راحتی بتوانم از دستش بدهم. چون ممکن بود دیگر روی صحنه نرود. از آن طرف هم کار خودم سالن داشت و نمی‌شد کاریش کرد. ولی همکاری بچه‌ها و خود بازیگران خیلی موثر بود. این جور وقت‌ها همیشه یاد حرف مائده طهماسبی می‌افتم که می‌گوید تئاتر یک فرشته دارد که مراقبش است و همیشه فکر می‌کنم یک جوری انگار خدا خواست این دو کار کنار هم اجرا شود. فقط امیدوارم موقع اجرا هم همان انرژی و توان لازم را داشته باشم که بتوانم از پس کار بیایم. چون این دو نقش آنقدر با هم متفاوت است که اگر بتوانم از پس هر دوی آن بربیایم به عنوان یک بازیگر برایم افتخارآمیز خواهد بود.

ظاهرا در انتخاب بازیگر کار آقای پارسایی هم شما نقش داشته‌اید.

ببینید آقای پارسایی به من لطف کردند و در این مورد با من مشورتی داشتند به علت این که این نمایش را من و آقای قاسم‌خانی سال‌های سال در دست داشتیم و روی آن کار کرده بودیم و قرار بود اصلا تبدیل به فیلم شود. چون این اشراف را روی متن داشتیم، آقای پارسایی لطف کردند و از من پیشنهاد گرفتند.

پس پیشنهاد حضور پژمان جمشیدی در کار هم را شما دادید؟

واقعیت این است که هم در کار آقای نرگس‌نژاد و هم در این کار آقای جمشیدی پیشنهاد کارگردان بود ولی هر دو از من پرسیدند به نظرت او واقعا می‌تواند؟؟ و من گفتم او خیلی دوست دارد که در تئاتر بازی کند. آقای پارسایی هم از من پرسید که نظرت راجع به پژمان چیست؟ و من گفتم او هم تئاتر را دوست دارد و در آن تئاتری را که کار کرد نشان داد آدم منظم و همراهی‌‌ست. یعنی آقای پارسایی در این حد از من پرسیدند که به نظرت پژمان برای کدام نقش مناسب است ولی از اول خودشان همین نقش پژمان جمشیدی را برای او در نظر داشتند. من فکر می‌کنم غیر از من تنها بازیگری که از اول نقشش در این نمایش در ذهن آقای پارسایی تثبیت شده بود، همین پژمان جمشیدی است.

و طراحی لباس را هم شما به عهده داشتید؟

من چون کار طراحی لباس کار خودم را می‌کردم در کنار آن ایده‌ها و طرح‌هایی را هم برای نمایش آقای پارسایی بردم ولی واقعا آنقدر کار خودم سنگین شد که تصمیم گرفتیم از یکی دیگر از دوستان‌مان الهام شعبانی هم کمک بگیریم.

منبع:http://www.bartarinha.ir

بهاره رهنما,تئاتر


فرهنگ و هنر| «چقدر ما خوبیم» به روایت موسیقی

«چقدر ما خوبیم» به روایت موسیقی

مجله فان سی:

مجله چلچراغ: «ماجراجویی هنری برای همنوازی صلح در سطح جهان»، این عنوانی است که پروژه هنری «دو ر می فا صلح یا Play Fair Mi Re Do» برای معرفی خودش انتخاب کرده. جایی فراتر از مستطیل سبز و تلاش یوزهای ایرانی برای فتح دروازه های فوتبال، عده ای از بهترین موزیسین های جوان ایرانی مشغول فتح دروازه های فرهنگ و هنر و موسیقی بودند.

در دنیایی که جنگ و درگیری یکی از اتفاقات ثابت روزنامه ها و بخش های خبری هر روزه در تمام کشورهای دنیاست، سفیران صلح ایران صدا و فریاد صلح طلبانه ملت ایران را روی ملودی و ریتم سوار کرده اند و در گوش دنیا خوانده اند.

این گفتگوی کوتاه و مختصر لابلای فشار کاری این هنرمندان قرار است ما را با بخشی از فعالیت و آنچه که از ایران به نمایش گذاشتند، آشنا کند. اتفاق جذابی که ادامه دار بودنش سریع تر و عمیق تر از هر رابطه و تبادل سیاسی و پیچیده ای، خیلی صریح و شفاف و دوست داشتنی، ایران و این سرزمین کهن را نه رو در روی باقی کشورها، که کنار آنها قرار می دهد. ترک مشترک جنگ یا جام جهانی تا اینجای کار تنها اثری است که به طور رسمی از این گروه منتشر شده است. بدون زحمات محمد صفاجویی و همکاری های امین دوایی، این گفتگو به ثمر نمی نشست.

