دانلود رمان در حسرت شبهای انتظار اثر محبوبه خدمتی

دانلود رمان در حسرت شبهای انتظار اثر محبوبه خدمتی

بخشی از این رمان :

تهران سال 1356
صدای پایی از پلههای به گوش می رسید و نوید می داد که مادر برای بیدار کردنم از خواب به اتاقم می آید؛ خیلی اهسته در را گشود و با لبخندی نگاهم کرد و گفت:
– باز هم که پای رادیو نشستی دختر گلم، نمی خواهی بیدار شوی و صبحانه بخوری. اگر بیایی یه خبر خوش بهت می دم.
لبخندی زدم و گفتم:
– چشم مادر. صبر کنید این برنامه را گوش کنم، خودم می آین.
مادر نگاهی که از مهر و محبت پر بود به من کرد. در ان نگاه می شد انتظار هزاران ارزو را دید او اتاق را ترک کرد و من منتظر شروع برنامه مورد علاقه ام بودم. مثل همیهش مجری برنامه بعد از سلام، اعلام برنامه کرد.
– خوب شنوندگان عزیز، امروز امدن یک عضو جدید جوان را به جمعمان به شما مژده می دهیم.
دیگر از این برنامه خسته شده بودم، هیچ تنوعی غیر از عوض کردن گویندگان و مجری ها نداشتند رادیو را خاموش کردم و از جا برخاستم، از پله ها پایین رفتم،
میز صبحانه چیده شده بود، شهای نگاهی تمسخر آمیز به من کرد و به اعتراض گفت:
– شاهزاده خانم لوس و ننر بفرمایید تا کی باید منتظر باشیم و بتوانیم صبحانه بخوریم.
ازحرفش خنده ام گرفت، در حالی که سعی می کردم خودم را نگهدارم، رو به مادر گفتم:
– مادر نگفتی خبر خوشی که می خواهی بدهی چیست؟


دانلود رمان ایلگار دخترم اثر فهیمه پوریا

دانلود رمان ایلگار دخترم اثر فهیمه پوریا

بخشی از این رمان :

_الو امیر علی سلام.
_به سام علیک.چطوری داش رضا؟
_قربونت تو چطوری؟
_توپ چاکریم.
_ما بیشتر.حالت خوبه؟حاجی و حاج خانم چطورن؟
_همه خوبن تو خوبی؟
_ممنون.چه خبر ؟ خوش میگذره؟
_جات خیلی خالیه.
_چطور مگه؟
امیر علی پوزخند زد و گفت:حاج بابا داره دومادت میکنه.
_نه!
_نه چیه پسر.حرفاشونم زدن میگم جات خالیه.
_کی؟مایده؟
_اره.
_امیرعلی ارواح خاک امیر محمد راستش رو بگو.واقعا؟

_اره.چیه از خوشحالی صدات میلرزه؟

_برو بابا دلت خوشه ها. من که به حاجی گفتم اینکارو نکنه.


دانلود رمان قلب های بی اراده اثر سیمین شیردل

دانلود رمان قلب های بی اراده اثر سیمین شیردل

بخشی از این رمان :

با وجود گرمای اولین ماه پاییز، نازنین در زیر سایه تنها درخت بزرگ حیاط نشسته و بر روی زانوانش کتابی گشوده بود. موهای مواج و سیاهی در اطرافش خودنمایی می کرد. اگر کسی از روی بام به حیاط می نگریست تصور می کرد روی سر آن دختر چادری به سیاهی شب کشیده شده است. نازنین از کتاب چشم برگرفت و به مورچه های زیر درخت نگاه کرد که در ردیف منظم بدون اینکه توجهی به حضور او داشته باشند حرکت می کنند. دوباره به کتاب غزلیات شمس که متعلق به پرش بود نگریست و بارها و بارها این بیت را خواند و بدون آنکه به درستی معنی آن را بداند شیفته آن شد:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
حالت عرفانی خاصی در این بیت می دید که ناگهان صدای مادر او را از عوالم خود بیرون آورد. به پا خاست و لباسهای خود را تکان داد و با حالتی بسیار کسالت بار پرسید:
ـ مادر چه کارم دارید؟
مادر پشت چشمی نازک کرد و گفت:


دانلود رمان گوهر یکدانه اثر مهناز سید جواد جواهری

دانلود رمان گوهر یکدانه اثر مهناز سید جواد جواهری

بخشی از این رمان :

درست یکسال پیش بود . هوا کم کم رو به سردی گذاشته بود . یک روز بینهایت زیبای پاییزی ، روزی که تا زنده ام آنرا فراموش نمیکنم . آن روز به محض اینکه پا به ساختمان گذاشتم صدای مادرم
را شنیدم که از مریمبانو میپرسید : مریم بانو چای دم کرده ای انشاء الله ؟ یادش بخیر مریمبانو با صدای بلند و کشداری گفت : پس چه خانم جان ، آن هم عوض یکبار چندین بار چای دم کردم از بس که شما دلشوره دارید به خدا . در واقع همینطور بود که میگفت . او بهتر از هر کسی با این اخلاق مادرم آشنا بود . آخر او خیلی سال بود که با ما زندگی میکرد . آنطور که مادر بزرگم ، عزیز جون ، میگفت سالها پیش از تولد او پدر بزرگ خدا
بیامرزش ، مسعود خان به عنوان باغبان ، در باغ آبا و اجدادیمان کار میکرده . شاید به همین خاطر بود که هیچ یک از ما به مریم بانو به چشم یک زیر دست نگاه نمیکردیم . بخصوص مادرم . آنقدر قبولش داشت که هر وقت میهمانی بزرگی داشت ، اختیار کار را میسپرد دست او . با همه این احوال باز دلشوره مادرم سر جایش بود . بخصوص اگر از میهمانانش رودربایستی داشت این احساسش بیشتر میشد برای همین هم آن روز که قرار بود به قول مریم بانو میهمان غریبه بیاید دلش همینطور شور میزد . خوب یادم است ، داشتم دنبال گلدانی میگشتم تا گلهایی را که از باغ چیده بودم توی آن بگذارم که زنگ در به صدا درآمد . مادرم به خیال آنکه خواستگاران از راه رسیده اند ، هول و دستپاچه نگاهی به ساعت قدی راهرو انداخت و درحالیکه دست راستش را روی دست چپش میکوبید رو به من گفت : خیلی بد شد لی لی جان ، دیدی میهمانان آمدند ، اما هنوز پدرت نیامده . دیدن دستپاچگی مادرم ، انگار روی من هم تاثیر گذاشته بود . همانطور که گلها هنوز توی دستم بودند ، دور خود میچرخیدم . مریم بانو که برای باز کردن در ساختمان از آشپزخانه بیرون آمده بود ، تا چشمش به من افتاد با لحن مادرانه ای گفت : لی لی جان تو چرا اینجا ایستاده ای ، خوبیت ندارد مادر جان ، تو برو توی اتاقت، موقعش که شد خودم صدایت میزنم .


دانلود رمان همیشه در قلب منی اثر پری نرگسی

دانلود رمان همیشه در قلب منی اثر پری نرگسی

بخشی از این رمان :

چند شاخه گل رز صورتی میخرم . و در حاشیه ی خیابان می ایستم .ماشین پرایدی جلوی پایم توقف می کند .
به صندلی عقب تکیه می دهم ، گل ها را روی زانو می گذارم .
راننده مدام با تلفن همراهش حرف می زند . و بی اعتنا به اتومبیل هایی که با سرعت از ما سبقت می گیرند . به سمت تئاتر شهر می راند .
همین طور که نگاهم را از شیشه ی کنارم به پشت ویترین مغازه ها داده ام ، بی خودی خاطرات گذشته در ذهنم جان می گیرند .
به دوستم لیلی فکر می کنم . که حتی یک روز هم با من اختلاف سنی ندارد . اکنون می روم به دیدن او !
دو سال پیش من و لیلی هر دو در رشته ی نقاشی فارغ التحصیل شدیم ولی لیلی از اول هم عاشق بازیگری بود .
باران ریزی شروع به باریدن می کند . راننده برف روبها را روشن می کند .
از اینه ی مقابل نگاهم به تصویر او گره می خورد .
او شال ابی رنگی به گردن اویخته و عینک دودی به چشم دارد و کلاهی که تا روی پیشانی ان را پایین کشیده .
یاد ان روز ها به خیر !
دوره ی دبیرستان که بودیم ، زنگ تفریح که می شد بچه ها با التماس از لیلی می خواستند برایشان ادای خانم امیری را در بیاورد .
خانم امیری معلم ریاضی بود . بچه ها چندان دل خوشی از او نداشتند . اخرش ،هم یکی از بچه های کلاس بغلی ، خوش خدمتی اش گل کرد ، رفت به خانم امیری همه چیز را گفت .
تا این که یک روز وقتی لیلی داشت ، ادای خانم امیری را در می اورد او از راه رسید . تا یک هفته لیلی را از حضور در کلاس ریاضی محروم کرد .