امین دوایی: «دو ر می فا صلح» یک پروژه کلان است که استارتش با موزیسین هایی خورده که در این گفتگو هستند و البته یکسری موزیسین هایی که به ما پیوستند و بعد رفتند یا ماندند؛ و قرار است که در آینده همین پروژه برای آن پیغام جهانی و رساندن صدایش در راستای صلح فعال باشد و حالا استارتش با برزیل بوده است و در آینده هنوز کسی نمی داند چه پیش می آید اما دارد همزمان روی این بعد ماجرا هم کار می شود که با بندهای دیگر و موزیسین های دیگر هم همکاری کنیم.

در حقیقت اتفاقی که افتاده این است که پروژه از سائوپائولو شروع شده و در سالوادور، شهر آخری که ایران در آن بازی داشته، خاتمه پیدا کرده؛ و توی این چهارتا شهر سائوپائولو، کوریتیبا، بلوهوریزنته و سالوادور که حضور داشته، اتفاقات گسترده ای را رقم زده. علاوه بر این، چه در استیج های رسمی فیفا و چه در استیج های شهرهایی که اجرا داشته، بچه ها با موزیسین های خاص منطقه هم ساز زدند و آشنا شدند و این تبادل فرهنگی صورت گرفت.

در حقیقت سعی کردیم موزیک ایران و آن اتفاقی را که در ایران و توی این نسل دارد می افتد، برجسته کنیم و بتوانیم آن پیامی را که داریم، هر چه بهتر به مردم جهان نشان بدهیم و ماحصلش هم قرار است یک فیلم مستند در شبکه خانگی در ماه های آینده یعنی اواخر تابستان یا اوایل پاییز باشد که منتشر می شود. علاوه بر آن یک سی دی صوتی هم از حاصل اتفاقاتی که در این سفر با موزیسین های داخلی و خارجی افتاده، ضبط شود.

«چقدر ما خوبیم» به روایت موسیقی (فوری)

قبل از تمام این اتفاق های گسترده و تبادلاتی که قرار است از آن حرف بزنیم، برایمان بگویید که ایده کار از کجا شکل گرفته؛ یک پروژه مختص ایران است یا به قول خودتان یک پروژه هنری بین المللی است که ایده اش هم ازجاهای مختلف دنیا کلید خورده و کنار هم جمع شده یا شما و مجموعه تان این ایده را شکل دادید.

امین دوایی: این پروژه را یک گروه ایده پرداز داخلی طراحی کرده که طی جلسات گسترده و کار کردن روی این کانسپت و مفهوم که چطور می شود با پتانسیل های موجود این اتفاق بیفتد، به دست آمده است. قرار نیست مختص ایران باشد. به این معنا که قرار است در دنیا بچرخیم و از اتفاقات روز دنیا هم استفاده کنیم که شروعش هم مصادف شد با جام جهانی ولی قطعا در آینده فرق خواهد کرد.

از این اتفاق ها بگویید؛ مسئله فقط مسئله موسیقی است یا در این تبادل با فرهنگ های دیگر چیزی فراتر از موسیقی را قرار است استخراج کنید.

امین دوایی: فکر می کنم موسیقی یک زبان بین المللی و تنها زبان مشترک بین مردم جهان است و این پیشنهاد ماست که این اتفاق از این مسیر بیفتد.

دقیقا چه اتفاقی؟

– در حقیقت اینکه ملیت ها و قومیت ها هیچ اصطکاکی با هم ندارند و به وسیله این زبان مشترک می توانند کنار هم بایستند و این پیام صلح آمیزشان را به هم برسانند. این، آن ایده آل بزرگ پروژه است. با اتفاقاتی که همه از آن باخبریم که وجهه ایران بعد از مدت ها دارد یک شکل بهتری پیدا می کند و رویکرد بین المللی نسبت به ایران در حال تغییر است، ما هم می خواهیم در درست کردن وجهه خودمان و ملت مان سهیم باشیم.