دانلود رمان لحظه ساز عاشقی اثر نغمه کیانی راد

دانلود رمان لحظه ساز عاشقی اثر نغمه کیانی راد

بخشی از این رمان :

باران ملایمی در حال باریدن بود. آرمیتا ماشین را بیرون از محوطه شرکت پارک کرد و به طرف ساختمان رفت، وارد آسانسور شد و دکمه طبقه هفتم را فشرد. منشی ها با دیدن او لبخندی زدند. آرمیتا با خوشرویی گفت:
_ سلام، می تونم به دیدن پدرم برم؟
_ بله، خواهش می کنم.
آرمیتا ضربه ای به در زد و داخل شد.
_ سلام پدر جون.
پدر با شنیدن صدای آرمیتا سرش را بلند کرد و با مهربانی گفت:
_سلام دخترم خوش اومدی.
آرمیتا بوسه ای به گونه پدر زد و گله مند گفت:
_پدر جون بعد از یک هفته مسافرت برگشتید و اومدید اینجا….
پدر پاسخ بوسه اش را دلجویانه داد.
_بی انصافی نکن دختر خوب، تو که می دونی چقدر کار دارم. چیزی به تعطیلات نمونده، باید کارها رو سرو سامون بدم.
آرمیتا سرش را با ناز خم کرد.
_باشه، قبول کردم، اما پس من چی؟ راستی تحقیقم رو آماده کردین؟
پدر یک فنجان قهوه برای آرمیتا ریخت.


دانلود رمان کوچه های شیدایی اثر سهیلا بامیان

دانلود رمان کوچه های شیدایی اثر سهیلا بامیان

بخشی از این رمان :

آقای توکل وارد اتاق شد و در حالی که به میز نزدیک می شد با لحنی مهربان پرسید: « کارهای ترجمه تمام شد؟»
«بله، تمامه، می تونین ببرینشون.»
برگه های مرتب تایپ شده را برداشت. ورق زد و با مسرت سر تکان داد و گفت: « خوبه، تمیز و مرتب، درست همون چیزی که آقای رییس رو راضی می کنه.»
لبخند زدم. سومین روز کاری ام در شرکت بود و از اینکه توانسته بودم در کوتاه ترین زمان ممکن رونوشت متن قرارداد های خارجی را ترجمه کنم خوشحال بودم.
آقای توکل سر بلند کرد. نگاه گرمش را به چهره ام پاشید و با گشاده رویی گفت: « امتیاز تحویل این متن عالی و مرتب رو به خودت می دم. این طوری هم با جناب رییس آشنا می شی و هم مهارت خودت رو در اولین دیدار به رخش می کشی.»
خنده ام گرفت. چنان سیاستمدارانه حرف می زد گویی قرار است آقای رییس را با دیدن نحوه کارم غافلگیر کنم. در حالی که سرخوشانه برگه ها را از دستش می گرفتم پرسیدم: « این جناب امینی چه جور آدمیه؟ از اون رییسهای خشک و ایرادگیره یا از اون آدمهاییه که می شه یه جورایی تحملشون کرد؟»


دانلود رمان مزایده ی یک قلب شکسته اثر نیلوفر لاری

دانلود رمان مزایده ی یک قلب شکسته اثر نیلوفر لاری

بخشی از این رمان :

من وخواهرم حوری وقتی رو در روی هم قرار می گرفتیم هیپ شباهتی به مادر ودختر نداشتیم به خنداه می گفتم:مثل ادم های عصر هجر حرف می زنی مامان .ببخشین ابجی حوری.
وباز از اینه نگاهی به خودم انداختم ودستی به سر ورویم کشیدم .دیدم از اینه در حالی که باحرص نگاهم می کرد ولب ولوچه اش اویزان بود .باترش رویی گفت:اشکالی نداره من ومامان صدا کنی.
نگاهم توی اینه مات مانده بود به صورتش.این باور نکردنی بود.تابه حال هر وقت از زبانم در می رفت ومامان صدایش می کردم کلی اخم وتخم می کرد وبابدخلقی تذکر می داد که بار اخرت باشد اما این بار خودش به من می گفت اشکالی نداردومن باورم نمی شد.در حالی که به طرفش می چرخیدم باحیرتی امیخته باذوق وشوق به سویش می رفتم ودست هایم را برای در اغوش کشیدنش به سوی او گشوده بودم باشادمنی وسرور گفتم:وای چه خوب که من می تونم مامانی به این ماهی وخوبی والبته جوونی داشته باشم.
وبااین که مثل همیشه از لوس بازی های من خوشش نیامده بود اماازروی ناچاری اجازه دادبغلش کنم وانطور که دلم می خواهد ببوسمش وقربان صدقه اش بروم.اوکه از رطوبت بوسه های پی در پی من اظهار اکراه وچندش می کرد.درحالی که مرا که مثل کنه به اوچسبیده بودم از خودش دور می کرد وسعی داشت بین ومن وخودش فاصله ای بیاندازد باحالتی عبوس اخمو گفت:بهتره خودت رالوس نکنی نذشتی من هم شرط خودم را هم بهت بگم.بس که خنگ بازی در اوردی واطوار اومدی.