من هم دقیقا برای همین روی این وجه ماجرا تاکید می کنم چون همزمان با این حضور بحث این بود که جدای از این سفرای فرهنگی، سفرای سیاسی هم داشته باشند. می خواهم بگویم که با این عناصری که زبان موسیقی به طور خاص از آن برخوردار است و شما دارید روی آن کار می کنید، برایم بگویید که شما توی این مدت چه از مردم ایران نشان دادید و مثلا امید نعمتی با قطعه هایی که از موسیقی خودش و گروه پالت اجرا کرد یا دارا دارایی به سبک خودش یا اصلا همین ترک مشترک جنگ یا جام جهانی که منتشر کردید باعث شده مخاطبان جهانی شما از ایران چه دریافت کنند؟

امین دوایی: قبل از اینکه امید برایتان توضیح بدهد، من می خواستم این را بگویم که ما اصولا با این موضوع که سیاست ابزار درست و کاملی برای این جنس تبادلات فرهنگی و انسانی است، موافق نیستیم و حتی سعی می کنیم اسپانسرهای خصوصی هم پیدا کنیم که این پروژه را بیشتر و بهتر جلو ببریم.

امید نعمتی: به طور کلی موسیقی مدیومی است که فکر می کنم در این نسل خیلی حرف ها برای گفتن دارد. کنار هم نشستن این موزیسین ها، مثلا ما از ایران و خیلی های دیگری که از نقاط دیگر دنیا اینجا هستند، باعث شده هم ما خیلی چیزها از آنها یاد بگیریم هم آنها از ما. خیلی هایشان می گفتند دوست دارند بیایند ایران اجرا کنند. از طرفی برای خیلی هایشان ایران یک جای مرموز است. خیلی ها اصلا ایران را نمی شناسند؛ واقعا نمی شناسند. خیلی جالب بود برای من که مثلا مسی که گفته بود من نمی دانم ایران کجاست، اینها هم دقیقا همانطورند. البته هستند کسانی که حتی موزیک ایران را هم می شناسند.

من خیلی از کلمه گفتگوی فرهنگی خوشم نمی آید و به نظرم یک جوری می آید! اما منظورم این است که نه آنها می خواستند پیام عجیبی به ما برسانند و نه ما می خواستیم این کار را بکنیم. واقعیت این است که جام جهانی یک بستری بود برای اینکه آدم های مختلف با فرهنگ های مختلف یک جا کنار هم جمع شوند و همدیگر را بهتر بشناسند و برای همین، این نقطه می توانست یک نقطه طلایی محسوب شود چون خیلی سخت است که دوباره یک جای دنیا بشود این همه فرهنگ را کنار هم دید و در واقع دست اندرکاران این پروژه هم باید از این فرصت طلایی استفاده می کردند که به نظرم استفاده کردند.

امین دوایی: این پروژه پروژه ای نیست که مثل یک فیلم یک جای کار تمام شود. ما می خواهیم ادامه دار باشد. ما داریم یکسری متن هم منتشر می کنیم به زبان های مختلف که در واقع توضیح پروژه به حساب می آید. مثل قسمت معرفی وب سایت ما که یکسری متن را منتشر کردیم و حالا هم که وقت مان کمی آزادتر است، در شبکه های اجتماعی حضور فعال تری خواهیم داشت و از طرفی یک گروه کپی رایتر هم دارند با این مجموعه همکاری می کنند که فکر می کنم مجموع اینها پاسخ این پرسش شما را می دهد.

حالا با آنچه که می گویید اجرا کردید و در واقع پیغام ایران را رساندید، چه کسانی اینها را شنیدند، چطور شنیدند و چه واکنشی داشتند بعد از اینکه صدا و پیام شما را شنیدند؟

دارا دارایی: همانطور که می دانید، الان در خود جامعه برزیل تنش هایی وجود دارد و این جامعه کاملا دو قطبی است. تلاش کردیم بگوییم با موزیک می شود این فاصله ها را برداشت و کم کرد و این دو نگاه را می شود نزدیک کرد. حالا البته در یک اشل جهانی و بیشتر متمرکز بر ملیت خودمان اما مسئله دیگری که هست این است که به خاطر تنوعی که از فرهنگ ها شاهد هستیم و ملیت ها و حتی موزیسین های زیادی که در هر شهر می بینیم، ما از ابزار مختلفی که داریم استفاده می کنیم. مثلا موسیقی پالت موسیقی است که کاملا ریشه های ایرانی دارد و موسیقی بند داماهی باز به یک قسمت دیگری برمی گردد و این المان هایی از موسیقی ما که ترکیب شده با المان های موسیقی غربی برای کسانی که اینجا هستند، خیلی جذابیت دارد.

به قول امید خیلی هایشان اصلا نمی دانند ما کجای کره زمین هستیم و به چه زبانی صحبت می کنیم. اینها وقتی موسیقی مار ا می شنوند، برایشان خیلی جالب است و در واقع برای اولین بار بین ما این تبادل موسیقایی برقرار می شود و از این ماجرا بازخورد مثبتی هم گرفتیم. چیزی که دیدیم، این بود که خیلی از موزیسین هایی که شناختیم و با هم کار کردیم، مشتاق بودند بیایند ایران. حتی با آنها ریشه های مشترک موسیقایی زیادی داشتیم که برای هر دو طرف خیلی جالب بود، اینکه مثلا موسیقی جنوب ایران چقدر نزدیک است به المان های ریتمیکی که اینجا در موسیقی این منطقه وجود دارد. اینها از بعد موزیکال آن اتفاقی است که هم برای ما و هم برای آنها قابل توجه بود و آن اتفاقی که ازش حرف می زنیم، در این تبادل موسیقی بیشتر خودش را نشان داد و خیلی مناسب و جالب بود.

امید نعمتی: من هم یک مثالی بزنم که برای خود من خیلی جذاب بود. اینجا یکسری محله وجود دارد که اصلا زاغه نشین های برزیل به حساب می آیند. با جام جهانی هم شاید آنقدر در ارتباط نیستند، از بس که از مراکز ورزشی و فرهنگی شهر دورند و اصلا یک آدم های دیگری هستند. ما از روزی که آمدیم، خیلی تلاش کردیم که بتوانیم برویم با آنها هم یک معاشرتی بکنیم و ببینیم که اصلا اینها چه جور آدم هایی اند اما همه می گفتند که خیلی خطرناک است چون همه شان تفنگ دارند و اگر بروید، ممکن است تیراندازی کنند و اگر هم می روید، هیچ چیزی با خودتان نبرید. کلا با هر کس صحبت کردیم، گفتند که آقا اصلا فکر آنجا را هم نکنید! در نهایت جستجوهای ما رسید به یک آقایی که آنجا یک ورزش برزیلی درس می دهد به اسم کاپوئرا. ما این بنده خدا را پیدا کردیم و رفتیم آنجا و جالب بود که او آدم خیلی بانفوذی بود.

همینطور که راه می رفت با همه سلام و علیک می کرد و با همه معاشرت می کرد. خلاصه ما این آدم را پیدا کردیم و همراهش رفتیم و مشغول شدیم به ساز زدن برای اینها. به هیچ وجه حتی زبان انگلیسی هم بلد نبودند و امکان نداشت با انگلیسی یک کلمه هم ارتباط برقرار کنیم. به هر حال ما برایشان ساز زدیم و بعد از سه چهار ساعت که موقع خداحافظی شد، آن کسانی که کاپوئرا یاد گرفته بودند و آنهایی که ساز بلد بودند، یک جورهایی آمدند بدرقه ما و برایمان اجرا کردند تا رسیدیم به ماشین. همه اینها به نظرم فقط می توانست در اینصورت امکانپذیر باشد که ما می توانستیم برای آنها موزیک بزنیم. یعنی هر چقدر هم تلاش می کردیم، نمی شد. اصلا باید چند سال تلاش می کردیم که اول پرتغالی یاد بگیریم و بعد هم کلی سعی می کردیم که اعتماد اینها را جلب کنیم اما موسیقی تمام اینها را آسان کرد.

امین دوایی: دارا می توانی ماجرای آن بی خانمان ها و کسی را که جارو می زد و گیتار رضا را هم گرفت، تعریف کنی.

ماجرای این چه بوده؟!

– دارا دارایی: قصه این بود که خیلی از آدم های عادی که ما اینجا می بینیم و خیلی هایشان شغل های دیگری به جز موزیک دارند، آنقدر با موسیقی عجین اند که همه شان در واقع یک ارتباطی با این قضیه برقرار می کنند. رضا یک شب داشت در یکی از این پارک ها برایمان ساز می زد که یکی از این رفتگرها هم که مشغول جارو زدن زمین بود، کم کم آمد سمت رضا و ایستاد یک مقداری به موسیقی گوش کرد. کمی بعدتر ساز را از رضا گرفت و شروع کرد ساز زدن و یک جوری این آدم می خواند و می زد که اصلا همه ما مانده بودیم واقعا که یعنی چه که این رفتگر اینقدر موزیسین است.