رمان قایمکی قسمت دوم واخر

رمان قایمکی قسمت دوم واخر

 

تو اين روزا بابا دائما يه كتاب دستش ميگيره ؛ يه گوشه از سالن ميشينه ؛ مي دونم كه اصلا حواسش به كتاب نيست چون حتي يه ورقم نميزنه .مشخصه كه داره به من فكر ميكنه .فقط منتظرم منو احضار كنه وباهام حرف بزنه.
مامانم كه از لحظه اي كه به خونه برگشتيم تا همين الان كه يك هفته گذشته ؛ يه كلمه باهام حرف نزده وقهر كرده.

نفس عميقي كشيدمورو به ماني گفتم: حركت كن .نوبت توئه
ماني مهره هارو بهم ريختو گفت: خسته شدم .درس دارم
تك خنده اي كردم : تو ودرس؟ شوخي ميكني
ماني-بااينكه قصه حاج خانوم تكراري بود اما دلم واسه قصش تنگ شده
-من نميدونم اون از دست من ناراحت شده .بامامان اينا چه مشكلي داره كه اينجا نمياد
شونه هاشو بالا انداخت:دختره خوشگله؟
-بگي نگي
-بگي نگي؟يا اره يا نه ديگه


رمان قايمكي قسمت اول

رمان قايمكي قسمت اول

 

نوشته:فردين و ~sun daughter~

منبع:نودوهشتیا

بادهن پرحرف نزن..برو به قيافت برس اينجوري مي خواي بري ؟
-نه چه جوري مي خوام برم؟ مگه مي خوام برم زايشگاه زنمو بيارم خبرم؟دانشگاس اصلا اسمش روشه مي خوام برم درس بخونم

-نيست تو خيلي هم درس مي خوني .دلمو خوش كرده بودم بري دانشگاه ادم مي شي اما تو ادم نميشي..حداقل اون موهاتو از جلوي چشمات بزن كناركه باوركنم دارم مي برمت دانشگاه نه ارايشگاه
-چرا با گاه اينقدر قافيه مياي مامانه من
-پا شو دير شد من كلي كار دارم
از وقتي كه گواهينامموپليس باطل كردخيلي وقتا مامانم منو مي بره ومياره .اين موضوع يه مدت واسه بچه ها ي دانشگاه شده بود سوژه.اما من ككمم نمي گزه.اينا مهم نيست مهم اينه كه مامان شده راننده شخصيم…اووه اونم مامان من …يه مامان مذهبي و خشك .


رمان نرگس قسمت دوم واخر

رمان نرگس قسمت دوم واخر

 

کمی خشکم زد از جام بلند شدم و همراهش رفتم پایین
قبل از اینکه وارد اتاق بشم شهرام : تو رو خدا کوتاه بیا
ولی من نمی تونستم کوتاه بیام من خودم و عزرائیل می دونستم برای سلطان . وارد اتاق شدم ، دیدم یک مردی نشسته شهرام با دیدن اون رنگش پرید خودم دست کمی نداشتم ولی سعی کردم خونسرد باشم
سلطان : بیا بشین
: می خواهم برم اتاقم کارتون بگید
سلطان خنده ای کرد : شهرام بیا بشین
شهرام به مرد و زنی نگاهی کرد و رفت کنار سلطان نشست

رمان نرگس قسمت اول

رمان نرگس قسمت اول

 

نوشته :باران

منبع:نودوهشتیا

خوب بهتر از خانواده ام شروع کنم تا بیشتر با من آشنا بشید .
من توی خانواده خیلی مومن به دنیا اومدم تمام دختر های فامیل از وقتی به سن 9 سالگی می رسند باید چادر سرشون کنند نه این که قبل از اون بتونم جلوی نامحرم بدون روسری باشند ، ولی تو این سن همه چیز جدی میشه بعد از اون وقتی به سن 12 سالگی می رسند خیلی خانواده راحتتر باشند 13 سالگی باید تمام دخترها پوشیه بزنند که نکنه یک نامحرم دخترها رو ببینه البته من نمی دونم علتش چیه چون خدا گردی صورت و از مچ دست به پایین و از مچ پا به پایین حلال کرده ولی خانواده من از خدا هم خدا تر شدند و اونم حرام اعلام کردند .
خوب داشتم می گفتم حالا نوبتی باشه نوبت خانواده منه