یعنی واقعا مسلط بود، یا همین جوری برای خودش دلی می زد؟!

دارا دارایی: نه، دلی می زد ولی عالی می زد! جوری که واقعا ما تعجب کرده بودیم. آخر سر هم یک جورهایی همه خیلی احساساتی شدیم و رضا بغلش کرد و او هم خیلی منغلب شد. این اتفاق یک مصداق از چیزی است که ما اینجا زیاد می بینیم. یکی از آن اتفاق هایی که صحبتش بود و می خواستیم که بیفتد و برای ما واقعا جالب بود و یک تجربه کاملا منحصر به فرد است.

امین دوایی: یک اتفاق جالب دیگری هم که افتاد، این بود که ما وقتی رسیدیم شهر بلوهوریزنته، رفتیم جلوی کمپ تیم آرژانتین. خب امنیت شان خیلی بالا بود و از چند صد متر جلوتر پلیس گذاشته بودند و اجازه ورود ماشین غیرآرژانتینی نمی دادند. ما یک گروه 26 نفره که فیلمبردار و صدابردار و موزیسین بودیم پیاده شدیم و اینها یکمرتبه دیدند که یک مینی بوس ایرانی دارد می آید توی کمپ آرژانتینی ها و خیلی تعجب کردند که شما دارید کجا می روید و می خواهید چه کار کنید. اول حتی اجازه ندادند جلو برویم. بعد می گفتند اصلا برای خودتان خطرناک است؛ بین تماشاچی ها درگیری ایجاد می شود و برایتان داستان می شود! خلاصه نگذاشتند. ما درخواست کردیم که سرپرست آن پلیس ها بیاید با او صحبت کنیم

 آمد و کلی گپ زدیم و توضیح دادیم که ما موزیسین هستیم و می خواهیم برایشان ساز بزنیم و بگوییم که ما دوستیم و مشکلی با هم نداریم و این حرفها. در نهایت اول یک گروه سه چهار نفره با پرچم و اینها رفتیم داخل که خیلی برایشان عجیب بود که مگر ما دیوانه ایم! اما به هر حال ما رفتیم داخل کمپ و اتفاقی نیفتاد. بقیه بچه ها هم آمدند و سازهایشان را مستقر کردند و شروع کردند برای این آرژانتینی های جلوی کمپ ساز زدن. آنها هم قشنگ خوشحالی می کردند و یک فضای خیلی صمیمانه ای ایجاد شد و پرچم ها را کنار هم گذاشتند و پرچم رد و بدل کردیم و یکمرتبه خیلی فضای عجیب و غریبی شد.

امید نعمتی: بعد جالب بود که چندتا آرژانتینی به من می گفتند با توجه به اینکه شما ایرانی ها رفتید روی صفحه مسی فحش نوشتید، ما خیلی نگران سلامتی او هستیم.

یعنی این ماجرا واقعا اینقدر بازتاب داشت؟ مردم آرژانتین در جریان حمله کاربران ایرانی بودند؟

– امید نعمتی: کاملا در جریان بودند. می گفتند که شما خطرناکید و ما می گفتیم بابا ما آمدیم موزیک بزنیم، نیامدیم کار بدی کنیم! بعد هم که ساز زدیم و همه با هم دوست شده بودیم و آنها هم با ما می خواندند و کلا خیلی بامزه شده بود. در این مدت از این اتفاقات زیاد افتاده است. اگر بخواهیم تعریف کنیم، خیلی خاطره می شود اما به هر حال منظورم این است که تلاش مان را کردیم که با توجه به سختی کار که خب خیلی از مسائل را نمی شد از پیش تعیین کرد و همینطور به خاطر مستند بودن کار، مجبور بودیم خیلی جاها بداهه رفتار کنیم، برویم پیدا کنیم و شروع کنیم معاشرت کردن و این موضوع گاهی خیلی زمان می گرفت، بخصوص برای تیم تولید و برنامه ریز کار، کم خوابی می آورد.

امین دوایی: یعنی خب چند هزار متر با ماشین سفر کردن و 12-10 ساعت از یک شهر به شهر دیگر در راه بودن و دوباره بلافاصله بعد از دو سه روز همین مقدار توی ماشین سفر کردن خیلی انرژی می گیرد. البته تجربه خیلی عجیبی هم بود! یک تجربه خیلی خاص که تک تک بچه ها برایشان مفید بوده و ما واقعا کوله بار تجربه ایم!

پس فکر می کنم یک اتفاق خیلی مهمی که این وسط افتاده بوده که جدای از قسمت هنری ماجرا و آن جنبه موسیقایی حرفه ای کار، مخاطبتان صرفا موزیسین ها نبودند. فکر می کنم در ارتباط با عامه مردم خیلی موفق بودید.

امید نعمتی: یک ماجرایی که برای ما اتفاق افتاد، اصلا همین بود که ما روزهای اول با موزیسین ها شروع کردیم. یعنی سعی کردیم در فستیوال های موزیک شرکت کنیم و با موزیسین های دیگر که واقعا از همه جای دنیا هستند کار کنیم ولی توجه مان فراتر از موزیسین ها و فوتبال به خود جامعه و مردم حاضر در برزیل جلب شد که خیلی خیلی دلنشین بود؛ که حالا وقتی دارم از این آدم های عادی حرف می زنم هم منظورم خود برزیلی ها هستند و هم آدم هایی که از سراسر دنیا آمده بودند فوتبال ببینند. آدم هایی که مثلا فقط با یک کوله پشتی از کشورشان آمده بودند که مسابقه تیم شان را ببینند و اتفاقا زیاد هم بودند. بعد آرام آرام ما با یک آدم های شبیه به قشر روشنفکر برزیل هم آشنا شدیم که خیلی برایمان جالب بود. مثلا یک خانم مسن کافه داری که با برده داری مبارزه کرده و پدر خودش اصلا یک برده بوده. این خانم گوشه کافه نشسته بود و ما را به او معرفی کرده بودند.

ما دو ساعت آنجا بودیم و با چشم خودمان دیدیم که از ژنرالی که آنجا رئیس پلیس ضد شورش بود، می آمد دست این خانم را می بوسید و می نشست قهوه اش را می خورد، تا موزیسین های برزیلی و نماینده وزرای کشورشان و خیلی های دیگر که ما آنجا دیدیم شان و اتفاقا خیلی هم به دردمان خورد و کلی هم کار برایمان راه انداختند! همه اینها می آمدند دست این خانم را می بوسیدند و احترام می کردند و می نشستند و قهوه شان را می خوردند. اصلا ما اول ترسیده بودیم که این خانم کی هست که اینقدر تحویلش می گیرند و بعد متوجه شدیم که به خاطر مبارزه او با نژادپرستی و برده داری، اینقدر برای او احترام قائلند.

امین دوایی: در خیلی از شبکه های محلی و روزنامه ها و مجله های برزیل خبرمان کار شده بود و در هر شهر جدیدی که می رفتیم، آدم ها می گفتند شما فلان جا بودید و الان آمدید شهر ما! خبرمان توی شهرها می پیچید؛ از شبکه های مجازی گرفته تا شبکه فرهنگی خود سالوادور تا روزنامه های کوریتیبا و بلوهوریزنته و چند روزنامه معروف سائوپائولو. منظورم این است که این اتفاق برای آنها خیلی جالب بود و برای ما هم اینکه نام ایران بر سر زبان ها افتاد، خیلی ارزشمند بود. تمام تیترهایی که کار کرده بودند، موزیسین های ایرانی بود، نه پالت یا گروه دیگر. این در واقع کاری بود که این پروژه قرار بود انجام بدهد و به نظرم موفق هم بود.

«چقدر ما خوبیم» به روایت موسیقی (فوری)

حالا با این حجم اتفاقات جالب و به قول خودتان کوله بار تجربه و موفقیتی که پروژه به آن رسید و پیامی که به خارج از ایران منتقل شد، قرار است نمود داخلی اش در ایران چه باشد؟ یعنی حالا ایران در دنیا وجهه بهتری پیدا کرد و رفته آنچه که مطلوب همه ما هم هست اتفاق افتاد؟ اصلا مردمی که داخل مرزهای جغرافیایی ایران هستند و فرهنگ و جامعه خودمان از این تبادل و انتقال فرهنگی چه چیز به دست می آورد؟ اصلا تفاوتی ایجاد می شود؟

امین دوایی: مهمترین نکته ای که وجود دارد این است که ما به واسطه این فیلم مستندی که در این یک ماه گرفته شده، می توانیم تجربیاتمان را به اشتراک بگذاریم که فراتر از تماشای یک فیلم است. اینکه چه اتفاقی افتاده، چه کسانی وجود داشتند و خیلی از اینها را با مردم خودمان قسمت می کنیم و نکته دیگری که وجود دارد، این است که این موزیسین هایی که توانستند در این پروژه باشند و این فضا را ایجاد کردند، قطعا پیشرفت کرده اند و چند مرحله بالاتر آمده اند و قطعا در آینده این پیشرفت را با مخاطب به اشتراک می گذارند و این باعث می شود که این نسل بتواند در آینده مثمرثمرتر باشد.

در مجموعه ای که هستید، الان به جز گروه پالت بچه های بندهای دیگر هم مجوز کار دارند که بتوانند این تجربه خیلی متفاوت را در اختیار مخاطب شان بگذارندا؟

امین دوایی: گروه داماهی هم ثبت شده است و اصلا در حال ضبط کار جدیدشان هستند. خود این فیلم هم با پروانه وزارت ارشاد شروع شده و منتشر می شود و فکر می کنم که از این حیث مشکلی نباشد.

یعنی الان وزارت ارشاد آن جا از شما لااقل حمایت معنوی دارد که مشکلی برایتان پیش نیاید؟

امین دوایی: ما مجوز ساخت از وزارت ارشاد داریم و سازمان سینمایی پروانه ساخت به ما داده است، در نتیجه همه دوستانی که دارند با ما همکاری می کنند، شامل این مجوز رسمی می شوند و طبیعتا هیچ مشکلی نخواهیم داشت.

ایده کار هنوز هم برایم خیلی فوق العاده و درخشان است. امید نعمتی که خب قطعا یکی از شناخته شده ترین عوامل گروه است، هنوز هم ایده هایش را بیشتر از موسیقی، از نقاشی می گیرد؟!

امید نعمتی: خب اینها واقعا جدای از هم نیست. به عنوان یک اثر هنری ما در واقع یک المان هایی لازم داریم که یک اثری را بتوانیم خلق کنیم. من فکر می کنم که پروسه خلق یک اثر هنری یک مفهوم مشترک در تمام شاخه های هنر است و فقط ابزار اینها با هم فرق دارد. الان امین داشت حرف خوبی می زد که ما باید با دنیا ارتباط بگیریم که بتوانیم پیشرفت کنیم. ما باید عادت کنیم مدام بیشتر یاد بگیریم. من فکر می کنم که هر چقدر هنرهای ما، مثل موسیقی، سینما، تئاتر و … بتوانند با دنیا ارتباط بیشتری داشته باشند، پیشرفت و خروجی بهتری خواهیم داشت.

 امیدوارم به جز خود هنرمندها، دولت هم حمایت کند که بتوانیم این ارتباط را بیشتر برقرار کنیم و بیشتر یاد بگیریم. یعنی فکر می کنم به جز اینکه ما چه پیامی برای دنیا داریم، آنچه می توانیم از بیرون این مرز یاد بگیریم هم اهمیت خیلی زیادی دارد. این موضوع همیشه برای خود من خیلی جذاب بوده؛ حالا چه در این سفر و چه در سفرهای دیگری که با پالت یا دنگ شو داشتم. اینکه آدم از جاهای مختلف بتواند چیزهای مختلف یاد بگیرد، خیلی ارزشمند است. اینکه برزیل همه دارند سامبا می زنند، طبیعتا برای ما خیلی جذاب بوده.

دارا دارایی: کلا «سامبا زنون» است همیشه اینجا.

امید نعمتی: آره واقعا. و این برای بچه هایی که پرکاشن می زنند یا حالا کلا موزیسین های دیگرمان خیلی خوب بود و خیلی توانستند یاد بگیرند و فکر می کنم این باز شدن راه های تعامل و ارتباط بین المللی خیلی به نفع موزیسین ها و کلا هنرمندان ایرانی است.

و آخر داستان اینکه ما کی منتظر دیدن شما در ایران باشیم؟ مقصد بعدی اصلا ایران است یا پروژه همین حالا قرار است در کشورهای دیگر ادامه پیدا کند؟

امید نعمتی: قطعا مقصد بعدی مان ایران است. هم برای انتشار ماحصل این سفر و هم اینکه آلبوممان را ببندیم و بعد باقی فعالیت ها را ادامه بدهیم.

منبع:http://www.bartarinha.ir

گروه پالت,دو ر می فا صلح,برزیل